*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


پرس‌وجو شماره خبر: ٤٠٧١٥١ ١١:٥٧ - 1398/02/25   آیا امام، انسان مافوق است یا مافوق انسان است؟ / آیت‌الله‌العظمی صافی گلپایگانیپرس‌وجو شماره 590 ارسال به دوست نسخه چاپي


آیا امام، انسان مافوق است یا مافوق انسان است؟ / آیت‌الله‌العظمی صافی گلپایگانیپرس‌وجو شماره 590

آیا امام، انسان مافوق است یا مافوق انسان است؟ / آیت‌الله‌العظمی صافی گلپایگانی


به عبارت دیگر آیا امام دارای عالی‌ترین مرتبه کمال انسانیت است یا دارای مقام مافوق انسانیت می‌باشد؟ برحسب آیه 110 سوره کهف که می‌فرماید: «قُل إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکمْ یوحی إِلَیّ»؛ (ای رسول ما به مردم) بگو که همانا من بشری مانند شما هستم که به من وحی می‌رسد و آیات دیگر، پیغمبر بشری است که به او وحی می‌شود و معجزه و خصایص دیگر دارد، امام نیز بشر است...



برخی گمان میکنند که اگر قبول کنند بر پیغمبر یا امام، علم غیب(1) و علوم لدنّی دیگر و معجزه و کرامت و مقامات و خصایص عطا شده و آنان واجد کمالاتی بودهاند که دیگران به آن کمالات نرسیدهاند و ارواح و طینت و جوهر وجودشان را صاحب کمالات و مورد عنایات بیشتر بدانند، این منافی با انسانیت آنها است؛ زیرا این کمالات در مافوق انسان قابل قبول است، نه در انسان وانسان مافوق!

ولی این گمان صحیح نیست و منشأ آن، جهل به کمالات انسان و مراتب انسانیت است. بسا شخص ناآگاه فضیلتی را در کسی میبیند و چون در انسانهای متعارف و آدمهایی که در محیط خود دیده، آنچنان فضیلت و کمال و شخصیت ندیده و حدود کمالات انسان را هم بیشتر از آن تصور نمیکرده، لذا او را مافوق انسان میشمارد؛ مثلاً عیسیبن مریم؟عهما؟ که بدون پدر و بهطور خارقالعاده متولد شده، انسان است و انسان مافوق؛ ولی آدم جاهل، او را مافوق انسان گمان میکند و پسر خدا میشمارد.

همچنین اختصاص بعضی انسانها به وحی و علوم لدنّی و معجزات و کرامات و کمالات و ملکات عالی انسانی، مثل رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهم السلام موجب غلو بعضی در حق آنها شده که گمان میکنند این مراتب و مقامات، خارج از مرز انسانیت است؛ ولی اگر مقام انسانیت را بشناسند و امکان وسیعی را که انسان در ترقی و تعالی مادی و معنوی و تقرب به درگاه الهی دارد، میشناختند، اندیشه غلو در آنها پیدا نمیشد و بهجای این اندیشهها سعی میکردند که خودشان نیز در این آسمان آزادِ انسانیت به پرواز در آیند و به حدیث شریف مروی از حضرت امام صادق علیه السلام که در توصیف انسان میفرماید: «الصُّورَةُ الاِنْسانِیةُ هِی أَکبَرُ حُجَّةِ اللهِ عَلی خَلْقِهِ وَهِی الْکتابُ الَّذِی کتَبَهُ اللهُ بِیدِهِ؛(2) صورت انسانی بزرگترین حجت خداوند بر مخلوقاتش است و این (صورت انسانی) کتابی است که خداوند با دست خودش نوشته است»، توجه نمایند.

از سوی دیگر، بعضی برای اینکه این مقامات را مافوق انسان تصور مینمایند و انبیا و اولیا را بشر میدانند و از بیم اینکه مبادا قبول این درجات برای آنها غلو باشد، حقایق مسلم را انکار کرده و در فضایل و خصایصی که به موجب تواریخ و احادیث معتبر و ادعیه و زیارات ائمه علیهم السلام ثابت است، اظهار شک و تردید مینمایند.

انصاف این است که این دو گروه در اشتباه افتاده و از جهل به مقامات انسانیت که از آن جمله مقام امامت و ولایت و خلیفةاللهی است، در دو طرف افراط و تفریط واقع شدهاند.

گفته نشود که اختصاص برخی افراد به بعضی کمالات و مقامات و علوم لدنی و تصرف در عالم تکوین، بر اساس چه معیاری است و چرا برخی مشرف به این مقامات شده و بعضی از آن محروم هستند؟ زیرا گفته میشود:

اولاً: این مسئله مربوط به قضا و قدر الهی است که بشر نمیتواند بهطور همهجانبه و فراگیر از آن مطلع شود. وقتی فعلی به خدا نسبت داده شود، جای چون و چرا نیست: «لا یسْئَلُ عَمّا یفْعَلُ وَهُمْ یسْئَلُونَ؛(3) او (خدا) هرچه میکند بازخواست نشود؛ ولی خلق از کردارشان بازخواست میشوند».

ما به قضا و قدر و اندازه ایمان داریم، همانطور که قرآن میفرماید: «ما تَری فِی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِن تَفاوُت؛(4) در نظم خلقت خدای رحمان، هیچ بینظمی و نقصان نخواهی یافت»، ولی از مقدار و تفصیلات و جزئیات این امور آگاهی نداریم که مثلاً چرا او بهرهاش از هوش و فهم، این مقدار است و آن دیگری بیشتر است؟ چرا این، چنین است و آن، چنان؟ چرا این نبات میوهاش تلخ است و آن شیرین؟ چرا و چرا؟ از اینگونه سؤالها میلیونها و میلیاردها هست که اگرچه بهطور کلی از همه میتوان پاسخ داد، اما بالخصوص به بیشتر آنها نمیتوان جواب داد، مگر اینکه انسان به تمام علوم و علل و معلولات آگاهی داشته باشد.

اجمالاً نمیشود گفت و نباید گفت که چرا کوه دریا نشده؟ یا چرا دریا صحرا نشده، یا این بدینسان خلق نشده و آن بدانسان؟ که هر چیزی را اگر خدا چیزی دیگر میآفرید، چیز دیگر بود و آن چیز نبود، و اگر همه را یک چیز آفریده بود یا به یک شکل و یک نوع خلق کرده بود، همه را نیافریده بود و عالم بدون این فرقها و «این نه آنی»ها، ناقص بود و این کمالات و این نظام بهوجود نمیآمد.

ثانیاً: خدای تعالی در جواب این ایرادها که از جهل به اوضاع عوالم و شرایط و مقتضیات و غرور آدمی (به اندک مایهای که در فهم و علم پیدا میکند)، سرچشمه میگیرد، میفرماید: «اللهُ أَعْلَمُ حَیثُ یجْعَلُ رِسالَتَهُ».(5) و این آیه بیانگر این است که محل این عنایات و سزاوار به این الطاف، این افراد هستند و خدا خود داناست که رسالت خود را چگونه و در کجا و به چه کسی بسپارد، هرچند ما ندانیم چگونه آنها محل این افاضات شدهاند.

ثالثاً: ممکن است در مسیری که برای هر موجودی بین مبدأ و منتهی هست، اوضاع و شرایط، فقط برای افراد خاصی مناسب شود که استعداد قبول این مواهب را داشته باشند. مناسبات بسیار مثل وراثت و پاکی و پاک دامنی آبا و اجداد و اسباب و موجبات اختیاری و قهری، باعث میشود که یک فرد ظرفیت قبول افاضات بیشتر را داشته باشد و چون بخل در مبدأ فیاض نیست، به او افاضه میشود؛ مثل اینکه علل و اسباب، طوری مهیا میشود که یک درخت بیشتر میوه بدهد.

در عین حال این مسایل، اتفاقی محض نیست؛ بلکه عالم طبیعت و جهان مادیت و تأثیر و تأثر این اقتضا را دارد و این عالم با این تأثیر و تأثرها به اراده خدا، این چنین منظم میشود که یکی پیغمبر و یکی امام، یکی مقتدی و دیگری مقتدا، یک عضو چشم، یک عضو ابرو و دیگری زبان و دیگری مغز میشود. هر طور که باشد، اعضا و جوارح دیگر، حتی چشم و زبان و گوش، باید به فرمان مغز و در واقع، به فرمان روح و عقل باشند. هرچند مادهای که چشم و مغز از آن ساخته شده، در اصل یکی باشد و ما نفهمیم یا گمان کنیم که بدون هیچ امتیاز و علتی، مغز و چشم از یک نوع سلول آفریده شده باشند؛ اما احتمال میرود که در نظام اسباب و مسبباتی که به اراده خدا در این عالم بر قرار است، این سلول باید مغز شود و آن، زبان یا پوست گردد.

همینطور افراد نیز چنین هستند، یک فرد قابلیت آن را دارد که امام باشد و از هنگام ولادت، قابلیت قبول فیوضات غیبی را دارد و یک فرد این اقتضا و قابلیت را ندارد که پیغمبر و امام بشود. چنانکه کور نمیتواند اشیا را ببیند، ولی در عین حال همه در مسیر حرکت به سوی نهایت کمالی که دارند، مختارند و میتوانند به آن برسند، چنانکه همان پیغمبر و امام میتواند مرتکب مخالفت خدا شود، ولی نمیشود و چنانکه افراد عادی میتوانند بعضی حرکات را در انظار مردم بنمایند؛ ولی یک حالی در آنها هست که آن حرکات را در ملأعام و در خیابان انجام نمیدهند، اگر چه در معرض گناه قرار گرفتن مردم عادی بیشتر باشد که به حسب عادت، مبتلا به معصیت شود؛ ولی دسته اول هم مسئولیت بیشتر و سنگینتر دارند و فراز «حَسَناتُ الْاَبْرارِ سَیئاتُ الْمُقَرَّبِینَ» کار آنها را دشوارتر کرده است، لذا از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت است که فرمود: «شَیبَتْنِی هُودُ وَأَخَواتُها الحآقَّةُ وَالْواقِعَةُ وَعَمَّ یتَسآءَلُونَ وَهَلْ أَتیک حَدِیثُ الْغاشِیةِ؛(6) مرا سوره هود و سورههایی نظیر الحاقّه، واقعه، عمّ یتسألون وهل اتیک حدیث الغاشیه پیر ساخت».

به هرحال این ایرادها وارد نیست که کسی بگوید: امام و پیغمبر اشرف از دیگران نیستند؛ چون از کودکی مورد عنایاتی بودهاند که دیگران مشمول آن نبودهاند یا اینکه بگوید: سلب این مقامات و عنایات از آنها، اثر کوشش و تلاش خودشان را در کمالاتی که کسب کردهاند بیشتر نشان میدهد؛ زیرا واقعیات و عینیات، اموری نیستند که به طرح و ترجیح ما از آنچه واقع شده تغییر نمایند، به هر حال در میدان عرض وجود و پرسش و فرمانبری خدا، اختیار و غرایز مختلف از آنها سلب نمیشود و آنان هم مثل دیگران مکلف و بلکه تکلیفشان دشوارتر و مسئولیتهاشان به مراتب بزرگتر است.

رابعاً: چنانکه اشاره شد، بحث در این مسایل بینتیجه است و از این تجاوز نمیکند که بگوییم: ما شرافت و کاملتر بودن نبات را بر جماد و حیوان را بر نبات و انسان را بر حیوان و عالم را بر جاهل بالفطرة میدانیم، چنانکه کاملتر بودن یک فرد نابغه را بر دیگران بالفطرة میدانیم.

قابل انکار نیست وجود افراد ممتازی که صلاحیت تلقی وحی و فوقالعادگیهای حیرتانگیز داشته که حتی در کودکی در گهواره سخن گفته و حکمت یافته و به مقام نبوت و امامت رسیدهاند(7). از وجود این افراد نخبه و کانون نورانیت آنها و از هدایت و نعمت رهبری آنها باید استفاده کنیم. از کارشان، از گفتارشان، از روش آنها سرمشق بگیریم و به صلاحیت و اختصاص آنها به رهبری و اختصاص رهبری به آنها معتقد باشیم و به فضیلتشان بر دیگران معترف باشیم؛ چنانکه امیرالمؤمنین علیه السلام در شأن آلمحمد علیهم السلام فرمود: «هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَعِمَادُ الْیقِینِ، إِلَیهِمْ یفِیءُ الْغالِی وَبِهِمْ یلْحَقُ التّالِی وَلَهُمْ خَصائِصُ حَقِّ الْوِلاَیةِ وَفِیهِمْ الْوَصِیةُ وَالْوِراثَةُ؛(7) آنها اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین هستند. دورافتادگان از راه حق، به آنان رجوع کرده و واماندگان، به ایشان ملحق میشوند و خصایص امامت در آنان جمع امامت و حق ایشان است و بس، و درباره آنان وصیت وارث بردن ثابت است».

و در ضمن یکی از نامههایی که برای معاویه فرستاده، مرقوم فرموده است: «فَإِنَّا صَنائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا؛(9) ما تربیتیافتگان پروردگارمان هستیم و بعد از آن مردم تربیت یافته ما هستند».

خامساً: ممکن است تمام یا بعضی از این عطیات و افاضات، به مناسبت عوالم قبل از این عالم و پذیرشهایی باشد که از فرمان خدا و قبول این موهبتها و امانات الهی داشتهاند، چنانکه در حدیث است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سؤال شد: «بِأَی شَیء سَبَقت الْأَنْبِیآءَ وَأَنْتَ بُعِثْتَ آخِرَهُمْ وَخاتِمَهُمْ؟ فَقالَ: إِنِّی کنْتُ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِرَبِّی، وَأَوَّلَ مَنْ أَجابَ حَیثُ أَخَذَ اللهُ مِیثاقَ النَّبِیینَ، «وَأَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکمْ قالوا بلی» فَکنْتُ أَنَا أَوَّلُ نَبِی قالَ بَلی فَسَبَقْتُهُمْ بِالْإِقْرارِ بِاللهِ عَزَّوَجَلَّ؛(10) بعضی از مردم قریش به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردند: به چه سبب رتبه شما از پیامبران دیگر پیشافتاده در صورتی که در آخر و پایان آنها مبعوث گشتی؟ فرمود: من نخستین کسی بودم که به پروردگارم ایمان آوردم و زمانی که خدا از پیغمبران پیمان گرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت که مگر من پروردگار شما نیستم؟ در آنجا من نخستین پیغمبری بودم که گفت: بلی! پس در اقرار به خدای عزوجل بر آنها پیشی گرفتم».

..............................................

 پینوشتها

1. در موضوع علم غیب، به کتاب فروغ ولایت، نوشته نگارنده و کتابهای دیگر مراجعه شود؛

2. فیض کاشانی، تفسیر الصافی/ج۱۹۲؛

3. انبیاء/۲۳؛

4. ملک/۳؛

5. انعام/۱۲۴ «خداوند آگاهتر است که رسالت خویش را کجا قرار دهد»؛

6. طبرسی، مجمع البیان/ج۵۲۳۹؛

7. آلعمران/۴۶؛ مریم/۲۹ ۳

8. نهجالبلاغه/خطبه۲۱۳۰)؛ طبری امامی، دلائل الامامه/ص۲۱؛

9. نهجالبلاغه/نامه۲۸۳۳۲)؛ مجلسی، بحارالانوار/ج۳۳۵۸؛

10. کافی/ج۱۴۴۱؛ ج۲۱۰؛ عللالشرایع/ج۱۱۲۴؛ بحارالانوار/ج۱۶/ ص۳۵۳.

 


خروج