*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: راه سعادت, افق خانواده  | تاریخ:1396/08/23 | ساعت:١١:٤٦ | شماره خبر:٣٩٥١٧٠ |  


    راه سعادتغریبه آشنا

غریبه آشنا

  باد سردی که می‌وزید، صدی ناله‌ای را از دورترها با خود به همراه می‌آورد. موسی نگاهی به آسمان کرد و گفت: «باران هم شروع شد!» ... 

  


باد سردی که میوزید، صدی نالهای را از دورترها با خود به همراه میآورد. موسی نگاهی به آسمان کرد و گفت: «باران هم شروع شد!»

حرکت اسبها، نزدیک دروازۀ شهر طوس کندتر میشد. این اولین مسافرت موسی با امام رضا  علیه السلام  به شهر طوس بود. دلش میخواست با امام دور شهر را بگردند و از نزدیک با مردم و دیدنیهای شهر آشنا شوند؛ امّا تا از دروازهی شهر گذشتند، امام سر مرکبش را به سمت قبرستان شهر چرخاند. دیوارهای قبرستان موازی با درختان کاج، به سوی آسمان قد کشیده بود. در بزرگ قبرستان باز بود و مردم غمگین میآمدند و میرفتند. باران پاییزی نمنمک میبارید و دیوارهای گلی قبرستان را خیس میکرد. موسی لحظهای گوش تیز کرد و گفت: «خدا صبرشان دهد، خیلی شیون میکنند. به گمانم آن که مرده، مرد جوانی بوده است!»

امام ساکت بود. افسار اسب را گرفته بود و پیش میرفت. چهرهاش گرفته و غمگین به نظر میرسید. هنوز گریه و زاری ادامه داشت که آنها از در قبرستان داخل رفتند. کمی آن طرفتر جنازهای روی زمین بود. زن و مرد دورش جمع شده بودند و گریه میکردند. امام تا چشمش به جنازه افتاد، از اسب پایین آمد و به طرف جنازه رفت. مردم با دیدن مرد غریبه راه باز کردند و با تعجب نگاه کردند. امام تا رسید، نشست. سپس جنازه را به آغوش گرفت و او را محکم به سینهاش فشرد. موسی با تعجب جلوتر رفت. لحظهای فکر کرد کسی که از دنیا رفته، یکی از قوم و خویشهای امام بوده است؛ اما وقتی نگاههای پر از تعجب مردم را دید، در سکوت و شگفتی فرو رفت. دیگر از هیچکس صدای گریه نمیآمد. همه نظارهگر مرد غریبهای بودند که با مهربانی جنازه را در آغوش گرفته بود. موسی در فکر فرو رفته بود که ناگهان صدای لطیف امام او را به خود آورد:

- ای پسر سیّار، هر که جنازۀ دوستی از دوستان ما را تشییع کند، از گناهان خود پاک میشود مانند روزی که از مادر متولد شده است!

باران شدت گرفته بود. مردم در تلاش بودند اسم مرد غریبه را بدانند؛ اما هیچکس او را نمیشناخت. ناگهان مردی دست روی شانۀ موسی گذاشت و پرسید: «آیا شما این آقا را میشناسید؟»

موسی جواب داد: «ایشان فرزند رسول خدا، مولایم علیبن موسی الرضا  علیه السلام  است!»

وقتی مرد سؤال کننده به میان جمعیت برگشت، همهمه بالا گرفت. جنازه روی دستها به طرف قبر رفت. وقتی مرده را نزدیک قبر زمین گذاشتند، امام باز خودش را به جنازه رساند و دست به سینهی مرده گذاشت و گفت: «بهشت بر تو بشارت باد، بعداز این ساعت دیگر وحشت و ترسی بر تو نیست!»

موسی اشکهایش را پاک کرد. داشت به حال مُردهای که این قدر مورد محبت امام بود، غبطه میخورد. بغضش را فروخورد و از امام پرسید:

- آیا شما این جوان را میشناسید؟

امام به طرف موسی برگشت. باران اشکهایش را شسته بود. لبخندی زد و فرمود: «ای موسی! آیا نمیدانی اعمال و کارهای شیعیان هر صبح و شب بر ما عرضه میشود؟ اگر تقصیری در کارهایشان دیدیم، از خدا میخواهیم که او را ببخشاید و اگر کار نیک از او دیدیم، از خدا برایش پاداش میطلبیم.»

جمعیت، از اینکه فهمیده بودند امام به تشییع جنازهی عزیزشان آمده است، ابراز خوشحالی میکردند و به سخنان امام گوش میدادند. وقتی این سخنان زیبا را شنیدند، دیگر غمی در چهرههاشان دیده نمیشد.

...............................................

 1. بحارالانوار، ج49، ص98.

مجید محبوبی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





سه شنبه ٠٤ ارديبهشت ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام