*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: دل‌نشوته‌ها, افق خانواده  | تاریخ:1394/05/26 | ساعت:٠٩:١٤ | شماره خبر:٣٦٤٥٧٣ |  


    حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها

دوست دارم آن‌جا باشم!

 سلام! حال کبوترهای حرمتان چه‌طور است؟ خیلی وقت است به شما سر نزده ام. من که همیشه می‌توانستم بیایم توی صحن آیینه تان بنشینم و به شما فکر کنم. حالا دور از شما هستم. از این‌جا نمی‌توانم گنبد طلایی تان را ببینم. آن‌جا که بودیم، خیلی خوب بود. مدرسه من نزدیکی های حرمتان بود. ...  

  


سلام! حال کبوترهای حرمتان چهطور است؟ خیلی وقت است به شما سر نزده ام. من که همیشه میتوانستم بیایم توی صحن آیینه تان بنشینم و به شما فکر کنم. حالا دور از شما هستم. از اینجا نمیتوانم گنبد طلایی تان را ببینم. آنجا که بودیم، خیلی خوب بود. مدرسه من نزدیکی های حرمتان بود. همیشه وقتی می خواستم بروم مدرسه، گنبد طلایی شما را می دیدم. کبوترهای حرمتان را میدیدم. چقدر گنبد طلاییتان را دوست داشتم که در آفتاب میدرخشید و به همه رهگذران، سلام می کرد. چهقدر آنروزها خوب بود. آنروزها که صورتم را به ضریح خوش بوی حرمتان می چسباندم و با شما حرف میزدم. همه حرف هایم را به شما می زدم و درخواست میکردم از خدا بخواهید حال مادربزرگ خوب شود. از شما میخواستم...

از حرم که به خانه برمی گشتم، بوی حرم شما را میدادم. همه میفهمیدند حرم بودهام، ولی من با اینکه تازه از حرمتان برگشته بودم، باز هم دلم برایتان تنگ میشد. میرفتم بالای پشتبام. از آنجا میشد گنبد طلایی حرم را دید و به شما سلام کرد. سلام مرا میشنیدید و به من لبخند میزدید.

من لبخندتان را دیده بودم. همان شب که مامانبزرگ رفت بیمارستان و من با گریه خوابیدم، شما آمدید بالای سرم، صورتم را نوازش کردید و گفتید: «حال مادربزرگ خوب می شود.» بعد هم رفتید. صبح که بیدار شدم، بوی حرم اتاقم را پر کرده بود. هنوز ظهر نشده بود، مادربزرگ را از بیمارستان آوردند. حالش خوبِ خوب شده بود. خوابم را برایش تعریف کردم و او اشک ریخت. بعدازظهر دوتایی به زیارتتان آمدیم. دم در حرم برای کبوترها گندم هم ریختیم. مادربزرگ در تمام مدتی که در حرم بودیم، اشک میریخت. چه روزهای خوبی بود! دوست دارم وقتی به مدرسه میروم و برمیگردم، از روبه روی حرم شما رد شوم و سلام کنم. دوست دارم باز هم توی ایوان آیینهتان بنشینم، ولی افسوس که از شما دورم. از اینجا گنبد طلایی حرمتان پیدا نیست. از اینجا صدای اذان را از گلدستههای حرم نمیشنوم. از اینجا کاشیهای زیبای حرم چشمهایم را نوازش نمیکند. از اینجا صدای پر زدن کبوترهای حرم شنیده نمیشود.

دوست دارم آنجا باشم و با شما درد و دل کنم. دوست دارم بگویم چهقدر از دوری شما رنج کشیدهام. بگویم چهقدر زندگی در شهری که گنبد طلایی ندارد، سخت است.

بی بی جان! من دوست دارم همیشه کنار شما زندگی کنم. خدا کند هرچه زودتر مأموریت بابا تمام شود و ما دوباره به قم برگردیم، شهری که بوی شما را می دهد. شهری که پرندگانش به سمت گنبد طلایی حرمتان پرواز می کنند، شهری که کودکیام را در آنجا با یاد شما سپری کردهام. دوست دارم هنگام نماز، اذان را از گلدستههای حرمتان بشنوم. دوست دارم شما را از نزدیک زیارت کنم. مخصوصاً امروز که روز میلاد شماست. تولدتان مبارک!

محدثه رضايی /منبع: نشریه قاصدک

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





دوشنبه ٠١ مرداد ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام