عطر یار - شماره 869
طاقت ما طاق شد از یار بگو
آن صدایی که مرا سوی تماشا میخواند
از فراموشیِ امروز به فردا میخواند
آشنا بود صدا، لهجه زیبایی داشت
گله از فاصله، از غربت و تنهایی داشت
همنفس با من از آهنگ فراقم میخواند
داشت از گوشه ایران به عراقم میخواند
یادم انداخت که آن سوی تماشا او هست
میروم میروم از خویش به هرجا او هست
جمکران بدرقه در بدرقه، تسبیح به دست
سهله آغوش گشودست مفاتیح به دست
رایحه رایحه با بوی خودش میخوانَد
خانه دوست مرا سوی خودش میخوانَد
خانه دوست که از دوست پر از خاطره است
خانه دوست که نام دگرش سامره است
آن اویسم که شبی راه قرن را گم کرد
با دل ما تو چه کردی که وطن را گم کرد؟
وطن آنجاست برایم که پر از خویشتن است
یعنی آنجا که در آن خانه محبوب من است
سامرا! خانه محبوب من! از او چه خیر؟
از دلآرام من، از خوبِ من، از او چه خبر؟
ما همه غرق سکوتیم تو اینبار بگو
سامرا! طاقت ما طاق شد از یار بگو