*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > بهجت عارفان ( چاپ دوم) 


گروه خبری: بهجت عارفان  | تاریخ:1394/08/18 | ساعت:١٢:٥٨ | شماره خبر:٣٦٨١٢٥ |  


    حجةالاسلام‌ والمسلمین على بهجت در گفت‌وگو با افق‌حوزه بیان کردآیةالله‌العظمی بهجت قدس‌سره

خاطرات دلنشینی از یک‌عمر زندگی با برکت مرجع عالی‌قدر شیعه

 ▪ راز موفقیت علمى و معنوى ترک اعمال مستحبى به احترام پدر ▪ اهتمام به مسایل معنوی و سیروسلوک ▪ خاطره‌اى از علامه جعفرى قدس‌سره ▪ ارتباط با مقام معظم رهبرى ▪ خبر از پیروزى لبنان در جنگ 33 روزه ....  

  


 

 در سفری، یکى از افرادى که حضرت آقا را در درس آقای قاضى دیده بود، به مشهد مىرود. همزمان برادر آقا هم از فومن به مشهد رفته بودند. این دو در مشهد با هم ملاقات مىکنند و باهم آشنا مىشوند، آنآقا به عمو مىگوید: شما که برادر آقای بهجت هستید، وقتى به فومن رفتید، به پدر ایشان بگویید که ایشان را از مستحبات منع کنند و الّا از درس مىمانند. پدربزرگ ما هم نامهای مىنویسد و ایشان را از مستحبات منع مىکند. مىگویند وقتى پدرشان اینگونه امر کرده بوده، مرحوم آیةالله قاضى به جای انجام مستحبات، دستور دیگری به ایشان داده بودند و آن سکوت بود و این سکوت ایشان تا آخر عمرش ادامه داشت. و وقتى هم حرف مىزد، با دلیل حرف مىزد. و وقتى پدرش وفات مىکند، شروع به نماز شب خواندن مىکند و کار عبادی او به این مرحله مىرسد که وقتى براى نماز شب بلند مىشد تا وقتى که در حرم از عبادتش فارغ مىشد، همهاش عبادت بود و حتى در رفت و آمد به حرم هم دعاهایى مانند «یستشیر و صباح» را مىخواند و برای دقایق خود برنامهریزی داشت؛ بهطوری که در تمام لحظات آزاد خود، یا فکر مىکرد و یا ذکر مىگفت.

▪ اهتمام به مسایل معنوی و سیروسلوک

ایشان در نجف در عرصههای مختلف علمى و تهذیبى، مراحل گوناگونى طى کرده بود. هم از نظر علمى و هم از نظر عرفانى، به صورت قوی پیش رفته بود، ولى این دو عرصه، هیچ موقع مزاحم همدیگر نمىشدند. مىگویند: سفرهایى که ایشان با پای پیاده به زیارت مىرفتند، همراهانش مشاعره مىکردند، ولى ایشان حالتى خاص داشته و با آن‌‌‌که سنش کمتر از همه بود، در همه جا، نماز را به ایشان اقتدا مىکردند. جالب است در سن 25 سالگى، که در عید فطر آن سال، تعداد قابل توجهى از طلاب و روحانیون نجف در پیش مرحوم نائینى و سید ابوالحسن اصفهانى، شهادت به روِیت هلال ماه شوال داده بودند، اما این بزرگان - نائینى و اصفهانى - هنوز حکم به روِیت هلال نداده بودند، ولى وقتى مىشنوند که آقای بهجت هم هلال ماه را روِیت نمودهاند، ایشان را مىخواهند و وقتى شهادت ایشان را مىشنوند، حکم به رؤیت هلال شوال و حرمت روزه فردای آنروز مىکنند که ایشان نحوه حکم به عید فطر را توسط آیةالله نائینى نقل مىفرمودند. اینها بیانگر آن است که کلام ایشان در نزد علمای آنروز، نافذ بوده و آنها به ایشان اعتماد داشتند.

ایشان در مورد مسایل علمى و معنوی خودشان، حاضر نمىشدند که صحبت کنند، ولى رفقای ایشان گاهى به زحمت مطالبى را از ایشان به دست آورده بودند که بعضى از آنها را به ما مىگفتند. از آقا شیخ ابوالفضل نجفى رحمة‌الله‌علیه که هم‌‌درس ایشان در درس آقای قاضى بوده، نقل شده که، مىگفت: «ما در مجلس و درس آقای قاضى که بودیم، ایشان هفتهای یک روز غیبش مىزد و لذا ماها همگى قرار گذاشتیم که در آنروز، هر کس از یافتههاى خود در عبودیت و سیر و سلوک نقل کند، تا از مجلس استفاده شود و هرگونه اطلاعاتى در این مورد ـ یعنى غیبت هفتگى آقای قاضى- بیابد، نقل کند؛ بنابراین، طلبهها به نوبت این کار را مىکردند و هر کس دنبال این کار را مىگرفت و از تجربهها و پیشآمدها در این زمینه نقل مىکرد. یک روز نوبت آقای بهجت شد. ایشان در همان مجلس، تأملى کردند و گفتند: «آقای قاضى الان در کوفه است و به سمت شط مىرود... الان در شط غسل مىکند،... الان لباسش را مىپوشد، هم اکنون به طرف شهر مىآید. الان یک آقا سیدی از او سؤال مىکند... ایشان الان به نجف رسید، الان در فلان خیابان است... و الان داخل کوچه است، وارد حیاط شد، از پلهها بالا آمد،... الان در پشت در کفشهایش را در مىآورد!» حرف ایشان که تمام شد، مرحوم آقای قاضى وارد اتاق شد و همه مبهوت ماندند. وقتى آقای قاضى وارد اتاق شد، به طرف آقای بهجت آمد و به پشت ایشان دستى زد و گفت: شنیدم امروز گل کاشتى! این حرف آقای قاضى بیانگر آن است که آقای بهجت مراقب آقای قاضى بوده و آقای قاضى هم در همان لحظات، از آقای بهجت خبر داشته و مراقب او بوده است.» البته حاج آقا ابا داشت که این مطالب را نقل کند، اما فقط من یک مرتبه با حالت انکار گفتم، تا ایشان وظیفه شرعى پیدا کند و جواب دهد؛ گفتم: ما در مقام ثبوت این قضیه حرفى نداریم، ولى در مقام اثبات قضیه -که آیا این آقا دارای این مراتب است- حرف و حدیث وجود دارد. چون من جوان بودم و لذا ایشان احساس کرد که ممکن است منحرف شوم، لب به سخن گشودند و گفتند: «وارد مسجد سهله شدم. استاد در یکى از مقامات بود. رفتم پشت سر ایشان، مشغول عبادت شدم و در نماز به او اقتدا کردم. در حین نماز سؤالى به ذهنم خطور کرد که سالها پیش، این سؤال به ذهنم آمده بود، ولى من جوابش را پیدا نکرده بودم. من این سؤال را با راههایى که آنها دارند از ذهنم بیرون کردم و به نماز ایشان اقتدا کردم. نماز و تعقیبات که تمام شد با هم خداحافظى کردیم. به درب مسجد نرسیده بودم که استاد مرا صدا زد و من پیش ایشان رفتم و بدون اینکه سؤالم را بپرسم، استاد جواب آن مسئله را دادند؟! و فرمودند حالا بگو از طریق عادى چگونه ممکن است؟! بنده گفتم خوب این اولین نقل کرامت دقیق است که قابل انکار نیست.»

▪ خاطرهاى از علامه جعفرى قدس‌سره

در سال 1363 شمسى، یکروز مرحوم علامه جعفری قدسسره که منزل ما بودند، از من در مورد تحصیلاتم پرسیدند و من از اساتید و تحصیلات خودم گفتم. ایشان خوششان آمد و از بنده تمجید کردند، پس از آن مرا به گوشهای بردند و با لهجه شیرین خودشان گفتند: «هر کاری داری، کنار بگذار و همیشه در خدمت این پدر باش. هرچه گفت بنویس. هرچه گفت ضبط کن. تو الان عقلت نمىرسد! من قم، تهران، نجف و... را دیدهام. شیعه دیدهام، سنى دیدهام. همین یکى تهش مانده است. ازت که گرفتند، آنوقت مىفهمى که چیه. تا او خودش هست، اولاً خودش مانع است و نمىگذارد به حالاتش پى ببری و ثانیاً او اهل این کارها و مسایل نیست و شما هم قهراً دنبال مسایل آتى هستید و قهراً از ایشان فاصله خواهید گرفت، ولى تو بیا امانتدار باش. هرچه گفت، ضبط کن برای آینده، حتى آنچه نمىفهمى، یادداشت کن، بعدها مىفهمى.»

▪ ارتباط با امام خمینی قدس‌سره

مرحوم ابوى مىفرمودند: «اولین کسى که مرا به آقای بروجردی معرفى کرد، امام خمینى قدس‌سره بود و اول کسى که در قم با او دوست شدم، امام بود و بیشترین رفت و آمد را هم با ایشان داشتم». مىفرمود: «آقاى خمینى خیلى در مورد آقای قاضى از من مىپرسید و لذا من تعجب مىکردم، ولى بعد دیدم که خود ایشان هم اهل این مسایل است.» حضرت امام و ایشان باهم خیلى دوست بودند. و در میان مراجع، تنها کسى که از ابتدا در قم با مرحوم پدرم رفاقت و رفت و آمد داشت، امام خمینى قدس‌سره بود، شاید به این خاطر که آقا شیخ نصرالله خلخالى که دوست صمیمى مشترک هر دو بود، آقا را به عنوان «شاگرد آقاى قاضى» به ایشان معرفى کرده بود.

در مجموع، در نجف و بعد از بازگشت به ایران، رفت و آمد آقا با دیگران، بسیار کم بود؛ ولى به آیةاللهالعظمى سید میلانى قدس‌سره که در مشهد بودند علاقه بسیار داشتند و روابط آنها تا حدى بود که آقاى میلانى اصرار فراوان داشتند که آقا تابستانها را به جاى ایشان در صحن نو (آزادى)، نماز جماعت بخواند و واسطه هم شهید قدوسى بود.

▪ ارتباط با مقام معظم رهبرى

معمولاً به مقام معظم رهبری در هر پستى و مسئولیتى که داشتند نامهای مىدادند، ولى وقتى به رهبری رسیدند، نامهای از سوی آیةاللهالعظمى بهجت دریافت نکرده بودند. البته ابوی در همان موقع هم نامهای نوشته و در صندوق پستى سر کوچه انداخته بودند. اما از قضا این صندوق پستى مدتى بررسى نشده و لذا نامه ایشان به دست مقام معظم رهبری نرسیده بود. متن نامههای ایشان معمولاً دعا و مواعظ بود؛ لذا وقتى ایشان به مقام رهبری رسیدند، پیش ابوی آمدند و از آقا مدد خواستند. این روابط بدون سروصدا طى این سالها ادامه داشت و هرگاه احساس خطرى مىکردند، پیغام مىدادند.

▪ خبر از پیروزى لبنان در جنگ 33 روزه

ایشان همیشه آرام بودند و حتى در زمان بمباران سالهای جنگ تحمیلى، ترس به خود راه نمىدادند، ولى وقتى از انفجار و شهادت مردم در لبنان و عراق و... مىشنیدند، بسیار ناراحت مىشدند و به خداوند پناه مىبردند. درباره جنگ 33 روزه هم فرزند فاضل یکى از علمای لبنان علامه سیدجعفر مرتضى حفظهالله جدیداً آمده بود، به بنده یادآورى کردند که یادتان هست سه ماه قبل از ماجرای لبنان به من تلفن کردید و یک دعا دادید و گفتید آقا فرمودند این دعا را با این دستور به سید حسن نصرالله بدهید بخواند و مداومت داشته باشد؟ بنده از یادم رفته بود، بعد که جنگ لبنان شروع شد، روز 25 تا 27 جنگ بود که خبرهای بدی از آنجا مىرسید که اوضاع دارد به نفع اسرائیل تمام مىشود. یک روز گفته شد که خبری از ایشان در لبنان منتشر شده مبنی بر اینکه ایشان پیغام دادهاند «نصرت با شماست». اوضاع عوض شده، احوال و روحیه مبارزین تغییر کرده است. یک نفر صحت پیغام را از من جویا شد، به او گفتم باید از آقا سؤال کنم و در میان بگذارم. رفتم دیدم مشغول هستند و به ایشان گفتم: یک نسبتى به شما دادهاند در لبنان، راست است؟ گفتند: «خبر رسید! الحمدلله ربالعالمین» و اشک توی چشمانشان جمع شد. من اصلاً انتظار نداشتم که اینجوری باشد و 99 درصد احتمال مىدادم که ایشان پیغام نداده باشند و تکذیب کنند. اصلاً معلوم نشد این پیغام را که در پیام تسلیت رهبر حزبالله به مناسبت ارتحال ایشان هم ذکر شده، آقا چگونه فرستادهاند! بنده واسطه نبودهام. فکر کردم در حرم یا درس بهوسیله شخصى ارسال کردهاند.

▪ ورود به عرصه مرجعیت

ایشان هیچ موقع نمىگفت من مجتهدم. اصلاً نمىخواستند مطرح شوند. قبل از وفات مرحوم حضرت آیةاللهالعظمى اراکى قدس‌سره که جامعه مدرسین اعلام کرد ما مىخواهیم چهار نفر از علما را برای ارجاع احتیاجات معرفى کنیم، وقتى پیش ایشان آمدند، ایشان فرمودند: «من راضى نیستم که اسمى از من ببرید» و بعد در جلسهای که با مقام معظم رهبرى داشتند، اواخر جلسه، دستنوشتهای به رهبر انقلاب دادند که در آن نوشته بودند: «ابداً از بنده اسمى برده نشود، جلوی رساله احدی هم گرفته نشود». لذا وقتى جامعه مدرسین، اسم ایشان را به عنوان یکى از مراجع اعلام کرد، ایشان مرا خواست و گفت: شما دیگر به کسى رساله ندهید -چون بعد از وفات آقای خویى، به برخى خواص فضلا رساله مىدادند- گفتم: یعنى رساله را کنار بگذاریم؟ گفتند: «نه، شما صبر کنید تا همه رساله چاپ کنند و بدهند و همه مردم هم رساله بگیرند. در پایان، اگر کسانى ماندند که از هیچ کس رساله قبول نکرده بودند و اصرار بر ما داشتند، آنوقت به او بدهید». لذا من تأمل کردم که منظور ایشان از این نوع رفتارها چیست؟ متوجه شدم ایشان یک نوع ابتکاری به خرج مىدهد، که هم مىخواهد از مرجعیت فرار کند مثل علمای متعهد گذشته و هم از مقدار واجب فرار نکند. یعنى ایشان مىخواست به اقل واجب قناعت کند و از مرجعیت عامه مسلمین بپرهیزد و همین کار را هم کرد؛ نهتنها هیچ پولى برای تبلیغ خودش نداد، بلکه اعمال و حرکات ضد آن را انجام مىداد. هیچ موقع کاری نمىکرد که در راستای مشهور شدن ایشان باشد؛ لذا تا چاپ هفتم، روى جلد رسالههای ایشان بدون عنوان بود، ولى در چاپ هفتم به زحمت و با ترس و لرز عنوان «العبد محمدتقى بهجت» را نوشتم. هیچ تبلیغى برای خودش نکرد و خدا را شاهد مىگیرم که ایشان تا روز وفاتشان حتى یک هزار تومان هم خرج تبلیغ خودشان نکردند که هیچ، حتى بسیار حرکات ضد تبلیغى انجام دادند. حتى یک عکس که دیگران از ایشان چاپ کرده بودند و زیرش القاب داشت، برای من آورده بودند و من این را داخل یک پوشهای گذاشته بودم که بزرگتر از پوشه بود، به طوری که نوشتههای آن پیدا بود و عکس مشخص نمىشد. وقتى براى کارم رفتم و آمدم، دیدم نوشته زیر عکس پاره شده است. فکر کردم، بچهها این کار را کردند و لذا آنها را توبیخ کردم، ولى وقتى عکس را نگاه کردم فهمیدم که این کار، کار بچه نیست، بلکه یک آدم بزرگى این کار را کرده است، زیرا تمامى القاب مانند عارف، سالک، شیخالفقها و... را بریده بود و فقط «شیخ محمدتقى بهجت» را گذاشته بود و پاره نکرده بود؛ معلوم شد که این کار را خود ایشان کرده است. ایشان مرجعیت را نپذیرفت و قدمهای زیادی برداشت که از مرجعیت سرباز بزند ولى آنهایى که ایشان را مىشناختند و به ابعاد علمىشان آشنا بودند، علىرغم اعتقاد به اعلمیت، مىگفتند: بر فرض که ایشان از نظر علمى مساوی باشند، اما چون اتقى هستند لذا باید بر دیگران مقدم باشند. ایشان نمىخواست این کار را بکند و مقاومت مىکرد، اما وقتى شرایط آنگونه شد، ایشان مرجعیت را بهمقدار واجب و براى اخص خواص پذیرفت و خیلى هم خوشحال مىشد که کسانى در این وادی بیایند و بار را به دوش بکشند.

▪ دقت نظر در صرف وجوهات شرعى

ایشان تمام مسایل پیرامون وجوهات را خودش انجام مىداد و حاضر نشد آنرا به کسى واگذار کند. همه پولها باید به ایشان مىرسید و چکها را هم خود ایشان مىنوشتند و صادر مىکردند و همه چیز را خودش با روش خودش حساب مىکرد و امضا مىکرد. یادم هست که یک موقعى یکى از آقایان به ایشان گفت، فلان آقا را به دفترتان بیاورید تا امور پیرامون وجوهات شرعى را او انجام دهد، چرا که تجربه خوبى دارد و در دفتر فلان عالم و مرجع بزرگ بوده و مورد وثوق است؛ ولى ایشان قبول نمىکردند و مىگفتند: «حالا که فلان عالم بزرگ زنده نیست که از او در مورد این آقا بپرسیم و نمىتوانیم فقط به دلیل بودن در نزد ایشان به او اعتماد کنیم و کارها را به او بسپاریم». یک وقتى یکى از آقایان اهل علم پیش من آمد و گفت: من چند دقیقه با حضرت آقا کار دارم؛ بالاخره پیش ایشان آمد و گفت: «آقا، عرفا و اساتید بزرگ شما مرجعیت را قبول نکردند. من در این زمینه خیلى فکر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که شما به امر حضرت ولىعصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف مرجعیت عامه را پذیرفتید و رساله دادید.» آقا ناراحت شد و گفت: «آقا دست بردارید! به کار خودتان بپردازید...». بعد از اتمام توبیخهای آقا، او از روی زیرکى گفت: «آقا من با اینها کاری ندارم، فقط مىخواستم بفهمم که آیا کشف من درست است یا نه؟» آقا جواب داد «آقا عرض کردم: لا اقول لا و لا اقول نعم، شما به کار خودتان برسید». پساز آن، آن شخص که مىخواست از خانه بیرون برود، به من گفت: «دستت درد نکند، من جوابم را گرفتم». گفتم: چطوری؟ گفت: سر جمع، منظور حضرت آقا از این جمله این بود که «نعم و لا اقول؛ یعنى بله ولى نمىگویم».

هر کسى پیش ایشان مىآمد به مقتضای حال او سخن مىگفت و راهنمایى مىکرد. یادم هست هیئت امنای بانک ملى با ایشان دیدار داشتند، به آنها گفت: «شرع به سه چیز اهمیت مىدهد، یکى دماء و نفوس مسلمین، دیگری اعراض انسانها و دیگری اموال مهمه است.» آنها بعد از بنده پرسیدند منظور آقا چیست؟ گفتم: منظور ایشان این بود که الان دلار در همه جای دنیا ارزان شده، چرا در ایران هنوز گران است و هر روز گرانتر مىشود؟! چرا اموال مسلمانان را به باد مىدهید؟! در اینجا باید توی سر دلار بخورد، چرا به عکس هر روز ارزش آن بالا مىرود؟! مردم امانتشان را به شما سپردند، چرا ارزش اموال مردم را پائین مىآورید؟! مسئولیت اینها به گردن شماهاست. وقتى آنها متوجه منظور ایشان شدند، خیلى تعجب کردند. یادم هست که آقا به یکى از مسئولان رده بالای کشور گفتند: «در تمام دنیا آنچه که حاکم است، عقیده و ایمان نیست بلکه اموال و پول است که در دنیای کنونى حاکم است. حالا که اموال حکومت مىکند، چرا ما در جاهایى که مرکز تصمیمگیرىهاى بزرگ برای ممالک دنیاست، افرادی نداریم که به نفع ما حکم کنند»؟ یعنى چرا در کشورهای قدرتمندی مانند آمریکا لابى ندارید؟ ما باید آنجاها باشیم تا ناموس، عِرض و اموال مسلمانان محفوظ بماند». پرسیدند پولش را از کجا بیاوریم؟ ایشان فرموند: «چهطور زمانى که زیر موشک بودیم، جوانان ما شهید مىشدند و خانههای ما ویران مىشد، هر سه روز یک میلیارد مىدادیم، ولى الان ماهى یک میلیارد نداریم که بدهیم نه خانهای ویران شود، نه بر سر مسلمین موشک بریزند و نه تصمیمى علیه ما بگیرند؟» الان دنیا با لابى اداره مىشود، اسرائیل لابى دارد در همهجا. حتماً باید موشک بخوریم و ویرانى داشته باشیم و جوانانمان را از دست بدهیم واموالمان را اینگونه خرج کنیم؟!

▪ نماز عاشقانه و عارفانه

ایشان در نماز سیری داشت که خیلى مفصل بود. گاهى مىرفت و در بیابان نماز مىخواند و بعضىها هم همراه ایشان مىرفتند.

در همین مسجد هم که بعد از وفات امام جماعتش، اختلافى برای نماز خواندن بین دو نفر پیدا شد ولى در نهایت خود آن دو نفر به مرحوم آیةالله بهجت مراجعه و اصرار کردند که ایشان امامت جماعت این مسجد را بر عهده بگیرند. وقتى اینطوری شد، ایشان با استخاره، آنرا براى رفع نزاع تقبل کردند. از آنجا که نماز ایشان خشوع و خضوع عجیبى داشت، بسیاری از بزرگان مانند شهید مطهری، شهید قدوسى، آیةالله مظاهری و آیةالله اخوان مرعشى و دیگر بزرگان معاصر... وقتى شنیدند که نماز این مسجد را ایشان مى‌‌خوانند، برای نماز به این مسجد مىآمدند؛ بهطوری که در آن موقع، مسجد را بزرگان احاطه کرده بودند.

▪ خوشا آنان که دایم در نمازند

عبادت سحرگاهى ایشان گاهى شش ساعت طول مىکشید و از همان زمانى که در سحر برای عبادت بلند مىشدند عبادتشان را شروع مىکردند، در مسیر برای رفتن به وضو گرفتن هم ذکر مىگفتند و اشعاری با خود زمزمه مىکردند.

عبادت سحرگاهى ایشان از ساعت 30/2 و گاهى 3 تا 8 یا 30/8 صبح طول مىکشید. حتى در راه حرم و برگشت هم برنامه عبادى خاص داشتند. بعد از صرف صبحانه، حدود پانزده دقیقه استراحت مىکردند، بعد برای تدریس مطالعه مىکردند. ظهر حدود 5/2 ساعت و شب هم حدود چهار ساعت عبادت مىکردند و در کل یازده تا دوازده ساعت مشغول عبادت بودند. ایشان به نماز اعتقاد خیلى عجیبى داشتند که براى بسیارى باورکردنى نیست و عباراتى داشتند و مىگفتند: «اگر سلاطین عالم لذت نماز را بدانند، خواهند دانست که از این بالاتر لذتى نیست.» از قول استادشان هم نقل مىکردند که: «اگر لذت نماز را اهل دنیا بدانند، خواهند دانست که از نماز لذیذتر در دنیا نیامده است.» عبادت و نماز و نوافل آنقدر برای ایشان اهمیت داشت که حاضر نبودند از آن کم کنند. تمام زندگى ایشان به سمت معبود بود.

▪ مدت عبادت در شبانهروز

عرض کرده بودم که عبادت آقا - که ظاهراً در مجله افق چاپ شده بود - 11 تا 12 ساعت در شبانهروز بود، آقازادهاى گفته بود که این اشتباه شده، یک دو ساعت بوده و اشتباهى 12 ساعت چاپ شده! مگر مىشود کسى 12 ساعت عبادت کند! یک عده به اعتراض مىگفتند: اگر آقا 11 ساعت عبادت مىکرد، پس کى مطالعه مىکرد و کى براى درس آماده مىشد؟! من هم برخى اوقات اعتراض مىکردم که آقا شما کار دارید، مطالعه دارید، آخه چقدر عبادت؟! به من مىفرمودند: «نگران نباش، به تجربه براى من معلوم شده که اگر از عبادات کم نشود، درسى که نیاز به یک ساعت مطالعه دارد، براى من با ده دقیقه تمام مىشود». و در درس هم حضور ذهن ایشان مطرح و شایع بود. در سال 1325 یکى از همین مراجع فعلى گفته بود، درس ایشان خیلى مشکل و سنگین بود و من ترک کردم. مرحوم آقا سید جلال آشتیانى مىگفت در سال 1325 ما فکر کردیم که شاگرد در سر درس خودش همان مطالب استاد را مىگوید و همان تقریرات استاد را بیان مىکند، وقتى که به درس ایشان رفتیم، دیدیم که نهتنها تقریر نمىکند بلکه به مطالب استاد اشاره کرده و همان را نقد مىکند که نقد ایشان از مطلب استاد مشکلتر و عمیقتر بود. ایشان به روایات هم تسلط کامل داشت و در تدوین سفینةالبحار با مرحوم شیخ عباس قمى همکارى داشته و با هم روایات را بررسى مىکردند و الان مقدارى از سفینةالبحار اصلى با خط آقاى بهجت نوشته شده است.

هرچه علم ایشان بالاتر مىرفت، ریش و عمامهشان کوتاهتر مىشد. عمامهشان از 7 متر به 4 متر رسید که اگر ما کارى نداشتیم کوتاهتر هم مىکرد! یک بار من عمامه 5 مترى خدمتشان بردم دیدند زیاد است نیم مترش را قیچى کردند. آقا نقل مىکردند: «وقتى ما عقد کردیم، مرحوم علامه طباطبایى 18 متر عمامه فرستاد و من آن را نصف کردم، بعد همان نصف را نصف کردم».

▪ دیدگاه آیةاللهالعظمى بهجت درباره حوزه

نظرات ایشان درباره حوزه بسیار مترقى بود. معتقد بودند الان کسى وقت خواندن این کتب مفصل را ندارد. این کتابها براى نظام آموزشى طلاب نوشته نشدهاند. باید کتابهاى علمى که سهل و رسا باشند تدوین شوند. سالها ایشان این سخن را مىگفتند. حتى اواخر که یکى از مدیران حوزه با ایشان دیدار داشت، تعجب کرد که آقا در سنین بالا چه فکر روشنى دارند.

آیةاللهالعظمى بهجت بسیار تلاش مىکرد تا ضروریات زندگى طلبهها را تأمین کند. در زمستان سردى که چند سال پیش اتفاق افتاد و در آن، طلبهها نتوانستند دهه آخر صفر تبلیغ بروند، فرمودند: «اگر مقدور است، به هر طلبه 50 هزار تومان بدهیم»، که ما دیدیم بیشتر از 25 هزار تومان نمىتوانیم بدهیم. ایشان در این قضیه، هم از خسارت مادى و هم از خسارت معنوى طلاب ناراحت بود.

حضرت آیةالله بهجت رحمة‌الله‌علیه معتقد بودند، هر طلبه امروزش باید با روز قبل فرق کند و قدمى جلو برود. مراقبت بیشترى کسب کند. نظرشان این بود که ریاضت و چلهنشینى نیاز نیست، راه وصول سریعترى وجود دارد. نقل مىکردند. نماز لیلةالدفن را هر شب براى تمام مؤمنینى که در سراسر عالم از دنیا رفتهاند، مىخواندند.

ایشان مىگفتند: «یکى از اسباب محرومیت ما بندگان این است که فکر مىکنیم بعضى ذکرها براى وقت مخصوصى است، مثل قرآن به سرگرفتن در شب قدر. در حالى که مال هروقتى است، منتها باید جاى ذکر را پیدا کرد». براى شروع در سیر و سلوک توصیه مىکردند که در احادیث تأمل کنید، از احادیث باب جهاد نفس «وسایلالشیعه» بخوانید و به آن عمل کنید.

مقید بودند که بچهها معصیت انجام ندهند. اگر کسى از دست بچههایشان ناراحت مىشد، حتى تا بیست سال بعد فراموش نمىکردند. یکبار به من گفتند: «غذایى درست کن و ببر خانه فلانى». گفتم: مىگویم ببرند، گفتند: «نه، خودت ببر». من غذا را بردم دو روز بعد آن شخص از دنیا رفت و من یادم رفته بود که او از من ناراحت بود و حالا که نزدیک مرگش بود آقا اینگونه گفتند.

▪ اهتمام به زیارت عاشورا

از بین دعاهاى مأثوره به زیارت عاشورا مقام والایى قائل بودند، در حرمهاى ائمه علیهم‌السلام بیشتر زیارت امینالله و زیارت جامعه کبیره مىخواندند و در زیارت جامعه معتقد بود که باید به نیت تمام ائمه علیهم‌السلام در حرم زیارت کرد.

زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام مىخواندند. ولى در صبح، فقط نماز و زیارت مىخواندند و این صد لعن و صد سلام را در وقتهاى اضافه مانند لباس پوشیدن، حرکت کردن، دم درآمدن، محل درس رفتن و... که معمولا ما هدر مىدهیم، مىخواندند.

عجیب آن که همیشه تکرار مىکردند که استادم از خداوند خواسته بود زیارت عاشورایش تا وقت مرگ، ترک نشود و از این دنیا برود برزخ و از آنجا برود. در مورد خود ایشان هم این طور شد؛ چون ایشان روز قبل از ارتحال، زیارت عاشورا را با همه لعن و سلامهایش خوانده بودند و روز ارتحال هم به سر نیامده، بعد از ظهر، پس از ربع ساعتى خواب، از دنیا رفتند.

و باز، فرموده مشهور ایشان بود که: «از خداوند خواستهام درس را تا آخر عمر ادامه دهم و ترک نکنم». روز قبل از ارتحال، در حال رفتن به درس، آن حال پیش آمد.

این جمله را هم همیشه مىفرمود: «مرگِ یکباره، براى میّت خوب است؛ ولى براى بازماندهها که طاقت ندارند، خیر!»

▪ رسیدگى به امور خانه

ایشان اوایل که وقت مىکردند، به درس بچهها هم رسیدگى مىکردند. من یادم هست که ایشان انموذج را به من مىگفت و آنرا به شعر درمى‌‌آورد در حین درس و درسهایى که به من مىداد مىنوشتم و ایشان از من مىخواست و من باید آموختههای خودم را به ایشان پس مىدادم. در مورد روابط خانوادگى و رفت و آمد هم بیشتر با علامه طباطبایى قدس‌سره رفت و آمد داشتیم و ایشان برای ما مانند عمو بودند، چون ابوی از نجف با علامه محشور بودند.

▪ یاران و برادران! مرا یاد کنید

آقا یک هفته قبل از وفات، مرتب درباره مرگ صحبت مىکرد. چند روز پیش از حادثه (روز چهارشنبه یا پنجشنبه قبل از آن)، پدرم در حالى که از خانه بیرون مىرفت، خطاب به مادرم فرمود: «مىشنوى؟»

گفت: بله.

فرمود: «فلان آقا را در فومن مىشناختى؟»

گفت: بله.

فرمود: «او این شعر را مىخواند:

یاران و برادران! مرا یاد کنید

رفتم سفرى که آمدن نیست مرا

و در ادامه افزود: «شنیدى؟»

مادرم پاسخ داد: بله!

پدرم لبخندى زد؛ و این، آخرین سخنى بود که ایشان به مادرم فرمود.

البته آن وقت که علت خواندن این بیت شعر را نمىدانستم.

▪ سفر به عالم بقا

صبح روز شنبه (26/2/1388 / 21 جمادىالاوّل 1430) ساعت نهُونیم، به اتاق پدرم رفتم. دیدم آقا نیست. زنگ زدم. گفتند: ده دقیقه است که جلوى در نشستهاند. پابرهنه دویدم و خدمت ایشان رفتم. دیدم با هیبت بسیار، نشسته و حتى از انحناى کمى هم که در کمر داشت، خبرى نبود، گویا ده سال، جوانتر شده بود.

گفتم: آقا! چرا آمدهاید این جا نشستهاید؟

سر بلند کرد و فرمود: «بله؟» همیشه وقتى در ذکر یا فکر فرو مىرفت، بیرون آمدنش چند لحظه طول مىکشید.

گفتم: آقا! هنوز بیش از نیم ساعت تا زمان درس مانده است. چرا آمدهاید اینجا نشستهاید؟

فرمود: «حالا که نشستهام»!

من رفتم که مشغول کارم شوم؛ اما پساز ده دقیقه، از جلوى در تماس گرفتند که آقا فرمودهاند: «پیغام بدهید که نه درس مىروم و نه براى نماز به مسجد»؛ ولى همانجا نشستند!

من به سرعت دویدم و خود را به ایشان رساندم.

فرمود: «دفعتاً دلم درد گرفت. یک لیوان آب گرفتم، خوردم؛ دردم خوب نشد. حال ندارم».

ایشان را براى استراحت، به اتاقشان بردم. دلدرد ایشان تا فردا صبح ادامه یافت. پرسیدم: پزشک بیاورم؟

فرمود: «نه».

گفتم: دردتان شدید است؟

فرمود: «خیلى شدید نیست».

صبح یکشنبه (27/2/1388) دیدم آقا، نماز صبح را نشسته مىخواند. تعجب کردم. سابقه نداشت دلدرد، تا این حد، موجب ضعف ایشان شود که نتواند وضو بگیرد و با تیمم، نماز را نشسته بخواند.

حدود بیست دقیقه بعد از نماز، همسرم آمده بود و چون تصور مىکرد که آقا نماز نخوانده، با تعجب پرسید: آقا فقط مىگوید: «السلام علیکم ورحمةالله وبرکاته»!

من سلام دادن ایشان را دوبار شنیده بودم با این دفعه، سه بار مىشد. گفتم: شاید در نماز، شک کرده و این جمله را تکرار مىکند.

گفت: ایشان دراز کشیده!

گفتم: مانعى ندارد؛ چون دیدم دو نماز خواند. البته قبلش را نمىدانم!

پساز رفتن همسرم، مجدداً شنیدم که آقا فرمود: «السلام علیکم و رحمةالله وبرکاته» و این جمله را هفت - هشت بار دیگر تکرار کرد. از این کار ایشان، تعجب کردم.

قبلاز ظهر بود که همسرم آمد. خواست با بادبزن، ایشان را باد بزند. آقا فرمود: «نه! بده خودم باد بزنم». دیدم نگاه معنادارى به من کرد و بعد به همسرم رو کرد و گفت: «حالا اگر زحمت نباشد، یک آب سیبى تهیه کنید. شاید بخورم».

او خوشحال شد و رفت. چند لحظه بعد، فرزندم آمد. به او هم گفت: «برو نمازت را بخوان». پاسخ داد: هنوز ظهر نشده. آقا فرمود: «حالا برو مشغول وضو باش». بالأخره همه را بیرون فرستاد و نگذاشت کسى پیش او باشد.

صبح با پزشک، تماس گرفتم و از او خواستم که براى معاینه آقا به منزل بیاید. گفت: پس از ساعت دوازده که کارم تمام مىشود، مىآیم.

ساعت دوازده و نیم بود که دکتر آمد. به آقا عرض کردم: آقاى دکتر است. اسم دکتر را که گفتم، فرمود: «نوه سیدالذاکرین؟»

دکتر گفت: آقا! من پنج سال پیش، شجرهام را براى شما گفتم. شما هنوز یادتان هست؟!

آقا فرمود: «بله. یادم هست که به شما هم گفتم محاسن خود را نمرهاى بگذار تا به مقامات جدتان برسى. ایشان را دیده بودم. خدا رحمتش کند!»

من گفتم: آقا! کمى محاسن گذاشتهاند.

فرمود: «یک خرده بیشتر بگذارد»

ایشان این مطلب را به هر کسى که صورتش را تراشیده بود، مىگفتند.

دکتر، فشار خون ایشان را گرفت: یک دست، 7 بود و دیگرى 11. هرچه معاینه کرد، متوجه بیمارى آقا نشد. در آخر گفت: احتمالاً مشکل پارگى امعا، پدید آمده است.

با تهران تماس گرفتیم تا بیمارستانى را آماده کنند؛ اما آقا اصرار داشتند که ایشان را از تخت، پایین بیاوریم؛ چون مىگفتند: «روى تخت ناراحتم».

ایشان را که از تخت پایین آوردم، یک بار گفت: «الحمدلله» و سرش را روى بازویش گذاشت.

گفتم: آقا بالش بیاورم؟

فرمود: «نه، نمىخواهم».

با خودم گفتم: آقا دیشب دلش درد مىکرده و نخوابیده، و الان چون مسکّن تزریق کردهاند، خوب است که استراحت کند.

دستپاچه بودم. بلافاصله لباس، پروندههاى پزشکى و آب زمزم و تربت را آماده کردم که اگر به عمل جراحى نیاز بود، این وسایل را همراه داشته باشم. گفتم ماشین هم آماده شود.

ساعت، از یک بعدازظهر گذشته بود. هنگامى که خواستم ایشان را براى بردن به تهران آماده کنم، هوا شدیداً توفانى شده بود. غُرّش رعد و برق شدید و صداهاى وحشتناک آن در فضا طنینانداز بود و باران درشتى مىبارید.

با خودم فکر مىکردم که: خدایا! با این وضع هوا، چگونه ایشان را به تهران ببرم؟! بالأخره هوا آرام شد و ماشین هم آماده بود. رفتم که آقا را بیدار کنم؛ اما هر کارى کردم، ایشان بیدار نشدند!

دیگران گفتند: اورژانس را خبر کنیم؟

گفتم: نه! مات بودم. باور نمىکردم که ایشان از دنیا رفته باشد. احتمال مىدادم حالتى شبیه موت اختیارى است. بدن هم گرم بود... .

البته اورژانس را خبر کردند و آمد؛ اما هر چه تلاش کردند، نتوانستند کارى انجام دهند و گفتند که باید آقا را به بیمارستان ببریم، ولى آنجا هم نتوانستند کارى انجام دهند.

بالأخره معلوم شد که ایشان پساز اندکى استراحت، از دنیا رفتهاند!

همسرم پساز باخبر شدن از وفات آقا، گفت: با نگاه طولانى آقا، احساس کردم که دارند با من خداحافظى مىکنند -و من این احساس را قبلاً به نحوى از آقا خواسته بودم- تحمل نداشتم، قلبم داشت مىایستاد که ایشان از من، آب سیب خواستند. اینجا بود که خوشحال شدم و فکر کردم اشتباه فهمیدهام!

«روح پرفتوحشان در اعلی علیین

با موالی مکرّمشان محشور باد»

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





پنج شنبه ٢٤ آبان ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام