تاریخ شفاهی، گنجینهای پربهاست که میتوان از دریچه آن، شعائرمداریِ علما و حوزههای علمیّه را به سینه تاریخ سپرد. نوشتار پیآمده، حاصل سالها حشر و نشر با حضرت آیتالله سیدموسی شبیری زنجانی و ضبط و استخراج خاطرات شعائری ایشان، از خلال سایر مباحث است. بخش قابل توجهی از محتوای این نوشتار، مربوط به سده اخیر حوزههای علمیه بوده و برآمده از متن تاریخ حوزه میباشد. مقاله حاضر، مجموعهای از گزارشهای ناب تاریخی است که عمده مطالب آن در مصاحبه مستقیم با آیتالله شبیری زنجانی به دست آمده و در روند تدوین کتاب جرعهای از دریا استخراج شده است. بدین وسیله، لطف آقای شعبانیمفرد (از تدوینکنندگان کتاب جرعهای از دریا) را سپاس میگوییم و نظر خوانندگان گرامی را به بخش دوم این مجموعه از ماجراهای جذاب و در عین حال مستند تاریخی جلب میکنیم. شایان ذکر است بخش اول در شماره 897 هفتهنامه افق حوزه به چاپ رسید.
ادامه از شماره 897 صفحه 9
3. تأثیرات اجتماعی شعائردفع شرّ کمونیستها بهوسیله هیئات عزاداریحاج میرزااحمد کفایی در دورههای اخیر در خراسان رئیس بود و با تدبیر او دستههای عزاداری و هیئات مذهبی اوج گرفت. حاج میرزااحمد در مشهد حدود صد هیئت مذهبی تشکیل داد و شخصاً بر آنها نظارت میکرد و بهوسیله آنها کمونیستها را از مشهد بیرون کرد. از آقای واعظزاده خراسانی شنیدم: حاج میرزااحمد از حسّ مذهبی هیئات عزاداری مشهد بهره برد و کمونیستها وقتی دیدند که مردم به عزاداری اهلبیت(ع) اهتمام دارند، نتوانستند در مشهد بمانند و افکار خود را تبلیغ کنند.
نکته: ماجرای فوق، یادآور حکایت عجیب مرحوم آشتیانى است که جلوهای دیگر از نقش اجتماعی شعائر و نیز حفظ کیان ایران اسلامی در برابر کمونیسم را به نمایش میگذارد. حجّتالاسلام والمسلمین حاج شیخ محمدشریف رازى در کتاب «آثار الحجة» بخش مربوط به زندگینامه حکیم و دانشمند مشهور، مرحوم حاج میرزا مهدى آشتیانی (1372ـ 1306ق) مىنویسد:
مرحوم آشتیانى «خواب عجیبى دیده بودند در منزل مرحوم آیتاللّه حجت در حضور آیتاللّه العظمى بروجردى و آن مرحوم و آیتاللّه خوانسارى و دیگران نقل کردند که بسیار مهم و عجیب بود و مرحوم آقاى حجت فرمودند که باب علمى از این خواب براى من مفتوح شد.
مرحوم میرزامهدى آشتیانى فرمودند که در موقع انقلاب دموکرات آذربایجان و فتنه پیشهورى، مشرّف به مشهد مىشدم. در نزدیکى سبزوار در ماشین حالم به هم خورد که همه اهل اتوبوس مضطرب و پریشان شدند. در آن حال دیدم که در عرفات هستم و مىدیدم از آسمان انوارى به زمین عرفات فرود مىآید و مردم عرفات را دیدم که به یک طرف متوجهند.
گفتم: کجا مىروید؟ گفتند: حضرت رسول اکرم(ص) تشریف آوردهاند، اهل عرفات به خدمت آنحضرت مشرّف مىشوند. من هم آمدم دیدم، 14 خیمه مجلّل و باعظمت و نورانى برپاست و یک خیمه که از همه بزرگتر است، مورد توجه مردم است. گفتند: پیغمبر مکرّم خدا در این خیمه است. نزدیک شدم و اذن گرفتم و وارد شدم، سلام کردم، خواستم عرض حوائج کنم فرمودند: برو. در خیمه هشتمین نزد فرزندم حضرت علىبن موسىالرضا(س) فوراً امتثال کرده، آمدم در آن خیمه حضرت رضا(ع) را دیدم نشسته است. سلام کردم و سه حاجت خود را که یکى از آنها شفاى من از کسالت یرقان بود و دیگرى نجات ایران و مسلمانها از شرّ توده و حزبها و حاجت شخصىِ دیگر. فرمودند: فلان حاجتت رواست و کسالتت، تقدیر چنین است که تازنده هستى با تو باشد و راجع به ایران و نجات از این فِتَن، بدانکه مادامى که ایرانیها متوجه به زیارت قبور ما و مجالس ذکر و روضه براى مصائب ما هستند، ایمن از شرّ اشرارند و عنقریب حزبیهاى توده و دموکرات از بین خواهند رفت که یکمرتبه متنبّه شده و دیدم اهل ماشین همه گریان و براى من انقلاب و اضطرار دارند.
مرحوم آیتاللّه حجت فرمودند: من، اخبار «انّ اللّه یتجلّى لأهل العرفات» را دیده بودم و معناى آن درست برایم روشن نبود. از این خواب فهمیدم خبر، درست و تجلّى خدا تجلّى اهلبیت و ائمه هدى(ع) است. پس از مدتى مرحوم میرزا، معاودت به تهران [کرده] و در اثر همان کسالت یرقان و زردى و قند منزوى شده تا سال 1372 ق که مرحوم شد و جنازه از تهران حمل به قم و در مسجد بالاسر به خاک سپرده شد...».1
4. کرامات و مکاشفات1-4. احیای شعائر و عنایت امام زمان (ارواحنا فداه) آقاى حاج سیدحسین حائرى(قد) -اخوىزاده آسید محمد فشارکى(ره)- مجتهد عالیمقام در کرمانشاه، عالم جلیلالقدر و ملاّى حسابى و از نظر جهات معنوى هم، سطح بالا بود. در حدود سال 1345 قمری جهات دینى در جامعه رو به ضعف مىرفت؛ چون رضاخان روى کار آمده بود. آسیّدحسین حائرى مىگفت: من بهدلیل اینکه جهات دینى ضعف پیدا کرده بود، تصمیم گرفتم بر شعائر دینى خیلى تأکید کنم و در عمل به آن اهتمام داشته باشم. در کرمانشاه روضهاى برپا کردم که از اوّل طلوع فجر تا دو بعد از ظهر ادامه داشت و در تمام این مدّت، من سر پا بودم و از مردم پذیرایى مىکردم و همه مردم شهر در روضه شرکت مىکردند. در طول اینمدّت، سى تا منبرى منبر مىرفتند. لذا هم از نظر مالى ادارهکردن چنین مجلسى سنگین بود و هم از نظر بدنى، من در سختى بودم؛ چون در تمام این مدت سر پا مىایستادم و پذیرایى مىکردم. با اینکه منزل بزرگ بود، اندرونى و بیرونى از جمعیت پر مىشد و در کوچهها اشخاص مىایستادند و منتظر مىشدند تا مجلس از جمعیت خالى شود و اینها جایگزین شوند. کثرت جمعیت به این علت بود که آسیدحسین از علماى درجه اوّل کرمانشاه بود. مسافرین عراق هم محل ورودشان منزل آسیدحسین بود و آنها گاهى یک ماه در آنجا مىماندند.
آسیدحسین مىگفت: خلاصه مجلس سنگینى بود و دلم مىخواست بدانم آیا این مجلس روضه موردِ قبول هست یا نه؟ یک وقت سیّدى به منزل ما آمد. نمىدانم اهل رشت بود یا جاى دیگر. پس از مدّتى یکى از علماى عراق به منزل ما آمد. وقتى آن سیّد را دید، گفت که این سیّد عجیبى است. او را مىشناسى؟ گفتم: نه. گفت: آدم عجیبى است. این شخص از مرتاضین است و در یکى از محلاّت نجف کاسبى دارد و هر چند وقت، مدتى غایب مىشود و هرچه این طرف و آن طرف، کربلا، نجف، کاظمین و... دنبالش مىگردند، پیدایش نمىکنند. پس از مدتى - مثلاً سهماه-معلوم مىشود، در یکى از حجرههاى مسجد کوفه مختفى شده و موهاى سر و صورتش بلند شده و مشغول ریاضت بوده است. خلاصه، چنین آدمى است، آدم معمولى نیست.
احتمال مىدهم در نقل آقاى حاجآقا رضا صدر یا نقل شخص دیگرى که با واسطه از سیدحسین حائرى نقل مىکرد، این هم بود که سیدحسین مىگفت من مواظب اعمال آن سید شدم که ببینم چه کار مىکند. سیدحسین مىبیند که او مطابق موازین شرعى عمل مىکند. یک وقت سیدحسین از او مىپرسد که مىخواهم ببینم این روضه مورد قبول است یا خیر؟ اوّل او زیر بار نمىرفت که من اهل این مراحلم؛ ولى سرانجام آن سید مجبور مىشود که اعتراف کند، من دوازده سال ریاضت کشیدهام و کمتر از دوازده سال ریاضت، فایده مُعتنابه ندارد و کسى که مىخواهد به جایى برسد، باید این مقدار ریاضت بکشد. سیدحسین مىگوید: شما سؤال کنید ببینید که این جلسه آیا مورد قبول حضرت حجّت(عج) است یا نه؟ آن سید مىگوید: یک اتاق به من بدهید که هیچ گرد و خاک نداشته باشد و حصیر باشد و ویژگیهایى براى آن ذکر مىکند. من مىخواهم عملیّاتى را در آن انجام بدهم. آن اتاق را در اختیارش مىگذارند. آن عمل را انجام مىدهد. آن سید این کارها را نزدیک ماه محرم انجام داد. در نقل آقاى صدر اینطور است که این کار را موقعى که چادرهاى محرّم را مىزدند، انجام داد؛ ولى به نظرم در عبقرى الحسان گفته که چهارم ـ پنجم محرم این کار را انجام داده بود.
خلاصه، او این کار را انجام مىدهد و مىگوید که بله، مورد قبول است و خود حضرت حجّت(ع) هم در روز نُهم در مجلس شرکت مىکنند.
سیدحسین مىگوید: خیر، الإحسان بالإتمام. شما دقیق سؤال کنید در چه روزى و در چه ساعتى حضرت تشریف مىآورد. در عبقرى الحسان هم این مطلب هست. آن سیّد درباره نحوه سؤالکردن گفته بود که سه جور ارتباط وجود دارد: یک ارتباط با جنّ است که چون در سخنان جنّ دروغ و راست هست، لذا حرفشان قابل اعتماد نیست. یکى ارتباط با فرشتگان است؛ ولى چون فرشتگان مشغول عبادتاند، درست نیست که انسان مزاحم آنها شود. ما در کشف واقعیات به علماى صالح اتصال پیدا مىکنیم. بعد نام چند نفر را برد: آمیرزا محمدتقى شیرازى(قد)، حاج میرزا حبیبالله رشتى، سیدعلى داماد و سیداسماعیل صدر. ما از ارواح اینها استمداد مىکنیم و بهوسیله این علماى صالح، کشف واقعیات مىکنیم. سیدحسین گفته بود: حالا که قرار است حضرت تشریف بیاورند، دقیق وقت و خصوصیاتش را تعیین کنید.
آن سید پس از آن عمل مىگوید: روز تاسوعا و علائمى در آن روز حاصل مىشود: یکى اینکه در روز تاسوعا رسم این است که روضه حضرت ابوالفضل(ع) را مىخوانند؛ ولى آن روز استثناءاً در منزل شما همگى متوسل به حضرت ولىّعصر(عج) مىشوند و آن روز روضه حضرت ابوالفضل(ع) نیست. این اولین علامت غیرعادى است که واقع مىشود. دوم اینکه اشرف الواعظین که واعظ خاتِم منبر است، هیچ کجا منبر نمىرود جز منزل شما، آن هم در اوّل وقت. اول وقت منبر مىرود نه آخر وقت و جاى دیگر هم منبر نمىرود. سوم اینکه شما کنار فلان چاه که نزدیک منزل شماست، براى پذیرایى از اشخاص ایستادهاید. وقتى که حضرت تشریف مىآورند، لرزهاى -بهتعبیر وى، قُشَعْریرهاى- در بدن شما حاصل مىشود و حضرت از آن بیرونى که منبریها آنجا نشستهاند، وارد مىشود با چند نفر از اصحاب تشریف مىآورد و دیگر اینکه از همان راه ورودى خارج مىشوند. سیدحسین مىگوید: روز تاسوعا شد. معمولاً تا جمعیت کمکم بیایند، چایى مىدهند و یک مسئلهگو یا مداح بالاى منبر مىرود. ناگهان در زده شد و اشرف الواعظین آمد و گفت: سینهام خسته بود. دیدم که اگر بخواهم امروز ادامه بدهم، عاشورا نمىتوانم مجلس را اداره کنم. بنا گذاشتم امروز را استراحت کنم تا روز عاشورا بتوانم. گفتم که تیّمناً و تبرّکاً اینجا بیایم و توسّلى داشته باشم؛ لذا اوّل وقت آمدم. دو تا از موارد استثنایى که آن سید گفته بود ـ یکى خاتِم بود؛ ولى اول آمد و دوم جاى دیگر هم منبر نرود ـ در اینجا واقع شد! اشرف الواعظین بالاى منبر رفت. مدّتى بالاى منبر سکوت کرد. بعد خطاب به حضرت ولىّعصر(عج) گفت: اى گمشده بیابانها کجایى؟ این را با حال خیلى مخصوصى گفت و در جلسه انقلابى ایجاد شد. منبرى بعدى آمد و همین حرف را دنبال کرد. منبرى بعدى هم همینطور. منبرى چهارم و.... تا آخر همگى توسل به حضرت ولىّعصر(عج) پیدا کردند و کسى به حضرت ابوالفضل(ع) متوسّل نشد!
در آن ساعت مقرّر دفعةً دیدم که حالت لرزه در من حاصل شد! متوجه شدم ببینم که آن سیّد کجا نشسته است؟ دیدم یکجا سر به زیر نشسته است. سراغش رفتم و گفتم: حضرت کجا تشریف دارند؟ - این را آقاى صدر گفت -. آن سید بدون بلندکردن سرش گفت: نزدیک منبر، چند نفر نشستهاند و کمرچین و لباس آنها شبیه به لباس کردهاى آنجاست. یکى از آنها خود حضرت است! (منبر جایى بود آخر قسمت مردها و متصّل به زنها که مردها یک طرف و زنها یک طرف مىنشستند و طورى بود که زنها دیده نشوند.) سیدحسین گفت: من رفتم به طرف آن حضرت. به حضرت سلام کردم و گفتم: خیلى لطف و عنایت کردید و امثال اینها؛ ولى کلّ صورت را نمىدیدم. گفتم: چایى بیاوریم؟ فرمودند: نه، صرف شده، نمىخواهد. شما بروید و جلو در از اشخاص پذیرایى کنید. مىگفت: ما برگشتیم. بعد برگشتم، دیدم کسى نیست. آن سید گفته بود که از همان راهى خارج مىشوند که وارد شده بودند؛ ولى من متوجه نشده بودم. این را هم عبقرى الحسان و هم آقاى صدر نقل کرده بود.2
4-2. حضرت زهرا(س) و مکاشفه در مجلس روضهدو مرتبه یا بیشتر از خانواده خود شنیدم: روز تاسوعا که منزل حاجآقا مصطفى برقعى روضه بود، نوعاً زنها دور منبر را احاطه مىکردند. من هم جلو منبر بودم. حاجآقا محمد کوثرى دستمالچى - که از دنیا رفته است- منبرى بود. ناگهان دیدم که مجلس خلوت شد و هیچکس نیست و فقط چندزن دور منبر هستند و گفتند که یکى از آنها حضرت زهرا(س) است. قدرى گذشت، آن حالت بر طرف شد. این قضیه حدود بیست سال پیش اتفاق افتاد.
مجلس روضه در منزل آقاى برقعى خیلى سابقه دارد. من اگر مقدورم باشد، در روضه آنجا شرکت مىکنم و تبرک مىجویم؛ حتى امسال با وجود پادرد در مجلس روضه آنجا شرکت کردم. برکت آن منزل دو علت داشت: یکى اینکه 130 سال یا بیشتر در آنجا روضهخوانى شده است؛ یعنى قبل از زمان آسید عبدالله برقعى، در آن مکان روضهخوانى مىشد. آسید عبدالله تقریباً صدسال است که وفات کرده است. حدود سىسال در زمان خودش روضهخوانى شده است. احتمالاً قبل از او در زمان پدرش نیز در آنجا روضهخوانى برقرار بود.
در آن موقع معمولاً اخلاص بیشتر بود. امروزه نوعاً چشم و همچشمى است و افراد به هم نگاه مىکنند و جنبه مسابقه پیدا کرده است؛ ولى آن موقع چون غربت دین بود، لذا داعىِ قوىِ ایمانى مىخواست که این شعائر را ترویج کنند. این انگیزهها سبب برکتیافتن این مجلس روضه بود.
علت دیگر این است که در طول این مدت، حتماً افرادى که مورد عنایت خداى متعال بودند، در آنجا وارد مىشدند و در مجلس روضه آن خانه شرکت مىکردند. روضهخوانى و توسّل به معصومین(ع) از عبادات مهم و موجب جلب عنایات الهى است. هم اولیاى خدا در آن خانه رفت و آمد مىکردند و هم روضهخوانى و عبادت خدا در آن مکان انجام مىشد. اینها سبب مزید برکت آن منزل شده است.3 (زمستان 1388 ش)
3-4. عطر عجیب تربت کربلا در تشییع میرزا ابوطالب زنجانی(ره) حاجآقا رضا زنجانی از علمای بسیار روشن و صاحبنظر در مسائل بود و زودباور نبود. زمانی در منزلش بودیم از حاج سیدسجاد زنجانی (پدر آسید احمد فهری)، درخواست کرد، دو قضیهای را که خودش شاهدش بوده است، نقل کند. حاج سیدسجاد نقل کرد: حاج میرزا ابوطالب زنجانی - که در ۱۳۲۹ ق در تهران وفات کرد - وصیت میکند که جنازه او را در مقبره شیخ بهایی در مشهد دفن کنند. وی در تهران از دنیا رفت و چون در آن موقع هوا گرم بود و انتقال پیکر از تهران به مشهد چندین روز طول میکشید و سبب فاسدشدن جنازه میشد، بین دامادهای حاج میرزا ابوطالب یعنی آقای حاج سیدمحمد زنجانی و حاج میرزامهدی میرزایی زنجانی درباره انجامدادن این کار اختلاف شد. مرحوم آقای حاج سیدمحمد اصرار داشت که چون وصیت است، باید به وصیت عمل بشود؛ ولی آقای حاج میرزامهدی مخالف بود و میگفت: اگر بخواهیم جنازه را به مشهد منتقل کنیم، فاسد میشود. مرحوم حاج سیدمحمد بااصرار گفت: حاج میرزا ابوطالب با این همه ثروت، تنها یک وصیت کرده است و آن هم درباره انتقال جنازهاش است و اگر این وصیت هم زمین بماند، خلاف انصاف است. سرانجام توافق شد که جنازه را به مشهد ببرند. موقعی که میخواستند از تهران حرکت کنند، مرحوم حاج سیدمحمد گفت که حاج میرزا ابوطالب وصیت کرده که موقع دفن جواهر گرانبهایی را در چشمش قرار دهند و مقصود وی از این جواهر گرانبها یک تکه کاغذ کوچکی است که مقداری تربت سیدالشهداء(ع) در آن قرار دارد.
حاج سیدسجاد میگفت: درشکهای گرفتیم و من بههمراه یکی از رفقا همراه جنازه به سمت مشهد راه افتادیم و چون رفیق ما اهل دقت بود، برای اینکه جنازه بدبو نشود، مقدار زیادی عطریات و برگهای معطر تهیه کرد و روی جنازه و میان چندین لایه پارچه روی جنازه ریخت، بهگونهای که جنازه بزرگتر از معمول دیده میشد. سنگینی جنازه بهحدی شد که مجبور میشدیم در سربالاییها از درشکه پیاده شویم و یکی از جلو و دیگری از عقب درشکه را عبور دهیم. وقتی جنازه به مشهد رسید، چند روز نیز در مشهد معطل شدیم؛ زیرا بین تولیت آستانه و تولیت مسجد گوهرشاد درباره مقبره شیخ بهایی اختلاف بود که جزو حرم است یا جزو مسجد گوهرشاد و چند روز صبر کردیم تا اختلاف درباره تولیت مقبره شیخ بهائی حل شود.
هنگام دفنکردن وقتی پارچههای اول روی جنازه را برمیداشتند، بوی بد جنازه بهقدری شدید شده بود که اگر میخواستند، بقیه پارچهها را بردارند و به خود جنازه برسند، از بوی بد، دفن جنازه ممکن نبود؛ از اینرو رفیق ما رفت عطریات تهیه کند تا دفن جنازه ممکن شود. وقتی رفیق ما برگشت دید که جنازه را دفن کردهاند و عطر عجیبی تمام فضای حرم را گرفته است. الآن تردید دارم که گفت تمام فضای حرم یا تمام فضای صحن را عطر گرفته بود. به نظرم آقای حاج شیخ یحیی عابدی (داماد آقا سیدسجاد) بهنقل از وی میگفت: بوی عطر تمام فضای صحن را گرفته بود. علتش این بود که وقتی بنا به وصیت میرزا ابوطالب کاغذ آن تربت را باز کردند، بوی عطر آن بهقدری زیاد و غالب بود که بازکردن جنازه را ممکن ساخت و نیاز به عطریات نبود.
حاجآقا رضا زنجانی میگفت: اگر من بودم همه آن تربت را در چشم حاج میرزا ابوطالب قرار نمیدادم. چون این تربت مازاد بر ثلث بود و شرعاً هم مالیت داشت؛ بلکه قابل تقویم نبود. شنیدم که آن کاغذی که تربت در آن بوده، هنوز هم در پیش بعضی محفوظ است.
درباره اینکه این تربت از کجا به دست حاج میرزا ابوطالب [زنجانی] رسیده بود، گفتنی است که پس از حمله وهابیها به کربلا در سال ۱۲۱۶ (قمری) و قتلعام مردم کربلا... و تخریب و سوزاندن ضریح مطهر سیّدالشهداء(ع) و ماجرای اختفای صاحب ریاض و نجات او بهوسیله شاگردش آسید کاظم پدر حاج میرزا ابوالقاسم زنجانی، آسید کاظم مقداری تربت از داخل ضریح برداشت و داخل دستمالی گذاشت و بین خود و صاحب ریاض تقسیم کرد. پس از وفات آسید کاظم برادرش میرکریم که بسیار ساده بود، آن تربت را تبدیل به مُهر و بین افراد تقسیم کرد آمیرزا ابوالقاسم که در آن وقت هنوز مکلف نشده بود، سالها بعد وقتی از این ماجرا مطلع میشود، پس از جستجوی زیاد، به یکی از آن مهرها دست مییابد و پس از او [این تربت] بین فرزندانش حاج میرزا ابوالمکارم و حاج میرزا ابوطالب و حاج میرزا ابوعبدالله تقسیم میشود. قسمتی که نصیب حاج میرزا ابوطالب شده بود، پس از وفات وی همانطور که نقل شد، در چشمش گذاشته شد و به فرزندانش نرسید؛ اما قسمتی از مهر که در دست برادر کوچکتر یعنی حاج میرزا ابوعبدالله بود، پس از وی به پسرش حاج میرزامهدی زنجانی - که در زنجان رئیس و به تقوا معروف بود - میرسد.
4-4. شفا با تربت سیدالشهداء(ع)[دومین ماجرایی که مرحوم حاج سیدسجاد زنجانی (پدر آسید احمد فهری) خودش دیده بود و بهدرخواست حاج آقارضا زنجانی در منزل ایشان نقل کرد، بدینصورت است که میگفت]:
زمانی با حاج میرزامهدی ]میرزایی زنجانی، داماد میرزا ابوطالب زنجانی] به مشهد مشرف شدیم؛ ولی در بدو ورود بهشدت بیمار شدم؛ بهگونهای که توان بلندشدن نداشتم. حاج میرزامهدی همه اطبای مشهد را برای مداوای من آورد؛ ولی مداوا نشدم. وقتی حاج میرزامهدی از درمان من مأیوس شد، به من رو کرد و گفت: دارویی برای مداوای شما میشناسم که شرط تأثیرش مأیوسشدن از شفا بهوسیله اسباب عادی است. شما از همه اسباب ظاهری مأیوس شدهای؟ گفتم بله. سپس از جیبش تربتی درآورد و غبار آن را در آب ریخت و به من داد و گفت بخور. تا خوردم، حالتی بین بیهوشی و خواب پیدا کردم. سپس بعد از لحظاتی احساس کردم، بدنم که مانند چوب، خشک شده بود، نرم و سالم شد و کاملاً بهبود یافتم. سپس به حرم حضرت رضا [علیه آلاف التّحیه والثناء] مشرف شدم و عرض کردم، یک ماه مهمان شما بودم؛ ولی اینطور از من پذیرایی کردی. پس باید از خدا بخواهی که همین امسال موفق به زیارت جدت سیدالشهداء(ع) شوم. در همان سال نیز توفیق زیارت کربلا نصیب من شد.
5. توصیف روضههای علما1-5. دو روضه قدیمیآسید عبدالله برقعی رئیس و بزرگ خاندان برقعی بود4 و حدود صدسال پیش در سال 1334 از دنیا رفت. وی چند پسر داشت که اعلم، افضل و اسنّشان آمیر سیدمحمد بود و ریاست داشت. آمیر سیدعلی پسر دیگر آسیدعبدالله و پس از وی آمیر سیدحسن بود. من این سه پسر را میشناختم. آمیر سیدمحمد را ندیدم؛ چون گویا در سال 1350 از دنیا رفت و من در آن موقع طفل بودم. آمیر سیدحسن از همه کوچکتر بود. پسرش حاجآقا مصطفی از رفقا بود که در صحن حرم حضرت معصومه(س) و بعد هم در مسجد محمّدیه نماز جماعت اقامه میکرد. بعد از وی از احفاد او روحانی مهمّی نمیشناسم.
حاجآقا مصطفی متولی روضه معروف منزل برقعی بود و بعد از او حاجاصغر آقای طباطبایی شوهر همشیره حاج آقا مصطفی آن را اداره میکند. حاج اصغرآقا از بنیاعمام همسر سیدمحمد(پسرم) است. حاجآقا حسین قمی عموی اعلای حاج اصغرآقا است.
روضه برقعیها از روضه بیت روحانی اقدم است؛ چون آسیدعبدالله برقعی زودتر از حاج سیدصادق روحانی به قم آمد. آسیدعبدالله و آسی صادق معاصر هم بودند؛ منتهی آسیدعبدالله قدری اسنّ بود. روضه حاج سیدصادق در همان مسجد مدرسهاش بود. حاج میرباقر، داماد حاج سیدصادق که تاجر بود، در همسایگی خانه حاج سیدمهدی روضه دیگری داشت. (نیمه دوم صفر 1432)
2-5. روضه شبهای اول ماهمرحوم حاج آقای والد در ایام محرم روضه نداشت و در مجالس علما مثل روضه منزل آقای بروجردی شرکت میکرد. وی شبهای اول ماه روضه داشت و هر سال روز اربعین هم هیئتی از زنجانیهای مقیم تهران به منزلشان میآمدند. اکنون هم همان هیئت در همان روز به دفتر میآیند و قریب به 60 سال این کارشان سابقه دارد. (شب 9 محرم 1434)
3-5. مجالس عزاداری مهم در سامرااین قضیه را از آقای مروارید شنیدم (ایشان از شخص معتبری نقل میکرد):
سه مجلس روضه مهم در سامرا برگزار میشد: یکی در منزل میرزای شیرازی، یکی در منزل حاج میرزاحسین نوری و یکی هم در منزل شیخ حسنعلی تهرانی.
درباره روضه منزل میرزا میگفت: وقتی میرزا در روضه شرکت میکرد، بهقدری عظمت و هیبت میرزا بر جلسه حاکم بود، مثل این بود که هیچ متنفّسی در جلسه وجود نداشت و مجلس در سکوت کامل بود؛ با اینکه مملوّ از جمعیت بود. میرزا ابّهت مخصوصی داشت. درباره مجلس روضه شیخ حسنعلی تهرانی میگفت: یک وقت آشیخ حسنعلی دیر کرد و وقتی وارد مجلس شد، چشمهایش از شدّت گریه بهقدری ملتهب بود که گویی میخواست از حدقه بیرون بیاید. درباره علّت آن فرموده بود: من در منزل بودم، درحالت مکاشفه حضرت سیدالشهداء(ع) را دیدم که از پنجره اتاق سر به داخل کرد و فرمود: از عطش من صحبت کنید.5 (19 ذیقعده 1433)
4-5. روضه میرزای شیرازیآقاى مروارید از بعضى مطّلعین نقل مىکرد: میرزا که براى مجلس روضه تشریف مىآورد، اشخاص «کأن فی رؤوسهم الطیر» بودند و نفس از هیچکس کشیده نمىشد. میرزا عظمت عجیبى داشته است.
5-5. اهتمام مؤسس حوزه نسبت به روضه حضرت زهرا(س)مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری هیچ مجلس روضهای در منزلش نداشت، غیر از ایام فاطمیه دوم که در مدرسه فیضیه اقامه میشد. همین روش را نیز آقای حاجآقا مرتضی ادامه داد. (ربیعالآخر 1432) آقاى شیخ ابراهیم صاحبالزمانى، اهل زنجان و شیخ بامعنویت و مقدّسى بود. وى هر روز قبل از درس مرحوم آیتالله حاج شیخ عبدالکریم(قد) روضه مختصرى مىخواند و بعد از آن درس حاج شیخ شروع مىشد.
شنیدم زمانی که آقای حاج شیخ در سامرا بود، در جلو دسته عزاداری حرکت میکرد و شعر عربی معروفی را دم میداد.6 در قم هم ایشان در جلو دسته عزا حرکت میکرد و دستهجات علماء پشت سر ایشان راه میافتادند. البته گاهی دسته سادات جلو دسته شیوخ بود و آقای حاج شیخ جلو دسته شیوخ حرکت میکرد و گاهی هم جلو همه دستهجات (اعم از سادات و شیوخ) حرکت میکرد. (عاشورا 1433)
6-5. علماى کثیرالبکاءآقاى میرزا محمدتقى اشراقى از سخنورانی بود که وقتى روضه مىخواند، خودش هم گریه مىکرد. شنیدم پدرش مرحوم حاج میرزامحمد ارباب نیز همینگونه بود. وى با اینکه رئیس بود، منبر هم مىرفت و اهل گریه و بکاء بود و در روضه خودش گریه مىکرد.
مرحوم آشیخ بهاءالدین هیدجى هم اهل بکاء بود و وقتى روضه مىخواند، پیوسته گریه مىکرد. من نزد وى شرح لمعه خوانده بودم و بعدها با او همبحث شدم. مرحوم حاجآقاى والد و آقاى خمینى(قد) هم اهل بکاء بودند. مرحوم آقاى جودى از آقاى شیخ عبدالحسین غروى تبریزى (همان کسى که عکس او در کنار آقاى خمینى و مرحوم والد در دفتر ما نصب شده است) نقل مىکرد: با این آقایان بیرون رفتیم، هنگام نماز شد. آقاى خمینى در نماز گریه مىکرد. آقاى حاجآقا مرتضى حائرى بهشوخى گفت: تو گنهکارى، ما چه گناهى کردهایم؟! (ذىحجّه 1429)
6. منبعشناسی (مقتلهای معتبر)در میان کتابهای مقتل، مقتل ابىمخنف قابل اعتناست. اصل خیلى از روضهها در این مقتل است. ابومخنف شاگرد حضرت امام صادق(ع) بود. در تاریخ طبرى در قسمت تاریخ کربلا، عمده مطالب از این مقتل نقل شده است.7 در باب مقتل، نفس المهموم حاج شیخ عباس قمى نیز کتاب خوبى است.
براى آگاهى از احوال انصار اباعبدالله(ع)، إبصارالعین فی أحوال أنصارالحسین(ع) نوشته شیخ محمد سماوى کتاب خوبى است. وى خیلى متتبّع و متقِن بود.
همچنین کتاب فداکارى هفتاد و دو تن و یک تن یا عنصر شجاعت نوشته مرحوم حاجمیرزا خلیل کمرهاى، کتاب خوبى است. وى در تألیف کتابش از مدارک مورد اعتنا نقل کرده است. کتاب دیگر ایشان در باب زندگانى مسلمبن عقیل(ع) از بهترین کتب درباره آنحضرت است.
مقتل لهوف یا ملهوف نیز کتاب خوبى است؛ منتهى حاجىنورى همه آن را قبول نکرده و معتقد است که سیدبن طاووس(ره) این مقتل را در سنین جوانى و دوران نپختگى نگاشته است؛8 ولى آقاى استادى در نقد شهید جاوید بهتناسبى از مقتل سیّد دفاع کرده و نوشته است که خود سیّد در کتاب اقبال که از کتب اخیر و مهمّ اوست، از کتاب ملهوف به بزرگى یاد و مطالب آن را تأیید مىکند.9 (شب نهم محرم 1432)
..............................................
پی نوشتها
1. شيخ محمدشريف رازى، آثار الحجة، ج1، ص 232 ـ 231.
2. البته در جريان تشرف سيدحسين حائرى، بين نقل آقاى حاجآقا رضا صدر و نقل حاج شيخ علىاكبر نهاوندى در عبقرى الحسان تفاوت است. حاج شيخ علىاكبر با صاحب قصه رفيق بود و در همان وقت جريان را يادداشت كرده بود. اين را كه من نقل مىكنم، مخلوطى از هر دو نقل است. اين قصّه در عبقرى الحسان هم نوشته شده است. (ش)
3. حجتالاسلام آقاى آلطه، خطيب و واعظ موفّق و معروف دام عمره و توفيقه نقل كرده است:
من منزل آسيد مصطفى برقعى منبر مىرفتم. در مجلس روضه برقعى نسوان غلبه داشتند و مردها نيز شركت مىكردند. مردها در قسمتى از حياط و اتاقها مىنشستند. مرحوم علامه طباطبايى هم در روضه شركت مىكرد. رفتار، منش و ادب علامه براى ما درس بود. يک وقت من از منبر پايين آمدم. مرحوم علامه به آسيد مصطفى رو كرد و پرسيد: چند سال است كه در اينجا روضه خوانده مىشود؟ آقاى آسيد مصطفى گفت: هشتاد يا هشتاد و پنج سال. علامه پرسيد: آيا اين محوطه حياط از هشتاد سال پيش همينگونه بود يا اينكه تغيير و توسعهاى يافته است؟ آسيد مصطفى گفت: يک بخش ملحق و ترميم شده؛ ولى قسمتهايى كه شما نشستهايد و اين آجرها، از هشتاد سال پيش است. آسيد مصطفى رفت و علامه آهسته به من فرمود: اينكه درباره اينجا سؤال كردم، علّتش اين بود كه قسمتى كه هشتاد سال ديوار و آجرش روضه شنيدهاند، با قسمت ترميمى يا توسعهيافته، فرق مىكند.
4. آسیدابوالفضل برقعی منحرف ارتباطی با این بیت ندارد. پدرش عمامهپیچ بود. عمامهپیچی در آن دوره شغل بود. قبل از اینکه رضاخان لباسها را متحدّالشکل کند، تجّار و بازاریها هم عمامه داشتند و کسانی که بلد نبودند عمامه بپیچند، به عمامهپیچها مراجعه میکردند و آنها با ترتیب خاص عمامه میپیچیدند. (ش)
5. حجتالاسلام علی فاضلی نقل میکرد: آیتالله شبیری قبلاً (در سال 1425، صدمین سالگرد وفات شیخ حسنعلی تهرانی) فرموده بود: «فرق روضه شیخ حسنعلی تهرانی با روضه سایرین این بود که خود شیخ حسنعلی در منزلش منبر میرفت». معظمله این را نفی نکرد و در تأیید فرمود: ذیل داستان نیز میتواند مؤید همین مطلب باشد.
6. در کتاب شرح احوال آیتالله اراکی (ص 391) از آیتالله اراکی چنین نقل شده است:
«ماه محرم که پیش میآید، دهه عاشورا مرحوم حاج میرزا هحسن شیرازی رأیش قرار میگیرد که دسته سینهزن از طلاّب بیرون بیاید روز عاشورا در همان «سرّ من رآ». نوحهخوانش که باشد؛ نوحهخوانش را حاج شیخ عبدالکریم قرار میدهند؛ چون هم جوان بوده است و هم جَهوری الصوت بوده، صوتِ خیلی بلندی داشته است و آن اشعاری که میخوانده است، من هم یک شعرش را یادم است. من نبودم؛ ولی خودش میگفت: «یا علی المرتضى غوث الورى کهف الحجى» این را میگفته است. اشعاری هم بعدش بوده است. آن اشعار بعدی را که میخوانده است، این یکی را همه دم میگرفتند».
درباره این شعر در ص290- 289 همان کتاب از آیتالله اراکی نقل شده:
«اشعار یک صفحه بود که مرحوم آقا سیداسماعیل، پدر آقاسید عبدالهادی شیرازی معروف، در مصیبت سروده بود».
7. محمدبن جریر طبری، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 360- 250.
8. وى در خاتمه مستدرك (ج 2، ص 452) نوشته است:
فإنّه [أي: السيدابن طاوس] ما أسند فيها [أي: في مصباح الزائر والملهوف] شيئاً من الأخبار والقصص والأعمال والأدعية والزيارات إلى مأخذ وفيها ما هو مأثور بسند أو أسانيد متعدّدة، ألّفها في عنفوان عمره - كما يأتي- ثمّ غيّر طريقته في سائر مؤلَّفاته وبنى على ذكر المأخذ ولو دعاء صغير وعمل حقير.
9. ابنطاووس در اقبال (ج 3، ص 57) در فصل «فيما نذكره من عمل يوم عاشوراء» نوشته است:
فيجلس الإنسان في العزاء لقراءة ماجرى على ذرّيّة سيّد الأنبياء (صلوات الله جلّ جلاله علينا وعليهم) وذكر المصائب الذي تجدّدت بسفك دمائهم والإساءة إليهم، ويقرأ كتابنا الذي سمّيناه بكتاب: «اللـهوف على قتلى الطفوف» وإن لم يجده قرأ مانذكره هاهنا....