*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > فقیه اهل بیت 


گروه خبری: مصاحبه, فقیه اهل بیت  | تاریخ:1391/09/01 | ساعت:١٢:٤٣ | شماره خبر:٣٠٦٣٧٨ |  


    ویژه نامه فقیه اهل بیت

خاطرات فرزند آية‌‌الله‌‌العظمي گلپايگاني از پدر

 سيره علمي و اخلاقي آية‌الله‌العظمي گلپايگاني رحمةالله‌عليه سراسر پند و عبرت بود که شاگردان و کساني که در معيت ايشان بودند، خاطرات شيريني از زندگي فردي و اجتماعي معظم‌له نقل مي‌کنند.  

  


سيره علمي و اخلاقي آيةاللهالعظمي گلپايگاني رحمةاللهعليه سراسر پند و عبرت بود که شاگردان و کساني که در معيت ايشان بودند، خاطرات شيريني از زندگي فردي و اجتماعي معظمله نقل ميکنند. به مناسبت برگزاري کنگره فقيه آگاه، خبرگزاري حوزه گفتوشنودي با حجةالاسلام والمسلمين سيدمحمدباقر گلپايگاني، فرزند اين مرجع فقيد، انجام داده و منش اين بزرگوار را در گفتار، رفتار و کردار به بحث کشده است؛ حاصل اين گفتوگو در ذيل تقديم خوانندگان ارجمند افق حوزه ميگردد.

*ستار العيوب

آيةاللهالعظمي مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي، مؤسس حوزه علميه قم، نماز و روزهاي را به والد واگذار مينمايد که ايشان يک نفر را پيدا کند که نماز و روزه يکسال کسي را ادا نمايد. آقا هم يک نفر ظاهرالصلاح را پيدا ميکند و وجهي را به او ميدهد که اين نماز و روزه را ادا نمايد، مدتي از اين قضيه ميگذشت که شخص اجير را داخل کوچه در حال راه رفتن و سيگار کشيدن ميبيند، ولي آن آقا توجه نداشت که ايشان پشت سرش هست، تا اينکه سيگار را خاموش ميکند و در يک دو راهي متوجه والد ميشود، سلام و احوالپرسي ميکنند و آن آقا به ايشان ميگويد: آقا! نماز و روزهاي که به من واگذار نموده بوديد، يکسال نمازش را خواندهام و امروز آخرين روز، روزه است و اگر امروز را روزه بگيريم، تمام ميشود! در حاليکه چنددقيقه پيش داشته سيگار ميکشيده! آية‌‌الله‌‌العظمي گلپايگاني نقل فرمودند: وقتي او اين حرف را زد، به رويش نياوردم که شما چند دقيقه قبل سيگار ميکشيديد؛ و از طرفي نيز تمکن مالي نداشتم که شخص ديگري را اجير نمايم، لذا خودم، هم يکسال نماز را خواندم و هم يک ماه روزه را گرفتم.

* اين وسط، ما ميسوختيم!

مرحوم والد ميفرمودند: زمان حاج شيخ عبدالکريم چون من داماد حاج ميرزا مهدي بودم، لذا حاج شيخ ميپنداشت که ميرزا مهدي از من حمايت مالي ميکند و از طرف ديگر چون استفتائات حاج شيخ به دست من بود و تا قسمتي از شب در خدمت حاج شيخ بودم، حاج ميرزا مهدي ميپنداشت که مرحوم حائري ما را تغذيه ميکند، خلاصه ما در اين ميان ميسوختيم، خيلي بدهکار شده بوديم و زندگي به سختي سپري ميشد. در همان زمان من در کوچه براي درس ميرفتم، يک آقايي يک تومان به من بخشيد و يک تومان آن موقع قابل توجه بود، بهگونهاي که ميشد با آن چهارصد تخممرغ خريد! در انديشه فرو رفتم که اين يک تومان را چطور بين طلبکاران تقسيم کنم، ناگاه نيازمندي به من رسيد و گفت: آقا! من وضعم خوب نيست... من ابتدا ميخواستم نصف پول را به او بدهم که گفت: خدا شاهد است زن و بچه من چند شب است گرسنه خوابيدهاند؛ با خودم گفتم من بدهکار هستم، اما با عنايت امام زمان عجلاللهتعاليفرجهالشريف بچههاي من گرسنه نخوابيدهاند، لذا يک تومان را به او دادم. پس از اين، احساس کردم که در کارم گشايش شده است.

* بلندنظري و گشادهدستي

يکي از ائمه جمعه ميگفت: هنگامي که فرزند اولم به دنيا آمد، شديداً در تنگناي مالي بودم، به گونهاي که قابله به خانه ما آمده بود و دو تومان دستمزد او را نداشتم بدهم. از شرم، خانه را ترک کردم و به سوي حرم حضرت معصومه سلاماللهعليها رفتم، تا در حرم بيبي از وضعم گلايه کنم. پس از برگشتن از حرم، کسي به من رجوع کرد و گفت: شما آقاي گلپايگاني را ميشناسيد؟ گفتم بله، گفت: اين هفتصدوپنجاه تومان را به ايشان بدهيد، من پول را گرفتم و اصلاً نفهميدم که فاصله بين حرم و خانه آقا را چگونه پيمودم. به خانه آقا که رسيدم، زنگ زدم، داخل شدم و در محضر آقا نشستم و گفتم: اين هفتصدوپنجاه تومان را کسي داده تا به آستانتان تقديم کنم. آقا دريافت کردند، شمردند و دوباره به من بازگرداندند! به ايشان گفتم: آقا، اين هفتصدوپنجاه تومان است! آقا فرمودند ميدانم. پول را گرفتم و با سرافرازي و سرور به خانه بازگشتم و گفتم اين پول قابله و اين هم پول دواها، پدرخانم ما که ديد انقلابي در حال ما رخ داده و آن بينوايي به اين توانايي رسيده، جريان را از من پرسيد و برايش تعريف کردم.

* بقيةالسلف

يک روزي در محضر مرحوم والد سر سفره نشسته بوديم و در حالي که داشتند غذا ميل مي‌‌فرمودند، شروع کردند به «انا لله و انا اليه راجعون» گفتن، دو سه بار اين را تکرار کردند و بعد از چند لحظه «لا اله الا الله» گفتند. خدمتشان عرض کردم، چرا اين کلمات را تکرار فرموديد؟ گفتند: تمام علمايي که با من رفاقت و آشنايي داشتند و از دنيا رفتهاند، همين الان از يک در هال آمدند و از در ديگري خارج شدند در حالي که همه به من سلام ميکردند؛ علمايي مانند: حاج شيخ عبدالکريم، آقاي فيض، آقا سيدابوالحسن، شيخ ابوالقاسم، آقاي بروجردي و... تمام علمايي که با من رابطه داشتهاند. عرض کردم، آقا اين به خاطر اين است که شما بقية‌‌السلف هستيد و اين آقايان از شما توقع دارند، و انشاءالله دليل بر طولاني شدن عمر شماست. آقا در جواب فرمودند: شما هم با اين چيزها دلتان را خوش کنيد! منظورشان اين بود که من هم به زودي به آنان ملحق ميشوم.

* قدر زنت را بدان

زماني آقا خودشان به مراجعهکنندگان پول ميدادند، اگر کسي براي گرفتن پول زيادي مراجعه ميکرد و درخواست نابجا داشت، ايشان به شيوه بسيار بزرگوارانهاي با او برخورد ميکرد و بسيار مليح جواب ميدادند تا ناراحت نشود. يکوقت مردي پيش آقا آمد و گفت: آقا، خانم من زايمان دارد و هزينه زايمان را ندارم، آقا مبلغي به او پرداختند. چندي گذشت دوباره همان فرد آمد و گفت: زنم زايمانش فرا رسيده و من تهيدستام؛ آقا دوباره از او دستگيري کردند. باز چند صباحي سپري شد و دوباره خدمت آقا رسيد و گفت: موقع وضع حمل زن من رسيده است! اين دفعه نيز آقا به او عنايت کردند و مبلغي به او دادند؛ تا دفعه چهارم که رسيد آقا پس از کمک به او فرمودند: قدر همسرت را بدان که امسال چهار بار براي تو زائيده است!

*تواضع در اوج اقتدار

آية‌‌الله حرمپناهي رحمةاللهعليه شخصي را براي دريافت کمک به محضر آقا فرستاد، آن شخص پس از بازگشت از محضر آيةاللهالعظمي گلپايگاني به آقاي حرمپناهي گله کرده بود. تا اينکه شبي آقا به ديدار آقاي محقق داماد رفتند و همان وقت آقاي حرمپناهي گلايه آن شخص را به محضر آقا ابراز نمود. پس از آن، آقا شخصاً به خانه آن فرد ميروند و از او دلجويي ميکنند.

*بسترم را کنار منبر درس بگذاريد!

آقاي مسجدجامعي ميگفت: من خدمت آية‌‌الله‌‌العظمي گلپايگاني رحمةاللهعليه آمدم، ديدم که ايشان دنداندرد بسيار سختي داشتند و براي اينکه از فشار دندان درد راحت باشند، شال مانندي را به دندانشان بسته بودند، دور اتاق قدم ميزدند و مکاسب مطالعه ميکردند. من به ايشان گفتم با اين دنداندرد مطالعه ميکنيد! گفتند، من وقتي مطالعه ميکنم همه دردها را فراموش ميکنم. تازه اين مهم نيست، من يکوقت تب بسيار شديدي داشتم و سخت بيمار بودم، با اين حال براي اينکه از درس مرحوم حاج شيخ عبدالکريم بيبهره نمانم، گفتم: بسترم را پشت منبر حاج شيخ نهادند تا از درس ايشان استفاده کنم.

*حضور در درس حتي هنگام مرگ فرزند

پدرم فرزندي به نام سيدباقر -همنام پدرشان- داشتند، او به حوض آب ميافتد و خفه ميشود، آقا که هيچگاه در درس تأخير نميکردند، درس آن روز را تنها با پنج دقيقه تأخير آغاز کردند و از تأخيرشان اينگونه پوزش خواستند که: «مرا ببخشيد که امروز دير آمدم، فرزندي داشتم که به حوض افتاد و خفه شد، او را به غسالخانه بردم و پس از غسل و کفن و دفن او براي درس آمدم.» 

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





پنج شنبه ٣١ خرداد ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام