*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: سرگرمی, گوناگون, افق خانواده  | تاریخ:1392/10/19 | ساعت:٢١:١٨ | شماره خبر:٣٣٣٨٧٤ |  


    

کار گروهی

 کار گروهی بهت بد نگذره! بيا بگير بنويس، دستم درد گرفت. مثلاً كار گروهيه‌ها! محسن كه سرش توي موبايل بود نگاهي به من كرد و گفت: چي؟ من كه همين دو ساعت پيش نوشتم. پس سعيد اينجا چي‌كارست؟ بده اون بنويسه. با نااميدي نگاهي به سعيد كه مثل هميشه در ... 

  


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

بهت بد نگذره! بيا بگير بنويس، دستم درد گرفت. مثلاً كار گروهيه‌ها! محسن كه سرش توي موبايل بود نگاهي به من كرد و گفت: چي؟ من كه همين دو ساعت پيش نوشتم. پس سعيد اينجا چي‌كارست؟ بده اون بنويسه. با نااميدي نگاهي به سعيد كه مثل هميشه در حال خوردن بود! انداختم و گفتم: داداش اگه از خوردن خسته شدي بيا يه دو خط هم تو بنويس. با بي‌حوصلگي جلو آمد و خودكار را از دستم گرفت. طولي نكشيد كه خودكار را گذاشت و گفت: وحيد جون اين هم دو خط سهم من! نگاه كردم، دقيقاً دو خط نوشته بود! كلافه شدم، خواستم چيزي بگويم كه فكري به ذهنم رسيد. رو به سعيد و محسن كه مشخص بود حوصله‌شان سر رفته كردم.

مي‌دانستم منتظر فرصتي هستند تا از زير كار در بروند، براي همين گفتم: شما‌ها خيلي خسته شديد، بريد خونه؛ بقيه كارا رو خودم انجام مي‌دم. آن‌ها هم از خدا خواسته، مثل فنر از جا بلند شدند. محسن گفت: وحيد تو كه نقاشيت خوبه، يه چيزي بكش، دو تا مطلب هم بنويس؛ ميشه يه روزنامه‌ديواري. فقط يادت باشه بايد يه كار متفاوت باشه‌ها! سعيد هم در حالي كه داشت يك خيار سبز بيچاره را زير دندان‌هايش له و لورده مي‌كرد گفت: آره متفاوت! داشتيم خداحافظي مي‌كرديم كه مامان با يك سيني چاي و كيك وارد اتاق شد. با ديدن سعيد و محسن كه آماده رفتن بودند، گفت: داريد ميريد؟ كارتون تمام شد؟ من نگاهي به سعيد انداختم كه چشمانش روي چاي و كيك ثابت مانده بود؛ مطمئناً حاضر بود براي خوردن آن‌ها هم كه شده بماند و همه مسئوليت كار را حتي تنهايي به عهده بگيرد. گفتم: آره مامان، سعيد و محسن ميرن. يه سري از كارا مونده كه قراره من انجامش بدم. مادرم داشت اصرار مي‌کرد که بمانند. آن‌ها هم قبول کردند که لااقل کيک و چاي بخورند، بعد بروند. واقعاً که خسته بودم؛ اما ناگهان با فکر نقشه‌اي كه از ذهنم گذشت، حسابي خستگي را فراموش كردم.

بالأخره صبح سر مي‌رسيد و من با روزنامه‌ديواري كه تا نيمه‌هاي شب زحمتش را كشيده بودم، راهي مدرسه مي‌شدم. پايم را كه در مدرسه مي‌گذاشتم، سعيد و محسن مي‌پريدند جلو. سعيد خيزي برمي‌داشت و روزنامه‌ديواري را از دستم مي‌قاپيد و مي‌گفت: وحيد نزده باشي كارمون رو خراب كرده باشي؟! محسن مي‌گفت: نشه مثل دفعه پيش، كه تو گروه حميد بوديم و روزنامه‌ديواري افتضاح دراومد. لبخند شيطنت‌باري مي‌زدم و همانطور كه روزنامه‌ديواري لوله‌شده را از سعيد مي‌گرفتم، مي‌گفتم: اختيار داريد. ما رو دست كم گرفتيد؟ سعيد مي‌گفت: خب پس بريم و به آقاي مجد نشونش بديم. مي‌گفتم: كجا؟ فكر كرديد اگه آقاي مجد درباره روزنامه‌ديواري سين‌جيمتون كرد چي جواب بديد؟ محسن سرش را مي‌خاراند و رو به سعيد مي‌گفت: آره وحيد راست ميگه، بهتره ما باهاش نريم. خودش با آقاي مجد صحبت كنه بهتره. سعيد مي‌گفت: پس ما بيرون منتظريم. من جلو مي‌رفتم تقه‌اي به در مي‌زدم و وارد اتاق آقاي مجد مي‌شدم.

* * *

آقاي مجد داشت يك سري برگه را زير و رو مي‌كرد. با ديدن من لبخندي زد. من همان‌طور كه سلام مي‌دادم، روزنامه‌ديواري را به طرفش گرفتم و گفتم: اين هم روزنامه‌ديواري كه قرار بود آماده كنيم. گفت: آهان. خب بده ببينم چطور شده. از لحنش مي‌شد حدس زد كه مي‌داند آخر و عاقبت كار گروهي با سعيد و محسن چيز دندان‌گيري نمي‌شود! روزنامه‌ديواري را به دستش دادم.

آقاي مجد روزنامه‌ديواري را باز كرد و نگاهي به آن انداخت. اول نگاهش متعجب بود، اما كمي كه گذشت حس كردم اگر من آنجا نايستاده بودم، يك دل سير مي‌خنديد. با اين حال، انتظار نداشتم اجازه نصبش را بدهد. اما سرش را بالا آورد و گفت: ببر براي نصب. باورم نمي‌شد. با خوشحالي تشكر كردم، لبخندي زدم و از دفتر خارج شدم. سعيد و محسن، كمي آن‌طرف‌تر منتظر ايستاده بودند، صدايشان زدم و گفتم: بريم براي نصب. خواستيم برويم كه زنگ به صدا درآمد. روزنامه‌ديواري را به احسان كه مأمور سالن بود دادم و گفتم: بي‌زحمت شما نصبش كن. سر صف، دل توي دلم نبود. بالأخره صف صبحگاه تمام شد و بچه‌هاي هر كلاس يكي‌يكي وارد سالن مي‌شدند.

 ما كلاس دومي‌ها وسط بوديم. وارد سالن كه شديم، بچه‌ها دور روزنامه‌ديواري جمع شده بودند. محسن و سعيد به سرعت به طرف روزنامه‌ديواري دويدند و به زور از بين بچه‌ها خودشان را جلو کشيدند. كم‌كم صداي خنده بچه‌ها بلند شد. چهره سعيد و محسن ديدني بود. البته فكر نكنم ناراحت بودند؛ چون قيافه‌شان بيشتر به يك شير زخمي مي‌ماند تا يك آدم ناراحت! روزنامه‌ديواري حسابي متفاوت شده بود. بالاي صفحه «به‌نام خدا» نوشته شده بود. وسط صفحه يك نقاشي كشيده شده بود. نقاشي، تصوير يك اتاق بود با سه آدم. يكي از آدم‌هاي تصوير در حال خوردن بود! يكي ديگر داشت با موبايلش بازي مي‌كرد! و نفر سوم هم سرش روي برگه بود و درحالي‌كه نايي برايش نمانده بود، داشت چيزي را مي‌نوشت. پايين نقاشي با خط بزرگ نوشته شده بود: كار گروهي يعني اين! نقاشي‌ام خيلي خوب درآمده بود؛ با چهره واقعي‌شان مو نمي‌زد. حالا همه بچه‌ها آمده بودند توي سالن و داشتند مي‌خنديدند؛ با ديدن اين صحنه من هم خنديدم. يك‌باره همه نگاه‌ها به سمت من برگشت. شايد صدايم زيادي بلند بود!

* * *

ناگهان محسن گفت: وحيد حالت خوبه؟ به چي مي‌خندي؟ مخت داغ كرده‌ها؟ يادت نره تا فردا آمادش كني. متفاوت باشه‌ها. سعيد كه داشت كفشش را مي‌پوشيد گفت: آره. آبرومونو نبري‌ها؟ و لحظاتي بعد هر دو خداحافظي كردند و رفتند.

حالا من مانده بودم و ظرف خالي چاي و کيک و يك روزنامه‌ديواري نيمه‌كاره كه بايد تا فردا تمامش مي‌كردم.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

      سیده سوسن احمدی         

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





شنبه ٢٤ آذر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام