printlogo


printlogo


خاطرات امام سیدمجتبی خامنه‌ای از امام شهید(قد)

رابطه علمی رهبر شهید انقلاب با پدرشان
آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای
ظاهراً ابتدا مرحوم آقا(آیت‌الله سیّدجواد خامنه‌ای) به عموی ما آقا سیّدمحمّدآقا یک درس می‌گفتند و به پدرم درس سطح پایین‌تری را می‌گفتند که بعد از مدّتی، درس این دو نفر یکی می‌شود و با هم «شرح لمعه» را نزد مرحوم آقا می‌خوانند. پدرم می‌گفتند: در دور‌ه‌ای وقتی من از درس آقای میلانی برمی‌گشتم، مرحوم آقا هم از نماز حرم برمی‌گشت و ما در راه به هم می‌رسیدیم. مرحوم آقا از من سؤال می‌پرسیدند که آقای میلانی امروز در درس چه گفت، من شروع به تقریر درس آقای میلانی می‌کردم و ایشان نیز نکاتی در تکمیل یا توضیح می‌گفتند؛ البتّه مرحوم آقا این کار را روی حساب می‌کردند تا پدرم بلافاصله بعد از آن درس مهم، یک نوع مباحثه‌ با یک فرد ارشد داشته باشند و نکاتی را بگویند. این فرایند، بسیار مؤثّر است و مطلب را در ذهن حک می‌کند و اگر مستمر انجام شود، اثرات بسیار مهم و فراوانی دارد. گویا این برنامه هم مدّتی استمرار داشته است.

  دو رکعت نماز برای والدین
ایشان هم در زمان حیات والدین‌ و هم بعد از آن برایشان نماز می‌خوانند. ما وقتی که نوجوان بودیم، در فصل‌‌های ابتدایی سال چون اذان صبح زودتر است و آقا هم مقیّد به نوافل شب بودند، چندان نماز صبح آقا را درک نمی‌کردیم؛ امّا در فصل‌‌های سرد که اذان صبح در تهران کمی قبل از ساعت شش است، نماز آقا را می‌دیدیم. همان حدود ساعت شش بیدارمان می‌کردند و اوّل نماز می‌خواندیم و صبحانه‌ای می‌خوردیم و بعد می‌رفتیم مدرسه. آن موقع می‌دیدم که آقا بعد از نماز صبح، دو رکعت نماز می‌خواندند.
یک وقتی از ایشان سؤال کردم که این نماز برای چیست؟ آقا جواب دادند: این هدیه هر روز من به آقا و خانم است. این نماز را آن موقعی می‌خواندند که هر دوی آن‌‌ها در قید حیات بودند. احتمال می‌دهم حالا هم آقا آن را بخوانند، منتها زمانش را تغییر داده‌اند و پیش از اذان صبح می‌خوانند. این روز‌ها که توفیق بود بعد از نماز صبح خدمت‌شان بودم، ندیدم که آن نماز را بخوانند و احتمالاً آن را به شب منتقل کرده‌اند.
حدسم این است بعد از فوت این بزرگواران، آقا بیشتر از این‌‌ها هم انجام داده باشند؛ چون آقا برای بعضی افراد که به‌لحاظ نَسَبی دورترند هم، مقیّد به انجام برخی امور هستند؛ هم برای اموات و هم حتّی برای کسانی که زنده‌اند. گاهی اوقات آقا برای کسانی طلب مغفرت می‌کنند که شاید خود آن افراد با آقا میانه چندانی نداشته باشند.

  من افتخار می‌کنم که فقیر هستم!
من در کودکی از کلمه «فقیر» بدم می‌آمد. خب بچّه بودم و تصوّرم از «فقیر» مثلاً کسی بود که گوشه خیابان می‌نشیند و گدایی می‌کند.
آن زمان هنوز انقلاب پیروز نشده بود و من کلاس دوّم دبستان بودم و مشهد زندگی می‌کردیم. در همین خانه‌ای که الآن هم هست. یادم هست در گوشه‌ای از همان خانه، مقداری بسته‌‌های آذوقه و روغن‌نباتی بود. ما، یعنی سه فرزند و پدر و مادر، نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که آقا در میان کلام گفتند که من افتخار می‌کنم که فقیر هستم! تا این را آقا گفتند، این‌قدر این جمله برای من ضرب داشت که یک‌دفعه گویا تصوّرم نسبت به «فقر» عوض شد؛ به‌طوری که تا الآن هم همین‌جوری هستم. این به‌نوعی نشانه بی‌تعلّق‌بودن ایشان به دنیا از همان اوایل زندگی و تارک‌بودن ایشان است.

  وضعیت زندگی
ایشان اصلاً اجازه نمی‌دهند، زندگی‌شان دچار زرق‌وبرق شود؛ مثلاً وسایل زندگی ایشان بسیار ساده است. فرض کنید اجاق‌گاز خانه ایشان از همین اجاق‌‌های سه‌شعله قدیمیِ رومیزی است که من چندبار از والده خواهش کردم که این را عوض کنید. والده هم در این جهت واقعاً از آقا کمتر نیستند. هنوز اجاق‌گازشان همان سه‌شعله قدیمی است که روی میز می‌گذارند! مادر، به‌رغم اصرار‌های زیاد ما، آخر هم قبول نکردند و گفتند: اصلاً نمی‌شود.
تا چند سالِ گذشته، تلویزیون منزل آقا از همان قدیمی‌‌ها بود. یک دستگاهِ گیرنده، به‌قیمت آن موقع، حدود پنجاه هزار تومان تهیّه شد و من آمدم که آن را به تلویزیون وصل کنم. آقا سر نماز بودند. دیدم این تلویزیون این‌قدر قدیمی است که اصلاً جای فیش آن دستگاه را ندارد!
تلویزیون خود ما هم قدیمی است؛ امّا جای فیش آن را دارد. ما فکر این را نکرده بودیم که این‌ دستگاه این‌قدر قدیمی باشد که جای فیش ورودی از دستگاه را نداشته باشد. بعد از آن، دیگر آن تلویزیون واقعاً از حیّز انتفاع ساقط شد و بعد از چند سال از همین تلویزیون‌‌های معمولی که حالا‌ها معمول شده و چند کانال را می‌گیرد، به خانه آقا آمد.

  صندلی‌‌های پلاستیکی
مورد دیگر مثلاً این است که آقا از سال ۸۰ به‌دلیل کمردرد مجبورند، به تجویز دکتر روی صندلی بنشینند. ایشان حتّی بین دو نماز باید روی صندلی بنشینند و تقریباً نشستن روی زمین ندارند و والده هم مشکل کمردرد دارند؛ امّا صندلی‌ و میزی که در خانه آقا وجود دارد، پلاستیکی است؛ مثل مغازه‌‌هایی که می‌خواهند بدون هیچ هزینه اضافه‌ای صندلی چوبی یا آهنی نخرند، ولی صندلی هم داشته باشند؛ لذا تعدادی از همین صندلی‌‌های پلاستیکی خریده‌اند و گوشه‌ای در اتاقِ پشتیِ منزل روی هم گذاشته‌اند برای مهمان‌‌ها که در مواقع نیاز به تعداد بیشتر، دُور اتاق چیده می‌شود.

  سرویس خواب
از این دست وسایل قدیمی، می‌توان به تخت آقا اشاره کرد. تختی که آقا الآن روی آن می‌خوابند، همان تختی است که از سال ۶۰، یعنی از زمان ترور و جراحت و آسیب ناشی از آن، روی این تخت خوابیده‌اند و الآن چهل‌سال است که از آن استفاده می‌کنند. اگر یک نفر یک قلم و کاغذ بردارد، شاید بتواند بیش از پانزده مورد از این وسایل قدیمی را فهرست کند. والده نیز در این جهت بسیار مؤثّر بوده‌اند؛ ایشان هم پابه‌پای آقا در تمام این سال‌‌ها بوده‌اند.

 شباهت‌‌هایی حضرت آقا با مادرشان
صدق و صفا
 پدرم، با وجود فهم سیاسی و تجارب متراکم و دقّت‌‌هایی که در جزئیّات دارند، صفا و صمیمیّت خاصّی هم دارند. امروز ۴٢ سال از انقلاب می‌گذرد و شاید بیش از پانزده سال نیز قبل از انقلاب، این مبارزات ادامه داشته است؛ درنتیجه، ایشان تجارب و تشخیص‌‌های مختلفی دارند؛ امّا با وجود این، صفای خاصّی دارند. صفا به‌معنی صدق. این شاید به آن دو بزرگوار، یعنی خانم و آقا، برمی‌گردد؛ زیرا آن‌‌ها نیز همین صفا را داشتند.
صراحت لهجه
از جلوه‌‌های این صدق، صراحت لهجه است. من این حالت صراحت را در خانم دیده‌ام؛ مثلاً اگر کسی غیبت می‌کرد، صراحتاً به او می‌گفتند: غیبت نکنید یا آن حرف را قطع می‌کردند. یادم هست من بچّه بودم و با ایشان و مادرم و بعضی دیگر به روضه‌ای در ابتدای خیابان احمدآباد می‌رفتیم. آنجا برخی از فرزندان صاحب‌خانه یا مهمانان دیگر بی‌حجاب بودند. خانم همان‌جا با یک‌یکِ آن بچّه‌‌ها با لحن ملایم و با «دخترم» و الفاظی مانند آن شروع کرد به صحبت‌کردن و پیگیر ماجرا شد؛ به‌طوری‌که همان‌جا چادر به سر کردند؛ درحالی‌که نه مرحوم خانم فرد منسوب به قدرتی بود و نه پشتوانه دیگری از این قبیل داشتند.
در یک مورد دیگر مثلاً خانم به تهران آمده بودند و بعضی از خانم‌‌های شخصیّت‌‌ها که مطّلع می‌شدند، از طریق والده ما ایشان را به مهمانی زنانه دعوت می‌کردند. در یکی از آن مهمانی‌‌ها که در منزل یکی از شخصیّت‌‌های مهم بود، آن‌‌ها برای پذیرایی عصرانه چند نوع غذا درست کرده بودند؛ امّا این موارد از نظر فرهنگ ما و به‌ویژه مرحوم خانم بسیار متنوع و زیاد بود و ایشان بعد از مجلس و به‌طور خصوصی تذکّر می‌دهد که خیلی اسراف کرده‌اید و چرا اسراف می‌کنید؟

  علاقه‌ به کتاب و کتاب‌خوانی
خب هم پدر و هم مادر آقا هر دو اهل مطالعه بودند. پدرشان که معلوم است، مادرشان نیز اهل ‌مطالعه بودند و حتّی فکر کنم از خود خانم شنیده بودم که من بیشتر از آقا  یعنی پدربزرگ ما  حدیث بلدم؛ شاید منظورشان همین تسلّط به مسائل مختلف بوده و اینکه مثلاً مرحوم آقا فقه بلد هستند و ایشان حدیث بلدند؛ امّا با این‌حال، به نظرم این علاقه به کتاب و مطالعه در این حدّی که آقا دارند، می‌توان گفت ذاتیِ خودشان است.
جالب است بدانید آقا وقتی که دوازده‌ سیزده سال‌شان بود، گاهی می‌رفتند در این مغازه‌‌هایی که کتاب‌‌های فرسوده و کهنه داشتند، می‌گشتند و از بین آن‌‌ها کتاب‌‌هایی را که به‌دردبخور بود، انتخاب می‌کردند، بعد خودشان آن‌‌ها را صحّافی می‌کردند و برمی‌داشتند برای مطالعه. من الآن یک کتاب «نصاب‌الصّبیان» دارم که مال همان ایّام است و آقا خودشان آن را صحّافی کرده‌اند. کتاب «نصاب‌الصّبیان» شاید اوّلین کتاب تحصیلی حساب بشود و من آن را از کتب صحّافی‌شده خود آقا دارم.
 یک‌بار به یکی از خدمه دفتر که برای مرتّب‌سازی اتاق به من کمک می‌کرد، این را توضیح دادم که مثلاً آقا هزینه تهیّه کتاب نداشتند و از میان آن کتاب‌‌ها که ارزان‌تر بود، این‌‌ها را جمع و صحّافی می‌کردند. وقتی این‌‌ها را توضیح می‌دادم، او به‌شدّت متأثّر شده بود. بنابراین، من فکر می‌کنم عادت مطالعه ایشان فوق این مطالب است؛ مثلاً مطالعه قبل از خواب یک امر کاملاً مرسوم برای آقاست؛ مگر وضعیّتِ خلافِ قاعد‌ه‌ای پیش بیاید؛ وَالّا قاعده ایشان این است که همیشه با کتاب و مطالعه بخوابند. مطالعه ایشان از نظر تنوّع کتب و موضوعات هم بسیار گسترده و عجیب است. اگر کسی ایشان را همان زمان جوانی‌شان هم می‌دید، برایش جالب بود و این دیدگاه نسبت به ایشان از ناحیه افرادی که حتّی از حوزه نبودند و مثلاً در ادبیّات و شعر یا حتّی در موضوعات روشن‌فکری سررشته داشتند، ابراز شده است.

 امر به معروف و نهی‌ازمنکر
خانم در بحث امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بسیار صریح بودند و این صراحت در پدرم نیز وجود دارد؛ مثلاً وقتی آقا ایرانشهر تبعید بودند، یک‌بار رفته بودیم ملاقات ایشان. من کلاس سوّم دبستان بودم، ماه رمضان بود و هوا هم گرم. من می‌خواستم کتاب بخوانم؛ امّا کتابی نداشتم. آقا آن موقع کلید سه تا کتابخانه شهر را داشتند، با هم رفتیم که کتاب انتخاب کنیم. در مسیر، جوانی را دیدیم که علناً ساندویچ می‌خورد؛ آقا همان جا به او تذکّر دادند. حالا تصوّر کنید که آقا در آن شهر تبعید بودند؛ امّا باز هم دست از نهی‌ازمنکر برنداشته بودند.