*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > لطیفه 


لطــیــفــه شماره 90
کشيدن گوش! اولي با گوش پانسمان شده داشت مي‌رفت؛ دومي ازش ميپرسه خدا بد نده چي شده؟ ميگه گوشم درد مي‌کرد رفتم کشيدمش! دومي ميگه: کار خيلي اشتباهي کردي، لااقل پرش مي‌کردي!
 ٠٩:٢٠ - 1392/03/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١١:٠٤ - 1392/03/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٨:١٠ - 1392/02/17 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 86
اولي: با «آجر» جمله بساز. دومي: نابغه! با آجر، خونه مي‌سازن، نه جمله! معلم: يعني چه؟ چرا مسئله‌هات رو حل نکردي؟ دانش‌آموز: ببخشيد آقا، تقصير ما نيست، آخه ديشب بابامون دير اومد خونه!
 ١١:١٥ - 1392/02/05 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 84
اولي: سلام... چرا اين‌قدر لاغر شدي؟ چشم‌هات چرا گود افتاده؟ رنگت هم که پريده. موهات چرا اين‌قدر آشفته است؟ دومي: همه اين‌هايي که گفتي احوال‌پرسي بود؟
 ١٤:٢٧ - 1391/12/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 83
اولي: من دارم از خاطراتم يه کتاب مي‌نويسم./دومي: آفرين! عاليه! بگو ببينم رسيدي به اون‌جايي که من بهت 500هزار تومن قرض داده بودم؟!
 ١١:٤٤ - 1391/12/08 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 81
اولي: يه ساعته داريم با هم حرف مي‌زنيم، اما آخرش هم نگفتي شغلت چيه. دومي: چون که يه مأمور مخفي هيچ‌وقت نمي‌تونه بگه شغلش چيه!
 ١١:٠٦ - 1391/11/28 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ٠٧:٥٥ - 1391/11/15 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 79
مسافر: چه‌قدر مي‌گيري من رو تا راه‌آهن ببري؟ راننده: هشت هزارتومان. مسافر: براي وسيله‌هام چي؟ راننده: اون‌ها که هيچي. مسافر: پس تو وسايلم رو ببر راه‌آهن، منم خودم رو مي‌رسونم!
 ١٠:١٢ - 1391/10/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 71
پيرمردي که در رستوران در حال خوردن نان خالي بود، به جواني گفت: ببخشين آقا، من قبلاً شما رو جايي نديدم؟ جوان گفت: بله آقا، شما يه ساعت پيش به من يه پرس جوجه کباب سفارش داده بودين. يه کم ديگه صبر کنين براتون مي‌آرم!
 ١٣:٢٩ - 1391/07/08 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 69
مشتري: آقا! توي سوپ من يه سوسکه! خيلي زود مدير رستوران رو صدا کنيد. پيشخدمت: فايده‌اي نداره آقا. اون خودش هم از سوسک مي‌ترسه! قاضي: وقتي که به خونه اين آقا وارد شدي و مشغول دزدي بودي، اصلاً به فکر پدر و مادرت بودي؟ دزد: اتفاقاً بله، خيلي به فکرشون بودم، اما چيز به دردبخوري براشون پيدا نکردم!
 ٢٢:٥٩ - 1391/06/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطیفه شماره 68
اولي: چي باعث شد که موهات توي اين يکي دو ساله بريزه؟ دومي: نگراني. اولي: نگراني از چي؟ دومي: از اين‌که مبادا موهام بريزه!
 ٠٥:٥٣ - 1391/05/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطیفه شماره 66
مادر رضا وقتي در يخچال را باز کرد و شيشه خالي مربا را ديد، او را صدا زد و گفت: «رضا بيا اين‌جا ببينم » رضا هم از آن اتاق گفت: «مامان جان! اگه مي‌خواي درباره مرباي آلبالوي خوشمزه‌اي که توي طبقه وسطي يخچال بود و درش هم خيلي سفت باز مي‌شد، سؤال کني من اصلاً خبر ندارم!»
 ٢٢:٠٧ - 1391/04/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطــیــفــه شماره 65
اولي: نادان کسي است که به چيزي اطمينان کامل داشته باشد. دومي: مطمئني؟ اولي: صد در صد! معلم‌: وقتي مي‌گوييم «دانش‌آموزان تکاليف خود را با ميل انجام مي‌دهند.» کلمه «ميل» در اين جمله چه نوع کلمه‌اي است؟ دانش‌آموز: آقا اجازه؟ حرف اضافه!
 ١١:٠٢ - 1391/04/11 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٢:١٣ - 1391/03/28 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطیفه شماره 63
اولي: چرا اسم پسرت را پيام گذاشتي؟ دومي: خب از اساماس که بهتر است! اولي: به نظرت بهترين مسابقه چه مسابقهاي است؟ دومي: مسابقه ماستخوري. اولي: چرا؟ دومي: چون همه از آن روسفيد بيرون ميآيند!
 ٢٠:١٥ - 1391/03/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
لطیفه شماره 61
دانش‌آموز: فکر کنم شما نباید به من نمره صفر می‌دادین. معلم: منم همین‌طور فکر می‌کنم، اما متأسفانه از صفر کمتر نداریم! اولی: چه‌طور می‌شود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند؟ دومی: وقتی هوا آفتابی باشد!
 ١٨:١٧ - 1391/02/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٧:٢١ - 1391/01/19 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ٢٠:٤٢ - 1390/12/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٣:١٩ - 1390/12/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٢:٢٤ - 1390/12/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٧:٤٧ - 1390/11/12 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٧:٥٥ - 1390/10/07 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٨:٤٠ - 1390/07/27 - نظرات : ٠متن کامل >>
دل‌نوشته شماره 46
یا اباصالح‌ المهدی ادرکنی!
در دوران غيبت شما، وظايفي دارم از جنس عشق که با عمل‌کردن به آن وظايف، راهي به سوي شما، برايم گشوده خواهد شد.
 ١٢:١١ - 1390/07/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١١:٢٨ - 1390/07/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١١:٠١ - 1390/07/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٠:٣٠ - 1390/06/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ١٠:٥٥ - 1390/05/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
طنز
یند روزی شاه‌عباس تصمیم گرفت تنبل‌ترین افراد پایتخت را بشناسد. برای همین در کوچه و بازار اعلام کردند، تنبل‌ها یک‌جا جمع شوند. عده زیادى به امید گرفتن انعام جمع شدند. شاه‌عباس دستور داد آن‌ها‍ را در اتاقى که زیر کف آن خالى بود، ببرند. آن‌گاه در زیرزمین اتاق، مقدار زیادى هیزم روشن کردند و اتاق سخت داغ شد. تنبل‌ها هر کدام به میزان تنبلى خود مدتى دوام آورده و گرما را تحمل نمودند، ولى سرانجام یکى پس از دیگرى از معرکه گریختند. تنها دو ...
 ١٠:٠٥ - 1389/12/25 - نظرات : ٠متن کامل >>

<< صفحه قبلی1 2 3 4 صفحه بعدی >>





يکشنبه ٠١ مهر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام