*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


مقاله, مقاله شماره خبر: ٤١٠٠١٢ ١٩:٣٠ - 1398/08/24   نوشتاری از آیت‌الله‌العظمی جوادی آملیخاتمیت پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلمدر قرآن و حدیث-مقاله شماره 607 افق حوزه ارسال به دوست نسخه چاپي


نوشتاری از آیت‌الله‌العظمی جوادی آملیخاتمیت پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلمدر قرآن و حدیث-مقاله شماره 607 افق حوزه

نوشتاری از آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی


اسلام کامل‌ترین و آخرین دین الهى و پیامبر آن، آخرین رسول الهى است و بعد از پیامبراسلام پیامبر دیگرى نخواهد آمد. همه مسلمانان بر این عقیده اجماع و اتفاق‌نظر دارند و تا به حال هیچ مسلمانى منکر این عقیده نبوده است. علاوه بر اتفاق‌نظر مسلمانان، قرآن و احادیث قطعى اصل خاتمیّت پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم را اثبات مى‏کند. قرآن کریم مى‏فرماید: ما کان محمد ابااحد من رجالکم ولکن رسو‌ل‌الله و خاتم النبییّن و کان اللّه بکل شى علیماً؛ محمد‌ صلی الله علیه و آله و سلم پدر هیچ یک از مردان شما نیست ولى فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر همه چیزى داناست.(احزاب، آیه 40)...



خاتم (به فتح تا، یا به کسر تا) دلالت بر این مى‏کند که با نبوت مهر خورده و این مهر شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگرى با شریعتى جدید نخواهد آمد. چنانکه موارد استعمال واژه‏هاى هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نیز به همین معناست یعنى مهر کردن و به آخر رسیدن یا پایان یافتن است و به عبارت دیگر: خاتم به معناى چیزى است که به وسیله آن پایان داده مى‏شود و چون خاتم به معناى پایان دادن است پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم، پایانبخش نبوت است و خاتمالانبیاء بودن پیامبر به معناى خاتمالمرسلین بودن هست؛ زیرا مرحله رسالت مرحله‏اى فراتر از نبوت است که با ختم نبوت رسالت نیز خاتمه مى‏یابد. روایات فراوانى نیز از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلمو ائمه اطهار علیهم السلاموارد شده که بر همین معنا پافشارى مى‏کنند و اینکه برخى خاتم را به معناى انگشتر و چیزى که مایه زینت به حساب آورده‏اند به خاطر همین است که نقش مهره را بر روى انگشترهایشان مى‏کندند و بهوسیله آن نامه‏ها را مهر مى‏کردند، که این مهر کردن حکایت از پایان نامه داشت. از اینرو با دقت در روایات ذیل مى‏توان پرده از ابهام این واژه برداشت.

1. انس مى‏گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم، مى‏فرمود: «انا خاتمالانبیاء و انت یا على خاتمالاولیاء. و قال امیر المؤمنین علیهم السلام: ختم محمد صلی الله علیه و آله و سلم الف نبى و انى ختمت الف وصى...» من پایان دهنده پیامبران و تو یا على پایان بخش اولیاء هستى و امیرالمؤمنین علیهم السلام فرمود: محمد پایان بخش هزار پیامبر و من هزار وصى را پایان بخشیدم».( نورالثقلین، ج 4، ص 284)

2. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «انا اول الانبیاء خلقاً و آخرهم بعثاً؛ من از نظر آفرینش اولین و از حیث بعثت آخرین پیامبرم». ( نورالثقلین، ج 4، ص 284)

3. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «مثل من در بین پیامبران، مانند مردى است که خانهاى را بنا کرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگویند: بنایى زیباتر از این نیست جز اینکه یک خشت آن خالى است «فانا موضع اللبنة، ختم بى الانبیاء»،(همان، ص 285) و من پرکننده جاى آن خشت خالى هستم از اینرو نبوّت پیامبران به من ختم پذیرفت.

4. امام باقر علیهم السلامفرمود: «ارسل الله تبارک و تعالى محمّداً الى الجنّ و الانس عامّة و کان خاتمالانبیاء و کان من بعده اثنى عشر الاوصیاء».( بحار، ج 11، ص‏525)

5. حقتعالى در خطاب به حضرت زکریّا فرمود: «یا زکریّا قد فعلت ذلک بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتمالانبیاء» پیامبراسلام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ختم پیامبران و پیامبرى بعد از او نیست.

6. حضرت موسى بن عمران علیهم السلامنیز همچون سایر پیامبران این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبراسلام حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلمخاتم پیامبران است «قال رسولالله: و فیما عهد الینا موسى بن عمران علیهم السلام انّه اذا کان آخر الزّمان یخرج نبىّ یقال له «احمد» صلی الله علیه و آله و سلم خاتمالانبیاء لا نبىّ بعده، یخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»( بحار، ج 36، ص 2846) بعد از او پیغمبرى نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنى اسرائیل خارج مى‏شوند.

7. امیرالمؤمنین علیهم السلام به کرات در جاى جاى نهجالبلاغه به خاتمیّت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم تصریح کرده و بهطور شفّاف خاطرنشان ساخته است که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پایان بخش پیامبران است، مانند:

الف) (رسولالله) فقفّى به الرسل و ختم به الوحى.(نهجالبلاغه، معجم المفهرس، خ 133)

ب) (رسولالله) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».( نهجالبلاغه، خ 72)

ج) «امین وحیه و خاتم رسله».( نهجالبلاغه، خ 173)

و............

 پرسشهایى درباره خاتمیت

از دیرباز پیرامون مسأله خاتمیت پرسشهایى مطرح بوده که امروزه نیز احیاناً در قالب‏هاى نوینى شکلگرفته و پاره‏اى اشکال‏هاى جدید نیز بر آن افزوده شده است، در آینده نیز دگرباره در همین شکل و یا در قالب‏هاى مدرن‏ترى به بازار عرضه خواهد شد.

از این رهگذر ما در این نوشته به بعضى از آنها اشاره کرده و به پاسخگویى خواهیم پرداخت:

الف) با توجّه به سیر تکاملى بشر، چگونه انسان مى‏تواند از رهبرى آسمانى محروم باشد؟

ب) آیا قوانین عصر نبوّت مى‏توانند در این روزگار جوابگو باشند؟

ج) آیا با قطع شدن وحى و نبوّت، باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟

د) حجّیت و ولایت دینى از آن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و با بسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتمیّت شخصیّت هیچکس پشتوانه سخن او نیست، بدین معنا که خطاب پیامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و دیگر کتب آسمانى به ندرت استدلال‏هایى، مانند: «لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(انبیاء، آیه 22) یافت مى‏شود از اینرو شیوه سخن پیامبران این است که «ما على الرّسول الاّ البلاغ» (مائده، آیه 99) کارى جز تبلیغ و ابلاغ پیام الهى بر عهده پیامبر نیست حتّى «قل هاتوا برهانکم» (انبیاء، آیه 24) هم که مى‏گویند معطّل برهان آوردن مخالفان نمى‏شوند، پیشاپیش برهانشان را باطل مى‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم» (شورى، آیه 16) این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقى پیامبر نزدیک مى‏کند، این عنصر ولایت است.

ولایت به معناى این است که شخصیّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و این همان چیزى است که با خاتمیّت مطلقاً ختم شده است. بنابراین وقتى در کلام، دلیل مى‏آید، رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع مى‏شود، از آن پس ما مى‏مانیم و دلیلى که براى سخن آمده است، اگر دلیل قانعکننده باشد مدّعا را مى‏پذیریم و اگر نباشد نمى‏پذیریم، دیگر مهم نیست که استدلال کننده چه کسی باشد، از این پس دلیل پشتوانه سخن است نه گوینده صاحب کرامت آن.

 پاسخ سؤال‏ها

با تبیین چند مطلب پاسخ سؤال‏هاى یاد شده روشن مى‏گردد:

1. برهان در قرآن

قرآن مجید افزون بر اینکه خود را بهعنوان برهان و نور معرفى کرده، استدلال‏هاى فراوانى در جاى جاى آن بهکار گرفته است. و اگر قرآن از دیگران برهان مى‏طلبد «قل هاتوا برهانکم» بدان خاطر است که هم خود برهان است و هم برهان اقامه مى‏کند؛ از اینرو مىگوید: «یا ایّها النّاس قد جائکم برهانٌ من ربّکم وانزلنا الیکم نوراً مبیناً» (نساء، آیه 174) اى مردم در حقیقت براى شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوى شما نورى تابناک فرو فرستاده‏ایم.

بنا به نوشته جناب علاّمه طباطبایى قدس سره، شما اگر کتاب الهى را کاوش کامل کنید و در آیاتش دقّت نمایید خواهید دید شاید بیش از سیصد آیه مردم را به تفکّر، تذکّر و تعقّل دعوت نموده، و یا به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم استدلالى را براى اثبات حقى و یا از بین بردن باطلى مى‏آموزد، و یا استدلالهایى را از پیمبران و اولیاء خود چون نوح، ابراهیم، موسى، لقمان، مؤمن آلفرعون و... نقل مى‏کند.

خداوند در قرآن خود و حتّى در یک آیه نیز بندگان خود را امر نفرموده که نفهمیده به قرآن و یا به چیزى که از جانب او است ایمان آورند و یا راهى را کورکورانه به پیمایند، حتّى قوانین و احکامى که براى بندگان خود وضع کرده و عقل بشرى به تفصیل ملاک‏هاى آنها نمى‏رسد و نیز بر چیزهایى که در مجراى نیازها قرار دارند استدلال کرده و علّت آورده است. (المیزان ذیل مائده، ص 19 - 15) پیامبر و پیشوایان دین علیهم السلام نیز سخنانشان آکنده از استدلال است، نمونه بارز آن کتاب ارجمند احتجاجات طبرسى است.

بر این اساس قرآن و سخن پیامبران استدلالى‏ترین سخن و شیواترین بیان در پیشبرد اهداف شکوهمند دین و شریعت‏اند، غایةالامر براهین قرآنى از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، قرآن به زبان وحى و به زبان فطرت سخن مى‏گوید، گاهى همچون برهان صدیقین از واجب پى به صنع مى‏برد و گاهى از منظم بودن و نافع بودن پى به حکمت خداى حکیم، زمانى از کثرت به وحدت و گاهى از وحدت به کثرت مى‏گراید، به آیات اوّل سوره رعد بنگرید؛ چگونه پس از یاد خدا، نعمت‏هاى فراوان و کثیر او را یاد آور شده است «الله الّذى رفع السّموات بغیر عمدٍ ترونها» (رعد، آیات 4 - 1)؛ خدا همان کسى است که آسمانها را بدون ستون‏هایى که آنها را ببینید برافراشت، آنگاه بر عرش استیلا یافت، و خورشید و ماه را رام گردانید، هر کدام براى مدّتى معیّن به سیر خود ادامه مى‏دهند. اوست کسى که زمین را گسترانید و در آن کوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه میوه‏اى در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب مى‏پوشاند، قطعاً در این امور براى مردمى که تفکّر مى‏کنند نشانه‏هایى وجود دارد، و در زمین قطعاتى است کنار هم، و باغهایى از انگور و کشتزارها و درختان خرما، چه از یک ریشه و چه از غیر یک ریشه که با یک آب سیراب مى‏گردند، با این همه، برخى از آنها را در میوه - از حیث مزه و نوع و کیفیت - بر برخى دیگر برترى مى‏دهیم بى‏گمان در این امر نیز براى مردمى که تعقل مى‏کنند دلایل روشنى است.

امّا اگر قرآن در جایى مى‏فرماید: «حجّتهم داحضة» دلیلشان شکسته و باطل و مخدوش است، نخست دلیل آنان را ذکر کرده و سپس مى‏فرماید: باطل است، زیرا بتپرستان، بتپرستى خود را توجیه مى‏کردند که اگر خدا مى‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمى‏آوردیم و چیزى را خودسرانه تحریم نمى‏کردیم. (انعام، آیه 148) قرآن کریم نیز مى‏فرماید: اینگونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زیرا اینگونه احتجاج خلط بین اراده تکوینى و تشریعى است، خداوند تکویناً قادر است جلوى آنان را بگیرد ولى تشریعاً آزادند و هر کارى مى‏توانند انجام دهند.

اصل نبوّت را مى‏توان هم از دلیل‏هاى برون دینى و هم از دلیل‏هاى درون دینى اثبات کرد، لیکن در انقطاع وحى ما دلیلى عقلى بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم، یعنى عقل هیچ مانعى بر آمدن پیامبر دیگرى نمى‏بیند، جز اینکه دلیل‏هاى درون دینى ما را متقاعد به پذیرفتن خاتمیّت مى‏کند، چنانکه بحث آن گذشت، لیکن شهود، عرفان و قلب مى‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده کند. و این راه اختصاصى به پیامبر ندارد، بلکه اعم از پیامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحى توسط على علیهم السلامو تصدیق پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم او راست که یا على من آنچه مى‏شنوم تو هم مى‏شنوى «انّک تسمع ما اسمع» بنابراین انقطاع نبوّت را عقل بشرى بدان دست نمى‏یازد، بلکه از دانشى است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود، حتّى خود وى هم بر آن آگاه نبود چنانکه قرآن فرمود: «وعلّمک مالم تکن تعلم» (نساء، آیه 113) بنابراین اگر پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم ادعا نکرده بود هیچکس را بر این راز امکان دستیابى نبود.

گفتنى است انقطاع وحى بدان معنى نیست که آنچه دین آورد تا این زمان صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحى نسخ، فسخ، باطل، سراب و یا به ضد تبدیل مى‏شود، نه زوالى از پیش خود مى‏گیرد و نه بهواسطه شى‏ء دیگر از بین مى‏رود و به فرموده قرآن «لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه» (فصّلت، آیه 42) از پیشرو و از پشت سر باطل به سویش نمى‏آید. همه دست آوردهاى آن تا آستانه قیامت پایدار خواهند بود، گرچه نبوّت از جنبه خبرگزارى قطع شود، و گرچه شریعت و منهاجى جدید نمى‏آید، بنابراین اگر شریعت نبوى رخت بر بندد باید اندیشه بشرى جایگزین آن شود که سر از «أنا ربّکم الاعلى» و مانند آن بیرون مى‏آورد.

بارى خاتمیّت را از چند راه مى‏توان توجیه کرد:

الف) از راه علل فاعلى، وقتى قرآن مى‏فرماید: «و إنّ الى ربّک المنتهی»(نجم، آیه 42) پایان کار به سوى پروردگار تو است، بدین معنا است که شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحت تربیت و ربوبیّت حقتعالى به آخرین درجات کمال بار یافته و به منتها درجه رسیدن او از آیه (فکان قاب قوسین او أدنى) نیز فهمیده مى‏شود، و در قوس نزول هم نخستین صادر است، بنابر این «إنّا لله و إنّا الیه راجعون» بر قلب پیامبر نازل گشته و مصداق بارز آیه است، پس بالاتر از آن مقامى فرض ندارد و همتایى بر او فرض ندارد، در نتیجه دلیلى بر آمدن پیامبر بعد و سخن جدید نیست.

ب) از راه علل قابلى، فرض این است که بهترین میوه جهان طبیعت بهعنوان پیامبرخاتم صلی الله علیه و آله و سلم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتى بهره‏مند ساخته‏اند.

ج) از راه علل غایى هم نیاز بشر تأمین شده، زیرا اراده حق کشف گردیده است؛ این اراده از طریق وحى، قرآن، سنّت، یعنى توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل کشف شده و دیگر نیازى به شریعت جدید و اعزام رسل و انزال کتب نیست.

بر این اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبیّت حقتعالى همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه فراهم آمده است.

بدیهى است عقل از منابع دین است نه چیزى در برابر دین، پس دلیل را به دینى و عقلى تقسیم کردن یک اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و کواشف دین و اراده خدا است، عقل است که مى‏تواند بفهمد نقل و وحى چه گفته‏اند، توسّط عقل است که آیات ارزیابى مى‏شوند ، و روایات را درهم آمیخته و از آمیزه آنها استنباطات و استخراجات صورت مى‏پذیرند، عقل بهعنوان چراغ ‏پرفروغ و قوى در خدمت دین است، از اینرو شریعت اسلام پایدار و ماندگار است آن‏سان که دین پا برجا است خاستگاه این پایدارى و پویایى، تداوم ربوبیّت حقتعالى است که هر لحظه بشر را تدبیر کرده و از بوستان و باغ او برى مى‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏ترى مى‏رسد.

2. ولایت پشتوانه نبوّت و امامت

نبوّت داراى پشتوآنهاى بهنام ولایت است، ولایت یک مقام باطنى است که از طریق بندگى و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا مى‏توان دست یافت، چنین گوهر گرانبهایى پشتوانه نبوّت است، و هر کس دیگر هم مى‏تواند ولى باشد یعنى نبوّت را نداشته به ولایت برسد خواه مرد باشد یا زن، همچون صدیقه کبرى فاطمه زهراء سلام الله علیها.

با قطع گردیدن نبوّت، مقام ولایت قطع نمى‏شود، بلکه در پیشوایان دین به خصوص، و در دیگر اولیاء نیز هست، پیشوایان چون داراى امامت و ولایتاند پس از قطع وحى و ترسیم خطوط دین توسط پیامبر، همچنان به پاسدارى، تفسیر و شکوفایى آن آموزگارى مى‏کنند، حقایق دین، اصول اعتقادى، اخلاقى، اجتماعى، فقهى، پزشکى، نظامى و... را شکوفا مى‏سازند.

پس این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعى آزاد شد، سخن سنجیده‏اى نیست، بلکه جانشینان پیامبران و به ویژه جانشینى پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همان کار پیامبرى را ادامه مى‏دهند، پیامبر نیستند ولى از ناحیه ولایت کار پیامبرانه مى‏کنند، آیه‏اى که مى‏فرماید: «إنّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلاة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون»؛( مائده، آیه 55) ولىّ شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‏اند، همان کسانى که نماز برپا مى‏دارند و در حال رکوع زکات مى‏دهند، یعنى ولایتى که در الوهیت و نبوّت مطرح است؛ در وجود شخص امام معصوم نیز وجود دارد، این ولایت فوق ولایت معنوى، قرب نوافل و فرایض است، این همان ولایت تشریعى است که قطع نمى‏شود، از اینرو پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غدیرخم بر همین معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولى بکم من انفسکم» آیا من به شما از خود شما نزدیکتر نیستم، همه گفتند: چرا، آنگاه فرمود: «من کنت مولاه فهذا علىّ مولاه» بنابراین قضا، حکم، داورى‏ها، تفسیرها از آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند است، تحت سرپرستى و ولایت على علیهم السلاماست، سخن او سخن پیامبر و خداست، اگر جایى نیاز به استدلال باشد، استدلال مى‏آورد، اگر نداشته باشد نمى‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد خلافت ظاهرى را هم در دست مى‏گیرد، چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛( نهج البلاغه، خ 3) و از کیان دین و مملکت حفاظت کامل به عمل مى‏آورد و مسئولیت اجرایى و اداره جامعه را بر عهده مى‏گیرد، در این صورت هر حکم و فرمانى صادر کند بر مردم واجب است بپذیرند، چونان فرمان خدا و رسول «ماکان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضى الله و رسوله امراً ان یکون لهم الخیرة من امرهم، و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً»( احزاب، آیه 36)؛ هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کارى فرمان دهند، براى آنان در کارشان اختیارى باشد، و هر کس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى کند قطعاً دچار گمراهى آشکارى گردیده است. بنابراین این کسى که مى‏گوید «سلونى قبل ان تفقدونى» از من پرسش کنید پیشاز اینکه مرا نیابید، من به راههاى آسمان آشناتر تا راههاى زمین هستم، با همان ولایت بهضمیمه آیه «النّبى اولى بالمؤمنین من انفسهم»( احزاب، آیه 6)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزدیکتر است، داراى همان ولایت تشریعى نبوى است و بعد از او سایر پیشوایان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدى(ارواحنا فداه) که دین را از هر جهت شکوفا مى‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة مى‏باشد. امّا اگر شرایط فراهم نیاید، دست ولىّ دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداریش کاسته مى‏شود، بر خلاف پیامبر که حتّى اگر هیچکس همراه او نباشد نیز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما على الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خلیل وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد گرچه یکّه و تنها باش». فقاتل فى سبیل الله لا تکلّف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین عسى الله أن یکفّ بأس الّذین کفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنکیلاً»( نساء، آیه 84)؛ اى پیامبر در راه خدا پیکار کن که جز عهدهدار شخص خود نیستى ولى مؤمنان را به مبارزه برانگیز، باشد که خدا آسیب کسانى که کفر ورزیده‏اند باز دارد و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سخت‏تر است.

3. پویایى و تکامل‏

رشته حیات جوامع بشرى تا وقتى امتداد داشته باشد به وحى و دست آوردهاى وحیانى نیازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبیعت، زمان، گذشته و آینده پیوند ناگسستنى زده و هر روز گامى به جلو و نگاهى به آینده دارد، و هر روز مى‏کوشد به سخنى تازه، و رازى ناگشوده دست یابد، پس در عقاید، اخلاقیات، احکام و بهره‏گیرى از طبیعت و دست آوردهاى آن به دانش نامتناهى نیاز دارد، خداوند بهوسیله پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطوط کلّى را از خارج تأمین کرده و نیز در درون بشر یک نیروى فوقالعاده و شگفت بهنام خرد، قرار داده است، عقل شریعتى است در نهان انسان و وحى شریعتى است در برون، وقتى عقل و نقل بهعنوان دو بال از ابزار دین‏شناسى قرار گیرند، مى‏توانند زوایاى احکام، اخلاق، عقاید، و سایر نیازمندى‏هاى بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کنند، گرچه تا قیامت (به فرض) حجّتى ظهور نکند و از پس پرده غیبت بیرون نیاید، عقل مصون از مغالطه(به برکت وحى) هر روز شکوفاتر مى‏شود و اسباب «لیثیراوالهم دفائن العقول»( نهجالبلاغه، خ 1) پیداتر و به مبادى تصوّرى و تصدیقى تازه‏ترى دست مى‏یابد، در نتیجه فقه، اصول، کلام، عرفان و فلسفه بارزتر و کاملتر مى‏گردند، در تاریخ و سنّت جهانبینى و ریاضى سخنان تازه ‏و تازه‏اى پیدا مى‏شود.

روش‏ها هم روشمندتر، متدها شکوفاتر، شکل‏ها زیباتر و متقن‏تر مى‏گردند، چه بسا اصل یا اصولى بر فقه و قاعده یا قواعدى بر آن بیفزایند و پیام‏هاى تازه‏ترى استخراج کنند، با تأمّل در آیات قرآن و روایات (بهعنوان دو منبع غیر متناهى) ممکن است مطالب جدیدى استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و کلام و تفسیر هزار سال پیش براى امروز ابتدایى شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آینده بسى شکوفاتر مى‏گردند. اندیشه‏هاى جدید به عرصه علم و فرهنگ راه مى‏یابند و روش زنده‏ترى اختراع مى‏گردد، این‏ها همه باید در چشمانداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قیاس و استحسان» که برخاسته از اندیشه «حسبنا کتاب الله» است.

از سوى دیگر براهین نقلى که از قرآن و سنّت به دست مى‏آیند، همچنین تقریر و فعل معصومان موجب تکامل دین هستند، عقل نیز در کنار این‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسیارى از مسایل اصول فقه از عقل تنها و یا عقل و نقل برگرفته مى‏شوند، هرچه واجب و یا حرام باشد مقدّمه آن نیز به حکم عقل واجب و یا حرام است، عقل در حوزه مدیریت و اجرائیات نیز نقش کلیدى دارد، در وضع مقررات و اداره کشور که مثلاً اقتصادش برپایه‏هاى کشاورزى باشد یا دامپرورى، یا صنعت و معدن و یا نفت؟ و اگر بر اساس کشاورزى تنظیم شود بررسى خاک، آب، سدّ، کوه و قوانین لازم، کانال کشى همه توسط حکم عقل صورت مى‏پذیرد که یا واجب است و یا مقدّمه واجب و....

متد و روش عقل و قواعد عقلى، هم ما را به محتوا فرا مى‏خواند هم به شکل، هم به فقه آشنا مى‏گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابراین در جمیع علوم و روش‏ها عقل در کنار نقل و بهعنوان چراغ فروزانى است که دانش‏هاى گوناگون اعم از دینى و غیر دینى را در خدمت دین مى‏داند، عقل جنبه پویندگى و بالندگى دارد که اگر نبوّت ختم شد کنار ولایت، روایت وحى و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جدید القاء کند، به ارزیابى مجدّد اندیشه گذشتگان بپردازد و از آنها ره توشه تازه برگیرد، از اندوخته‏هاى پیشینیان تجربه بیاموزد و تئورى جدید ارائه کند، به اختراع و کشف جدید بپردازد، بر متون فقه، اصول، حکمت، کلام و عرفان و ریاضیات بیفزاید، زواید آنها را پالایش دهد و غذاى جدید جهت فربهى خردها عرضه کند.

بنابراین روش اجتهاد در همه علوم حاکم است و دست‏افزار و پاچیله آن عقل است و عقل بهعنوان «حجّةالله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولایت است. این بدان معنا نیست که یک رساله عملیه به جمیع نیازهاى بشر تا روز قیامت پاسخ مثبت مى‏دهد، بلکه دانشمندان جدید مى‏آیند و کار جدید مى‏کنند.

لازم به تکرار است که شهود و عرفان با توجّه به موازین آنها - کشف و شهود موافق با شهود معصوم - نیز حجّت است، این مجموعه فعالانه در تلاش و کوشش‏اند تا پاسخ صحیح و مثبت به نیازهاى فکرى و عملى جامعه داده، و انسان را از سرگشتگى نجات بخشند، بنابراین با ختم نبوّت هیچ نقص و کمبودى بر جامعه وارد نخواهد آمد و دینباوران حتّى روشمندتر از عصر حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مى‏توانند به زندگى دینى خود ادامه دهند.

در نتیجه، سئوال‏هاى یاد شده پاسخ معقولى خواهند یافت: یعنى در صورت عمل به دستاوردهاى وحیانى از یک رهبر آسمانى هم سعادت بشر تأمین مى‏گردد و هم قوانین تازه‏اى استنباط و استخراج مى‏شوند، و هم ارتباط انسان با جهان غیب در سایه ولایت، کشف و شهود تام تأمین است، و هم ولایت تشریعى قطع نیست - گرچه ولایت «انبائى» و پیامبرى قطع شده باشد - و با بسته شدن دفتر نبوّت هرگز ولایت قطع و برچیده نیست، از اینرو کارشناسان دین، تا قیام قیامت انشاء الله مردم را رهبرى صحیح خواهند کرد.


خروج