*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: ضرب‌المثل, افق خانواده  | تاریخ:1396/06/04 | ساعت:١٣:٢٧ | شماره خبر:٣٩٣٥٥٨ |  


    راز ضرب‌المثل‌هایک خشت هم بگذار در دیگ

یک خشت هم بگذار در دیگ

  عروس خودپسندی، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی می‌کرد. مادرشوهر پخت و پز را به‌عهده داشت. یک روز مادرشوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند. عروس می‌خواست پلو بپزد ولی بلد نبود، پیش خودش فکر کرد اگر از کسی نپرسد، پلویش خراب می‌شود و اگر از مادر شوهرش بپرسد، آبرویش می‌رود و او را سرزنش می‌کند. پیش مادر شوهرش رفت و سعی کرد طوری سؤال کند که او متوجه نشود که بلد نیست آشپزی کند. از مادرشوهر پرسید: چند پیمانه برنج بپزم که نه کم باشد، نه زیاد‌؟ ... 

  


عروس خودپسندی، آشپزی بلد نبود و نزد مادرشوهرش زندگی میکرد. مادرشوهر پخت و پز را بهعهده داشت. یک روز مادرشوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند. عروس میخواست پلو بپزد ولی بلد نبود، پیش خودش فکر کرد اگر از کسی نپرسد، پلویش خراب میشود و اگر از مادر شوهرش بپرسد، آبرویش میرود و او را سرزنش میکند. پیش مادر شوهرش رفت و سعی کرد طوری سؤال کند که او متوجه نشود که بلد نیست آشپزی کند. از مادرشوهر پرسید: چند پیمانه برنج بپزم که نه کم باشد، نه زیاد؟

مادر شوهر جواب سؤال را داد و پرسید: پختن آن را بلدی؟

عروس گفت: اختیار دارید تا حالا هزار بار پلو پختهام؛ ولی اگر شما هم بفرمائید، بهتر است.

مادرشوهر گفت: اول برنج را خوب باید پاک کنی.

عروس گفت: میدانم!

مادرشوهر گفت: بعد دو بار آن را میشویی و میگذاری تا چند ساعت در آب بماند.

عروس گفت: میدانم!

مادرشوهر گفت: برنجها را توی دیگ میریزی و روی آن آب میریزی و کمی نمک میریزی و میگذاری روی اجاق تا بجوشد.

عروس گفت: اینها را میدانم!

مادرشوهر گفت: وقتی دیدی مغز برنج زیر دندان خشک نیست، آن را در آبکش بریز تا آب زیادی آن برود. بعد دوباره آن را روی دیگ بگذار و رویش را روغن بده.

عروس گفت: اینها را میدانم!

مادر شوهر از این که هی عروس میگفت خودم میدانم ناراحت شد و فکر کرد به او درسی بدهد تا اینقدر مغرور نباشد، برای همین گفت: یک خشت هم بر در دیگ بگذار و روی آن هم آتش بریز و بگذار تا یک ساعت بماند و برنج خوب دم بکشد.

عروس گفت: متشکرم ولی اینها را میدانستم!

عروس به تمام حرفها عمل کرد و آخر هم یک خشت خام بر در دیگ گذاشت. ولی بعد از چند دقیقه خشت بر اثر بخار دیگ وا رفت و توی برنجها ریخت. عروس که رفت پلو را بکشد، دید پلو خراب شده و به شوهرش گله کرد. شوهرش پرسید: چرا خشت روی آن گذاشتی؟

عروس گفت: مادرت یاد داد. راسته که میگن عروس و مادرشوهر با هم نمیسازند .

مادر شوهر رسید و خندهکنان گفت: دروغ من در جواب دروغهای تو بود، من این کار را کردم تا خودپسندی را کنار بگذاری و تجربه دیگران را مسخره نکنی.

عروس گفت: من ترسیدم شما مرا سرزنش کنید.

مادر شوهر گفت: سرزنش مال کسی است که به دروغ میخواهد بگوید که همه چیز را میدانم.

هیچ کس از روز اول، همه کارها را بلد نیست؛ ولی اگر خودخواه نباشد، بهتر یاد میگیرد. حالا هم ناراحت نباشید، من جداگانه برایتان پلو پختهام و حاضر است بروید آن را بیاورید و سر سفره ببرید.

این مثال وقتی به کار میرود که کسی چیزی بپرسد و بعد از شنیدن جواب بگوید: خودم همین فکر را میکردم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





جمعه ٢٩ دی ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام