*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > افق پارسایی > افق پارسایی3 


گروه خبری: افق پارسایی3  | تاریخ:1392/10/07 | ساعت:١٢:١١ | شماره خبر:٣٣٣١٨٢ |  


    خاطره‌اي از زبان علامه محمدتقى جعفرى (ره) علامه محمدتقى جعفرى (ره)

تهجد عجيب شهيد نواب صفوي

 شارح بزرگ نهج‌البلاغه و فيلسوف شرق، مرحوم علامه محمدتقي جعفري (قدس‌سره)، در بيان خاطره‌اي از شهيد نواب صفوي، گفته‌اند: هر دو جوان بوديم و هر دو به نوعى تهجد و شب‌زنده‌دارى و زيارت را دوست داشتيم. در حوزه نجف در خدمت مرحوم آيةالله شيخ مرتضي طالقانى (1280 - 1364 ه‍.ق) تلمذ مى‌كرديم و از علامه ... 

  


شارح بزرگ نهج‌البلاغه و فيلسوف شرق، مرحوم علامه محمدتقي جعفري (قدس‌سره)، در بيان خاطره‌اي از شهيد نواب صفوي، گفته‌اند: هر دو جوان بوديم و هر دو به نوعى تهجد و شب‌زنده‌دارى و زيارت را دوست داشتيم. در حوزه نجف در خدمت مرحوم آيةالله شيخ مرتضي طالقانى (1280 - 1364 ه‍.ق) تلمذ مى‌كرديم و از علامه شيخ عبدالحسين امينى (صاحب الغدير) (1320 - 1390 ه‍.ق) درس ايمان و ولايت مى‌آموختيم. روزى (شهيد نواب صفوي) پيشنهاد كرد پياده از نجف به كربلا براى زيارت سومين پيشواى تشيع باهم حركت كنيم. موافقت كردم و بعد از ظهر يكى از روزهاى پاييزى به راه افتاديم. هوا تقريباً تاريك شده بود كه ما در راه نجف كربلا قرار گرفتيم و هنوز بيش از چند كيلومتر از شهر دور نشده بوديم كه مردى تنومند از اعراب بيابان‌نشين در جلومان سبز شد و با صداى خشن فرمان ايستادن داد. در نور مهتاب، خنجر آذين شده‌اى كه مرد عرب بر كمر داشت را ديدم و يكه خوردم، اما سيد آرام ايستاد. مرد عرب با خشونت گفت: هرچه دينار داريد از جيب‌هايتان بيرون آورده و تحويل دهيد. من ترسيده بودم و مى‌خواستم آن‌چه دارم تحويل دهم كه، يك‌مرتبه متوجه شدم شهيد نواب صفوى با چالاكى خنجر مرد عرب را از كمرش بيرون كشيده و برق آن را جلو چشمان مرد تنومند عرب نگه داشته و با قدرت نوك خنجر را نزديك گلويش قرار داده و مى‌گويد: با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتي‌ها بشوى. من از سرعت و شجاعت سيد حيرت‌زده و مات به هر دوى آن‌ها نگاه مى‌كردم كه مرد عرب ما را به چادرش جهت استراحت دعوت كرد. نواب صفوى فوراً پذيرفت! براى من تعجب‌آور بود به سيد گفتم: چگونه دعوت كسى را مى‌پذيرى كه تا چند لحظه پيش مى‌خواست لخت‌مان كند! سيد گفت: اين‌ها عرب هستند و به ميهمان ارج مى‌نهند و محال است خطرى متوجه ما باشد. آن شب من و نواب به چادر عرب رفتيم و سيد تا صبح آرام خوابيد، و من تا صبح بيدار بودم و همه‌اش مى‌ترسيدم كه مرد عرب هر دوى ما را نابود كند! سيد نيمه‌شب براى نماز برخاست و با آوايى ملكوتى با خداى خويش به راز و نياز پرداخت، و فرداى آن‌روز با هم عازم كربلا شديم... اين خاطره در طول پنجاه سال هميشه نوازشگر من بوده است.  

منبع: ظهوروسقوط سلطنت پهلوى/1/157و158

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





سه شنبه ٠٣ مهر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام