عطر یار - شماره 871
هجران تاوان
درد بفرست که ترجیح به درمان بدهم
تا که تسکین به دل زار و پریشان بدهم
دور ماندم ز امام و سر من رفت کلاه
حقم این است ازین فاصله تاوان بدهم
سالها منتظرم ماند به سویش بروم
کِی شود خاتمه بر این همه هجران بدهم؟!
کاش اشک بصرم باز مرا یار شود
تا جلایی به دلِ خسته ز عصیان بدهم
نکند قسمت من نیست کنارش بودن
چقدر وعده بر این دیدهی گریان بدهم؟!
چه کنم؟! آخر شعبان شد و من غرقِ گناه
ترسم این است که قبل از رمضان، جان بدهم
بیپناهم، نجفم را بده تا که بروم...
تکیه بر گوشهای از نردهی ایوان بدهم
مرغِ روحم به سوی کربوبلا پر زده باز
تا سلامی به سوی شاه شهیدان بدهم
کاش میشد بدهم زندگیام را، عوضش
جرعهای آب بر آن حضرت عطشان بدهم
کاش میشد که چنان حر و حبیب و عابس
سر خود را به دفاع از سرِ جانان بدهم