*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: ضرب‌المثل, افق خانواده  | تاریخ:1396/08/03 | ساعت:١١:٠٣ | شماره خبر:٣٩٤٧٦٥ |  


    راز مثل ها

فوت کوزه‌گری

  استاد کوزه‌گری بود که خیلی با تجربه بود و کوزه‌های لعابی که می‌ساخت خیلی مشتری داشت. شاگردی نزد وی کار می‌کرد که زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربه‌های کاری خود را به او یاد داد . .. 

  


استاد کوزهگری بود که خیلی با تجربه بود و کوزههای لعابی که میساخت خیلی مشتری داشت.

شاگردی نزد وی کار میکرد که زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربههای کاری خود را به او یاد داد .

شاگرد وقتی تمام کارها را یاد گرفت، شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت مزد من کم است. و کم کم زمزمه کرد که من میتوانم بروم وبرای خودم کارگاهی راهاندازی کنم و کلی فایده ببرم .

هرچه استاد کوزهگر از او خواهش کرد مدتی دیگر نزد او بماند تا شاگردی پیدا کند و کمی کارها را یاد بگیرد تا استاد دست تنها نباشد، پسرک قبول نکرد و او را دست تنها گذاشت و رفت.

شاگرد رفت و کارگاهی راه اندازی کرد وهمانطور که یاد گرفته بود کاسهها را ساخت و رنگ کرد و روی آن لعاب داد و در کوره گذاشت. ولی متوجه شد که رنگ کاسههای او مات است و شفاف نیست.

دوباره از نو شروع کرد و خاک خوبتر انتخاب کرد و در درست کردن خمیر بیشتر دقت کرد و بهترین لعاب را استفاده کرد و آنها را در کوره گذاشت، ولی باز هم مشکل قبلی بوجود آمد.

شاگرد فهمید که تمام اسرار کار را یاد نگرفته. نزد استاد رفت و مشکل خود را گفت. و از استاد خواهش کرد که او را راهنمائی کند.

استاد از او پرسید که چگونه خاک را آماده میکند و چگونه لعاب را تهیه میکند و چگونه آنرا در کوره میگذارد. شاگرد جواب تمام سؤالها را داد.

استاد گفت: درست است که هر شاگردی باید روزی استاد شود؛ ولی تو مرا بیموقع تنها گذاشتی. بیا یک سال اینجا بمان تا شاگرد تازه هم قدری کار یاد بگیرد و آن وقت من هم تو را راهنمائی خواهم کرد و تو به کارگاه خودت برو.

شاگرد قبول کرد یکسال آنجا ماند؛ ولی هر چه دقت کرد متوجه اشتباه خودش نمیشد. یک روز استاد او را صدا زد و گفت بیا بگویم که چرا کاسههای لعابی تو مات است.

استاد کنار کوره ایستاد و کاسهها را گرفت تا در کوره بگذارد به شاگردش گفت چشمهایت را باز کن تا فوت وفن کار را یاد بگیری. استاد هنگام گذاشتن کاسهها در کوره به آنها چند فوت میکرد. بعد از او پرسید: « فهمیدی.»

 شاگرد گفت: «نه .»

استاد دوباره یک کاسه دیگر برداشت و چند فوت محکم به آن کرد و گرد وخاکی که از آن برخاسته بود به شاگرد نشان داد و گفت: این فوت و فن کار است، این کاسه که چند روز در کارگاه میماند پر از گرد و خاک میشود در کوره این گرد وخاک با رنگ لعاب مخلوط میشود و رنگ لعاب را کدر میکند. وقتی آنرا فوت میکنیم گرد وغبار پاک میشود و لعاب خالص پخته میشود و رنگش شفاف میشود. حالا پی کارت برو که همه کارهایت درست بود و فقط همین فوت را کم داشت.

٭ ٭ ٭

این مثل اشاره به کسی دارد که بسیار چیزها میداند؛ ولی از یک چیز مهم آگاهی ندارد. مثلهای که به این موضوع دلالت دارند عبارتند از:

فلانی هنوز فوتش را یاد نگرفته.

اگر کسی فوت این کار را به ما یاد میداد خوب بود.

برو فوت آخری را یاد بگیر.

همه چیز درست است و فقط فوتش مانده.  

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





سه شنبه ٢٦ دی ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام