عطر یار - شماره 899
نوای هجران
باز هم ای صبح جمعه آمدی مولا نیامد
صبح آمد، ظهر شد، مغرب رسید، آقا نیامد
شب شد و خورشیدکنعان ولایت را ندیدم
کور شد از گریه چشمم، یوسف زهرا(س) نیامد
دشمنان با خنده میپرسند پس آقایتان کو؟
دوستان با گریه میگویند آمد یا نیامد؟
ما بدون او غریب و او میان ماست تنها
آن امام قرنها مثل علی تنها نیامد
عمر ما با ناله یابنالحسن طی شد دریغا!
منجی ما صاحب ما رهنمای ما نیامد
شیر حق خانهنشین، فرزند او در کوه و صحرا
قامت زهرا(س) دو تا شد حجت یکتا نیامد
شاید او هم مثل جدّش سر میان چاه برده
پس چرا از چاه هم، آوای آن مولا نیامد؟
دیدهام از اشک لبریز و دلم دریایی از خون
رفتم از دست و ز مولایم صدای پا نیامد
فتنه فرعون عالمگیر شد ای اهل عالم!
کو عصا چون شد یدبیضا چرا موسی نیامد؟
سالها و ماهها و هفتهها بگذشت میثم
جمعهها رفتند و آن مهر جهانآرا نیامد