*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: راه سعادت, افق خانواده  | تاریخ:1396/09/02 | ساعت:١٤:٢١ | شماره خبر:٣٩٥٣٧٣ |  


       نصحیت دوست‌داشتنی

نصحیت دوست‌داشتنی

  آیة‌الله بروجردی قدس‌سره در ماه صفر 1292 قمری در شهر بروجرد به دنیا آمد. ایشان پس از سال‌ها تحصیل در شهرهای بروجرد و اصفهان و نجف به درخواست علما و فضلا به شهر قم سفر کرد و تا آخر عمر در این شهر مقدس به تربیت طلاب علوم دینی پرداخت و پس از سال‌ها تلاش و کوشش سرانجام در سن 88 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به لقا‌ءالله پیوست. قبر آیة‌الله بروجردی در حرم مطهر حضرت معصومه سلام‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم واقع است. .. 

  


آیةالله بروجردی قدس‌سره در ماه صفر 1292 قمری در شهر بروجرد به دنیا آمد. ایشان پس از سالها تحصیل در شهرهای بروجرد و اصفهان  و نجف به درخواست علما و فضلا به شهر قم سفر کرد و تا آخر عمر در این شهر مقدس به تربیت طلاب علوم دینی پرداخت و پس از سالها تلاش و کوشش سرانجام در سن 88 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و به لقاءالله پیوست. قبر آیةالله بروجردی در حرم مطهر حضرت معصومه سلام‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم واقع است.

چیزی به نماز ظهر نمانده بود که آقا وارد حیاط مدرسه شد. طلبهها با خوشحالی به استقبال آقا رفتند. آقا برایشان مایهی آرامش بود. هروقت او را میدیدند، انگار غم و غصههایشان را فراموش میکردند. آقا مثل یک پدر مهربان همهی طلبهها را از زیر نگاههای محبتآمیز و لبخندبار گذراند؛ سپس کنار حوض رفت.

آب قم از شوری به سفیدی میزد. دور و بر حوض، قندیلهای کوچک نمک نمایان بود. آقا آستینهای قبایش را بالا زد. طلبهها دور آقا حلقه زدند. آقا ابروهایش را دَر هم کشید و آرام به شوخی گفت: «چیه، وضو گرفتن بلد نیستید؟»

طلبهها خندیدند. آقا دستهایش را آرام در آب برد و در همان حال، نگاهش را به طلبهها گرفت و گفت: «بفرمایید، شما بفرمایید من هم میآیم!»

یکی از طلبهها جلو آمد و با محبتی که در چهره و چشمهایش دیده میشد، ایستاد و چشم دوخت به آقا. آقا مشتی آب به آرنج دست راستش ریخت و ذکری گفت. سپس با دست اشاره کرد که به طلبه که برود؛ امّا طلبهی جوان قدمی جلو گذاشت و تا آقا به پایش مسح کشید، دستش را به پای آقا مالید و بلند شد و آن را به صورتش کشید. آقا با تعجب و ناراحتی، نگاهی به طلبه انداخت؛ امّا چیزی نگفت. آستینهای قبایش را پایین کشید و به طرف نمازخانه فیضیه راه افتاد.

قلب طلبهی جوان پر از دلشوره بود. با خود میگفت: «خدایا نکند آقا از دست من ناراحت شده باشد؟ من که قصد بدی نداشتم، فقط برای ثواب و تبرک این کار را کردم!»

با این فکر و خیال خودش را به نماز جماعت رساند. نماز که تمام شد، طلبه احساس کرد قلبش کمی آرام شده است. با خود گفت: «هر چه بود به خیر گذشت؛ آقا هم که مرا نمیشناسد!...»

مثل همیشه سجدهی شکر به جا آورد و از جا بلند شد. تا خواست برود، دید چشمان آقا منتظر اوست. از خجالت سرش را پایین انداخت. میخواست از نگاههای آقا فرار کند که آقا جلو آمد و گفت: «بیاید من با شما کار دارم!»

قلب طلبهی جوان به تپش افتاد. کمی ترسیده بود. از کاری که به نیّت خیر انجام داده بود، پشیمان شد. خودش را برای نصیحتها و سرزنشهای آقا آماده کرد؛ امّا آقا تا رسید، دست به شانهی او گذاشت و آرام در گوشش گفت: «دوست ندارم از این کارها بکنید، من از این کارها خوشم نمیآید، اذیت میشوم!»

بعد صورت طلبه را بوسید و لبخند زد. طلبهی جوان هم لبخندی زد و دستش رو به چشمش برد و گفت:«به روی چشم آقا، دیگر تکرار نمیشود!»  

مجید محبوبی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





يکشنبه ٠١ مهر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام