*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: لطیفه  | تاریخ:1395/06/25 | ساعت:١٢:٤٦ | شماره خبر:٣٨٣٣١١ |  


    لطیفه 202

لطیفه 202

  ٭ سؤال نیمه‌شب اولی: می‌شود یک سؤال از شما بکنم؟ دومی: نه! آخر مرد حسابی ساعت سه نصفه‌شب هم وقت سؤال پرسیدن است؟! اولی: متشکرم. می‌خواستم بدانم ساعت چند است!  

  


 

٭ سؤال نیمهشب

اولی: میشود یک سؤال از شما بکنم؟

دومی: نه! آخر مرد حسابی ساعت سه نصفهشب هم وقت سؤال پرسیدن است؟!

اولی: متشکرم. میخواستم بدانم ساعت چند است!

٭ تیراندازی

شخصی از تیراندازی پرسید: آقا! شما چکار میکنید که همیشه تیرتان به وسط دایرهی هدف میخورد؟

تیرانداز گفت: اینکه کاری ندارد، من اول تیر را میاندازم، بعد میروم دور آن یک دایره میکشم!

٭ آژانس

گدایی به مرد پولداری رسید و گفت: آقا! لطفاً 500 تومان به من بدهید تا با اتوبوس به منزل بروم.

پولدار گفت: میبخشید، من فقط 10 هزار تومانی دارم.

گدا گفت: اشکالی ندارد، مجبورم با آژانس بروم!

٭ آهن!

مادر: پسرم! بیا اسفناج بخور آهن دارد.

پسر: مادر جان! الان آب خوردم، میترسم زنگ بزنم!

٭ ترجمه!

معلم: ماههای خارجی را نام ببرید.

شاگرد: فروردین، اردیبهشت، ...

معلم: اینها كه فارسیاند

شاگرد: خوب، ترجمهشان كردم!

٭ پیشبینی

اولی: تو فكر میكنی با دیدن عددها میتوان آینده را پیشبینی كرد؟

دومی: بله، مادر من میتواند. چون از اول سال كه مادر كارنامهام را دید گفت: تو آخر سال از ریاضیات تجدید میشوی؛ و اتفاقاً همینطور هم شد!

٭ جایزه

آموزگار: دو چهار تا چند تا میشود؟

حمید: هشت تا.

آموزگار: آفرین! حالا هشت تا آبنبات به تو جایزه میدهم.

حمید: آقا ببخشید میشود شانزده تا!

٭ دستهای کثیف

معلم نظافت و بهداشت بچهها را ارزیابی میکرد، که چشمش به دستهای یکی از شاگردان افتاد و گفت:

ببین پسرم! دستهای تو خیلی کثیفاند. اگر دستهای من به این کثیفی بود، تو به من چه میگفتی؟

شاگرد زود جواب داد: آقا معلم اجازه! من آنقدر مهربان بودم که این موضوع را به روی شما نمیآوردم.

٭ دوچرخه

پدر: پسرم! مگر به تو قول نداده بودم که اگر قبول شدی، برایت یک دوچرخه بخرم؟ پس چرا قبول نشدی؟ تو در یک سال گذشته، چه میکردی؟

پسر: پدر جان! داشتم دوچرخهسواری یاد میگرفتم!

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





سه شنبه ٢٦ دی ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام