*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > در محضر شیخ 


فرزانگان, خبر, در محضر شیخ شماره خبر: ١١٤٦٥٢ ١٠:٠٥ - 1389/09/14   فرزانگان ویژه نامه شیخ عباس قمی ارسال به دوست نسخه چاپي


فرزانگان ویژه نامه شیخ عباس قمی

شیخ عباس قمی در نگاه بزرگان


شیخ آقا بزرگ تهرانی، هم‌درس و هم‌حجره مرحوم حاج شیخ عباس قمی نیز در مورد شخصیت ایشان گفته‌اند: رابطه من با شیخ حاج عباس قمی محکم‏تر از دیگران بود؛ زیرا ما دو نفر در یکی از مدارس نجف در اتاقی با هم زندگی می‏کردیم. حتی دو سال بعد از وفات استادمان محدث نوری رحمة‏الله‌علیه باهم بودیم و نزد سایر اساتید درس می‏خواندیم.

 من همان موقع به خوبی او را شناختم.  انسانی کامل و دانشمندی فاضل، آراسته به اخلاقی ستودنی و صفاتی پسندیده بود. مدت‏ها به هم نشینی او انس گرفتم و جانم با جان او در آمیخت... او پیوسته سرگرم کار بود، عشقی شدید به نوشتن و تألیف و بحث و تحقیق داشت. هیچ چیز او را از این شوق و عشق منصرف نمی‏کرد و مانعی در این راه نمی‏شناخت.

 

حضرت آیةالله سید عباس کاشانی قدس‌سره نیز خاطره به‌یادماندنی از زهد و تواضع محدث بزرگ «مرحوم شیخ عباس قمی» نقل ‏کرده و گفته‌اند: روزی شیخ عباس قمی را دیدم با لباس مندرس و عمامه‏ای که به جرأت می‏گویم 2 متر نبود. با عصایی از چوب خرما که حتی تراشیده هم نشده بود.

 لباس‏هایی ژنده اما تمیز داشت. صورتش چنان نورانی بود که حد نداشت.  او را در یک کتابفروشی دیدم و اتفاقاً در حضور خودش هر چه کتاب مفاتیح بود را فروختند.

خریدار با حرارت از نویسنده کتاب تعریف می‏کرد در حالی‌که ایشان را روبروی خود می‏دید و نمی‏شناخت. این صحنه اثرات عجیبی در من گذاشت.

 

آیةالله حاج شیخ حسنعلی مروارید از علمای اعلام مشهد می‌فرماید: «در شهر مشهد تاجری به نام حاج میرزا آقای حسینیان بود. او در بازار مشهد برنج می‌فروخت و به شیخ عباس قمی هم علاقه‌مند بود. روزی او چند نفر از علمای بزرگ مشهد، از جمله مرحوم شیخ عباس قمی را به محل ازغند از کوهپایه‌های اطراف مشهد دعوت کرد که من هم جزو آن‌ها بودم.

وقتی شیخ عباس قمی وارد شد، مثل همیشه تألیف و تصنیف و کتابت را شروع کرد. آقای حسینیان خطاب به حاج شیخ گفت: آقا من شما را دعوت کرده‌ام که بیایید چند ساعتی در این‌جا استراحت بکنید، نه این‌که باز به همان کارتان مشغول باشید. حاج شیخ در جواب فرمود: من نوکر امام زمان سلام‌الله‌علیه هستم، باید برایش کار کنم. آقای حسینیان گفت: من که در این‌جا سهم امام به شما نمی‌دهم که ملزم باشید در مقابل آن کار بکنید.

مخارج این‌جا از پول تخمیس‌شده خودم است. حاج شیخ تأملی کرد و فرمود: «این بی‌انصافی نیست که من یک عمر نان امام زمان را بخورم و اگر یک روز یا چند روز نخورم، کارم را تعطیل کنم؟ و بعد مشغول کارش شد!»

 

 مرحوم آقای «شیخ احمد آخوندی» نقل می‌کرد: «در دوره رضاخان پهلوی من با اتوبوس از مشهد عازم تهران بودم. در بین راه از دور دیدم شیخی در کنار جاده نشسته است و بساطی هم در جلو دارد. وقتی نزدیک شدیم، دیدم حاج شیخ عباس است. عبایش را انداخته روی زمین و اوراقش را پهن کرده و مشغول نوشتن است. تعجب کردم  که ایشان در میان بیابان تک و تنها چه می‌کند؟! سر و صدا کردم و به راننده گفتم نگه دارد؛ ایستاد، رفتم پایین و گفتم: آقا! چه شده است؟ حاج شیخ فرمود: با ماشین جلویی می‌آمدم. ماشین در این‌جا پنچر کرد. راننده گفت: چون آخوند توی ماشین است، هی پنچر می‌کند، و به من گفت: باید پیاده شوی! مسافرین هم حرف او را تصدیق کردند؛ من هم پیاده شدم! گفتم: چرا بیکار بنشینم و وقتم را به هدر بدهم؟ لذا عبایم را پهن و دستمالم را باز کردم و مشغول به نوشتن شدم تا این که خداوند شما را رسانید.»

 

 

آیةالله‌العظمی خویی در توصیف سفینة‌البحار می‌فرمایند: «حرکت و رفت‌وآمد کشتی‌ها در سطح دریا و اقیانوس‌ها یک امر معمول و عادی می‌باشد و جای شگفتی ندارد، ولی شگفتی و اعجاز در آن‌جاست که چند دریا و اقیانوس در یک کشتی کوچک جای داده شود و مرحوم شیخ عباس قمی با ذوق سرشار و ابتکار عمل تحسین‌برانگیز و با قلم و تحقیق هنرمندانه، این کار اعجازانگیز و شگفتی‌آور را در کتاب سفینةالبحار خود به نمایش گذاشته است و چندین اقیانوس و دریای علم و معرفت را در این کتاب برای آیندگان به ارمغان آورده است».

 

آیةالله‌العظمی بهجت قدس‌سره: در نجف اشرف، با‌خبر شدم کتاب «شرح اصول کافی» ملاصالح مازندرانی را به فروش گذاشته‌اند. به حاج‌شیخ‌عباس قمی عرض کردم: می‌خواهید این کتاب را برای شما خریداری کنم؟ موافقت کرد. کتاب را خریدم و نزد او بردم. حاج شیخ بسیار خوشحال شد و بسیار تشکر کرد. هم از مطالب کتاب خوشش آمد و هم از خط آن، ولی به من فرمود: «یک بار دیگر نزد فروشنده برو و مطمئن شو که صاحب اصلی کتاب از فروش آن پشیمان نشده باشد یا پول بیشتری نخواهد!»بنا به خواست حاج‌شیخ بار دیگر به فروشنده مراجعه کردم. او گفت: صاحب کتاب راضی شد و رفت. این موضوع را به اطلاع حاج‌شیخ رساندم. سکوت کرد، اما مدتی بعد که به ایران سفر کرد، دوباره پیغام داد که اگر صاحب کتاب را پیدا کردی و احساس کردی که پشیمان یا مغبون است، به من خبر بده!

 

از فرزند برومندش، مرحوم «آقای محدث‌زاده» نقل شده که می‌گفت: «شبی مرحوم والد در اتاق خود گریه و زاری غیرمتعارفی داشت. نگران شدم و به محضرش رفتم تا از علت آن جویا  شوم. فرمود: امروز، سه‌روز است که چیزی مطالعه نکردم و مطلبی ننوشتم. عرض کردم، آقا! این همه سال مدام تحقیق کردید و این همه آثار ارزشمند نوشتید و به چاپ رساندید، حالا چه می‌شود یکی ـ دو روزی هم ننویسید و استراحت بکنید؟! در جواب فرمود: من نگرانم از این که مبادا سلب توفیق شده باشم و دیگر نتوانم در خدمت اهل‌بیت علیهم‌‌السلام قرار بگیرم».

این محدث پرتلاش هر روز حدود هفده ساعت کار تحقیقی و تألیفی مفید انجام می‌داد. در اواخر عمر که به خاطر بیماری و کهولت سن به بستر افتاده بود، به‌شدت نگران و گریان بود. روزی مرحوم «حاج‌آقا احمد قمی» از منبری‌های تهران به عیادتش می‌آید و جویای حال می‌شود.

حاج شیخ می‌گوید: «چند روز است که نتوانسته‌ام حدیث بخوانم و بنویسم!» و شروع به گریه می‌کند. در این هنگام آقای قمی به فرزند بزرگ حاج‌شیخ می‌گوید کتابی بیاورید. جلد 17 بحارالانوار علامه مجلسی را می‌آورند و او چند حدیثی از آن کتاب می‌‌خواند و محدث قمی گوش کرده و انبساط حال پیدا می‌کند.

 

«آقای حاج معتمد خراسانی» از وعاظ معروف تهران و از شاگردان مرحوم آیةالله شیخ علی‌اکبر نوقانی که از نزدیک با مرحوم حاج شیخ عباس قمی ارتباط داشت و شاهد این ماجراها بود، می‌گوید: «در آن وقت‌ها، پنج‌شنبه و جمعه‌ها جهت تفریح به پشت دروازه مشهد که اراضی سرسبزی به نام «باقر‌آباد» و به تعبیر مشهدی‌ها «بقرآباد» بود و درختان تنومندی داشت، می‌رفتیم.

در آن‌جا تا غروب در خدمت مرحوم نوقانی بودیم.

علاوه بر تفریح، بحث علمی، ادبی و مشاعره هم داشتیم. گاهی وقت‌ها مرحوم آقای حاج شیخ عباس قمی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه هم تشریف می‌آوردند.

ما معنای جدیّت در عمل را در آن ایام از مرحوم حاج شیخ عباس آموختیم.

آن بزرگوار هر جا می‌رفت ولو مجلس میهمانی و تفریح، کتاب‌ها و نوشته‌هایش را در بقچه‌ای به همراه می‌برد و مشغول کار می‌شد، تا عمرش ضایع و وقتش هدر نشود.

او وقتی به باقرآباد می‌آمد، کناری، زیر درختی می‌نشست و بقچه را باز می‌کرد، عینک می‌زد و مشغول نوشتن می‌شد.

 ما هم که طلبه جوان بودیم مشغول کار و تفریح خودمان می‌شدیم.

ایشان همین‌طور که مشغول تحقیق و تألیف بود، گاهی نگاهی هم به ما می‌انداخت، چیزی می‌فرمود و جست‌وخیز و بگو و بخند ما را زیرنظر داشت و سخن مناسب حال ما می‌فرمود که بفهماند با ما هست و از ما جدا نیست.»

 

مرحوم «میرزا علی‌اکبر غفاری» از مرحوم آقا شیخ‌احمد آخوندی نقل می‌کرد که ایشان می‌گفت: «من از نزدیک شاهد وضع زندگی حاج‌شیخ عباس در مشهد بودم.

 نانی که ایشان می‌خریدند به این نحو بود که نانوایی‌ها آخر‌شب نان‌هایی که اضافه می‌آمد، می‌آوردند در مسیر عبور زائران و با قیمت کم‌تری می‌فروختند.

من خودم دیدم مرحوم حاج شیخ درحالی‌که عبا به سر کشیده بودند که شناخته نشوند، از این نان‌ها می‌خریدند. قاتق نانش هم غالبا چغندر پخته (لبو) بود و گاهی هم کشک ساییده.»

 

 

مرحوم آقای «شیخ‌هادی محقق»، فرزند مرحوم حاج‌محقق خراسانی که او نیز از وعاظ مشهور مشهد بود، نقل می‌کرد: «حضرات آقایان: آیةالله سیدصدرالدین صدر که در آن وقت در مشهد ساکن بودند و آیةالله حاج میرزا احمد کفایی که تازه از نجف آمده بود و آقا شیخ علی‌اکبر نوقانی و شیخ عباس قمی و پدرم و آقا سیدکاظم گنج‌بخش و آقا شیخ صادق فاضل قرار گذاشتند چندروزی به باغ مرحوم نظام شهیدی در روستای «مهدی‌آباد» در  یک‌فرسخی مشهد بروند و چند روزی در آن‌جا تغییر آب‌وهوا بدهند.

 در این سفر که من هم در معیت آقایان بودم درست یادم هست در همان اوقاتی که این آقایان نشسته بودند و صحبت می‌کردند، مرحوم آقا شیخ عباس دستمالش را پهن کرده بود و مشغول نوشتن بود. یعنی یک لحظه از مطالعه و نوشتن فارغ نمی‌شد.»

 

فرزند شیخ عباس قمی هم از مرحوم سلطان‌الواعظین شیرازی (مؤلف کتاب شب‌های پیشاور) نقل می‌کند: در ایامی که مفاتیح‌الجنان تازه منتشر شده بود، روزی در سرداب سامرا، آن را در دست داشتم و مشغول زیارت بودم. دیدم شیخی با قبای کرباس و عمامه کوچک نشسته و مشغول ذکر است.

شیخ از من پرسید: این کتاب کیست؟ پاسخ دادم: از محدث قمی آقای حاج شیخ عباس است و شروع کردم به تعریف کردن از آن.

 شیخ گفت: این قدر هم تعریف ندارد، بی‌خود تعریف می‌کنی! من با ناراحتی گفتم: آقا! برخیز و از این جا برو.

کسی که کنارش نشسته بود، دست زد به پهلویم و گفت: مؤدب باش، ایشان خود محدث قمی هستند.

من بر‌خاستم و با آن مرحوم روبوسی کردم و عذر خواستم و خم شدم که دست ایشان را ببوسم، ولی آن مرحوم نگذاشت و خم شد دست مرا بوسید و گفت: شما سید هستید.

 

مرحوم حاج‌میرزا‌علی محدث‌زاده درباره کتاب «امالی» به خط ابن‌سکون نوشته است: «این کتاب شریف امالی را مرحوم والد برای من به ارث گذاشته، و ضمنا از وارث خود تقاضا می‌کنم و خواهش می‌نمایم و راضی نیستم که بفروشند یا به دیگری هبه کنند و بگذارند که در خاندان من تا انقراض عالم این کتاب بماند که در هر خانه‌ای این کتاب باشد، فقر و ذلت در آن راه نیابد...»؛ پس کتاب وقف بر اولاد است.

 

آیةالله شیخ احمد مجتهدی تهرانی می‌گفتند: «در یکی از مسافرت‌ها ماشینی که مرحوم شیخ عباس رحمةالله‌علیه سوار آن بود، پنجر می‌شود مسافرین پیاده می‌شوند و مشغول چای‌خوردن و کارهای متفرقه می‌شوند، اما مرحوم حاج شیخ عباس در فاصله دور از آنان، بقچه کتاب خود را پهن کرده و مشغول نوشتن می‌شود.»

همان‌طوری که مشهور است این کار بارها در مسافرت‌ها از ایشان مشاهده شده بود. مرحوم آقای «شیخ احمد آخوندی» نقل می‌کرد: «در دوره رضاخان پهلوی من با اتوبوس از مشهد عازم تهران بودم. در بین راه از دور دیدم شیخی در کنار جاده نشسته است و بساطی هم در جلو دارد. وقتی نزدیک شدیم، دیدم حاج شیخ عباس است. عبایش را انداخته روی زمین و اوراقش را پهن کرده و مشغول نوشتن است. تعجب کردم  که ایشان در میان بیابان تک و تنها چه می‌کند؟! سر و صدا کردم و به راننده گفتم نگه دارد؛ ایستاد، رفتم پایین و گفتم: آقا! چه شده است؟ حاج شیخ فرمود: با ماشین جلویی می‌آمدم. ماشین در این‌جا پنچر کرد. راننده گفت: چون آخوند توی ماشین است، هی پنچر می‌کند، و به من گفت: باید پیاده شوی! مسافرین هم حرف او را تصدیق کردند؛ من هم پیاده شدم! گفتم: چرا بیکار بنشینم و وقتم را به هدر بدهم؟ لذا عبایم را پهن و دستمالم را باز کردم و مشغول به نوشتن شدم تا این که خداوند شما را رسانید.»

 

 

مرحوم آیةالله آقاشیخ کاظم دامغانی، از علمای بزرگ مشهد، می‌فرمودند: «مردم توجه خاصی به منبر پدر شما (فرزند شیخ عباس قمی ره) داشتند و هر کس در جایی بود، در وقت منبر ایشان خودش را به منزل آیةالله‌قمی - اعلی‌الله‌مقامه‌الشریف - می‌رسانید.

 وقتی هم پای منبر می‌نشستند تمام حواس آن‌ها به منبر ایشان بود که چه می‌گویند. منبر ایشان جز اخبار و احادیث و تاریخ و این‌ها، چیز دیگری نبود. روضه را هم خیلی ساده می‌خواندند، اما چون با حال می‌خواندند و خودشان هم منقلب می‌شدند، مردم را فوق‌العاده منقلب می‌کرد.

 در یکی از سال‌ها، روز تاسوعا در مجلس منزل مرحوم آیةالله حاج‌آقا حسین‌قمی، از صبح همه منبری‌ها منبر رفتند و هر چه راجع به حضرت ابوالفضل‌العباس سلام‌الله‌علیها بود، گفتند. بعد از همه آن‌ها مرحوم حاج‌شیخ عباس منبر رفتند. وقتی وارد روضه شدند، شروع کردند به خواندن اشعار جناب ام‌البنین: «لا تدعونی ویک ام البنین...». من از شدت گریه از حال رفتم. وقتی مرا به حال آوردند، دیدم یازده نفر در اطراف من هنوز در حال بی‌هوشی هستند. خود ایشان هم حال عجیبی داشتند و گریه می‌کردند».

 

 

محدّث قمی در هنگام تلاوت قرآن وقتی به آیه شریفه «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْاِنْس اِلاّ لِیَعْبُدون» می‌رسید لرزه بر اندامش می‌افتاد و می‌فرمود: «وا اَسفا چقدر غافلیم و چه اندازه از خدا دور افتاده‌ایم». در حالی که عبادت و پرستش او هدف از آفرینش جنّ و انس بوده است.

و چرا ما از آن هدف مبارک دور افتاده باشیم و این ورد زبان ایشان بود و هر جا که منبر می‌رفت و موعظه می‌کرد فلسفه آفرینش موجودات و انسان را یادآوری می‌کرد و می‌گفت «فراموش نکنید که عبادت خدا هدف خلقت است».

فرزند ایشان مرحوم حجة الاسلام آقای حاج میرزا علی محدّث زاده نقل کرده است: «پدرم شب جمعه‌ای پس از نماز شب، در نجف اشرف مشغول خواندن سوره «یس» می‌شود وقتی که به آیه شریفه «هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتی کُنْتُمْ تُوْعَدُون» می‌رسد چند بار آن را تکرار کرده و مکرراً می‌گوید «اعُوذُ بِاللهِ مِنَ النَّار» پناه می‌برم به خداوند از آتش جهنّم و چنان منقلب می‌شود که نمی‌توان بقیّه سوره را بخواند و به همان حال باقی می‌ماند تا هنگام اذان صبح که مشغول نماز صبح می‌شود.

 

عبور از گمرک و قیامت

«آقا سید‌عبدالوهاب»، یکی از اعیان و ثروتمندان تهران، یک سالی با خانواده به عتبات آمده بود. هنگام بازگشت به خدمت محدث قمی رحمةالله‌علیه می‌رسد و می‌گوید: من یک ماشین سواری اجاره کرده‌ام که یکسره به تهران می‌رود. جا هم داریم. اگر شما مایل هستید بفرمایید با هم تا تهران در محضرتان باشیم.

ایشان قبول کرده و با آن‌ها همسفر می‌شود. همسر عبدالوهاب آن‌قدر سوغاتی خریده بود که داخل ماشین، صندوق عقب و باربند بالایی همه جا را پر کرده بود. آقا سید عبدالوهاب خود نقل می‌کرد: وقتی به مرز خسروی رسیدیم، مأموران گمرک، اول به سراغ حاج‌شیخ آمدند و پرسیدند: آقا چه آورده‌اید؟

 ایشان هم یک بقچه کوچکی داشتند که در آن فقط یک پیراهن سوغاتی بود که برای خانواده گرفته بودند و نشان دادند. مأموران گمرک گفتند: خوب، کار شما تمام است. بعد از من پرسیدند: شما چه دارید؟ گفتم: همه این وسایل متعلق به من است. گفتند: پس امروز نمی‌شود همه این‌ها را بازرسی کرد؛ باید شب بمانید تا فردا همه را یکی‌یکی ببینیم. برای من چیزی نبود، ولی به خاطر این که مرز خسروی از حیث امکانات و آب مشکل داشت و آقای محدث قمی اذیت می‌شدند، مرا نگران و ناراحت کرد؛ اما چاره‌ای نداشتیم. آن شب ماندیم و فردا هم تا ظهر ما را نگه داشتند و بازرسی کردند. چون جنس اضافی داشتم مبلغ زیادی جریمه گرفتند. هر چه پول داشتم، دادم. پنجاه تومان هم کم آوردم. یک قرآن نفیسی داشتم آن را گرو گذاشتم تا بعد حواله بدهم.

این اتفاقات مرا به یاد روز قیامت انداخت و دریافتم اشخاصی مثل حاج‌شیخ عباس‌قمی که سبک‌بال هستند را زود تسویه‌حساب می‌کنند و خلاص می‌شوند، اما آدم‌هایی مثل ما گرفتاریم و باید یک‌یک جواب پس بدهیم.

قناعت و عزت نفس

از دیگر ویژگی‌های بارز اخلاقی محدث قمی رحمةالله‌علیه قناعت و عزت نفس بود.

 او به خوراک و پوشاک ساده و اندک بسنده می‌کرد تا زیر بار منت دیگران نباشد و با عزت و عظمت به زندگی و تلاش خود ادامه بدهد.

 بسیاری از بازاریان و ثروتمندان نجف، تهران و جاهای دیگر از علاقه‌مندان پر‌و‌پا‌قرص ایشان بودند و همیشه آرزو داشتند که اگر بتوانند و شیخ اجازه بدهد، از ثروت شخصی خود، ایشان را بی‌نیاز کنند، اما او بی‌نیاز از این همه بود و قبول نمی‌کرد.

منزل محدث قمی رحمةالله‌علیه در منطقه گرم و جنوب شهر نجف قرار داشت و عدم تمکن مالی اجازه نمی‌داد تا به مناطق خوش‌آب‌وهوا منتقل شود و یا منزلی دارای سرداب و سن اجاره کند.

بعضی از ثروتمندان در همین منزل به حضورش می‌رسیدند و دستشان را می‌بوسیدند.

 فرزند بزرگش، آقای محدث‌زاده نقل می‌کند: «یک شب من و پدر در منزل تنها بودیم.

بقیه به کربلا مشرف شده بودند.

والدم فرمود: شام چی داریم؟ عرض کردم: چند تکه نان خشک، یک مقدار ماست و چند خیار پلاسیده.

فرمود: بیاور آب‌دوغ‌خیار درست کنیم. در همین حال در زدند. رفتم باز کردم، دیدم آقای حاج‌علی نقی کاشانی از ثروتمندان و تاجران معروف تهران است.

 او از مقلدان آیةالله‌العظمی سیدابوالحسن اصفهانی بود.

هر وقت وارد نجف می‌شد، مثل توپ صدا می‌کرد! می‌گفتند حاج‌ علی‌نقی آمده و با سید دیدار کرده است.

 آمدم به والد خبر دادم.

فرمود: بگو بفرمایید تو! وقتی آمد، پدر فرمود: ما شام ماست و خیار آب‌دوغ داریم، اگر شما هم میل دارید بیشترش کنیم؟ او گفت: نه! چون در مسافرخانه برایم غذا تهیه شده است.

فقط آمده‌ام دست شما را ببوسم و چند لحظه‌ای در محضرتان باشم.

 پدر فرمود: پس اجازه بدهید ما شام بخوریم و بعد از شام چایی در خدمتتان هستیم و با هم صحبت می‌کنیم.»

 

 

سال‌های اقامت او در مشهد مقدس مصادف شده بود با رونق‌گرفتن فعالیت گروه‌های تبلیغی آمریکایی که در مشهد و شهرهای دیگر ایران به نفع مسیحیت کار می‌کردند و ذهن مردم را علیه اسلام پریشان می‌ساختند.

حاج‌شیخ عباس‌قمی در مقابل این جریان مرموز فرهنگی، موضع‌گیری کرد و در سخنرانی‌ها به طور علنی، به تشریح این خطر دینی و سیاسی پرداخت.

«کمیته مجازات دموکرات مشهد» که از حمایت محافل ماسونی و بهایی برخوردار بود و در مسیر گسترش نفوذ فرهنگی و سیاسی آمریکاییان در ایران فعالیت می‌کرد، گفتار حاج‌شیخ را با اهداف خود مغایر دید.

این کمیته طی نامه‌ای از حاج‌شیخ خواست که علیه آمریکایی‌ها حرف نزند، در غیر این صورت به ضرب گلوله کشته خواهد شد.

دموکرات‌ها و همفکران آن‌ها از دوران مشروطه، اقدام به تشکیل گروه‌های ترور کرده بودند، تا مخالفان خود را از میان بردارند.

هرچند حزب دموکرات دیگر منحل شده بود، بقایای آن‌ها هنوز مخفیانه فعالیت می‌کردند؛ از این رو تهدید ایشان جدی بود.

حاج‌شیخ عباس‌قمی، پس از دریافت این نامه تهدیدآمیز، روزی مشغول خریدن گوشت از دکان قصابی بود، که چند نفر سوار بر اتومبیل به او رسیدند و از او خواستند تا بیرون شهر، با آن‌ها همراهی کند.

 حاج‌شیخ پذیرفت و همه با هم از مشهد خارج شدند.

در میان راه، سرنشینان اتومبیل به حاج‌شیخ اصرار کردند که از همان‌جا، همراه ایشان راهی سفر حج شود.

حاج‌شیخ نامه‌ای برای مرحوم آیةالله‌قمی (عموی همسرش) نوشت و قضیه را بازگو کرد.

 آن‌گاه نامه را با گوشتی که برای خانه خریده بود، توسط یکی از همراهانش به مشهد فرستاد.

مرحوم آیةالله‌قمی پس از باخبر‌شدن از موضوع، در پاسخ نوشت که با این سفر موافق است.

او نیز نامه‌اش را با یک دست پیراهن و شلوار حاج‌شیخ، به آورنده پیام داد تا به او برساند؛ به این ترتیب، حاج‌شیخ برای چندمین بار راهی حج شد.

هنگامی که بار دیگر به مشهد بازگشت، «کمیته مجازات» از بین رفته بود و تهدید به ترور منتفی شد.

 

 

در سال 1357 قمری (حدود دو سال قبل از رحلت) یک روز صبح وقتی شیخ از خواب برخاست، درد چشم شدیدی او را آزار می‌داد، به گونه‌ای که دیگر قادر به مطالعه و نوشتن نبود. احساس نگرانی می‌کرد که مبادا توفیقاتش کم شده و از در خانه اهل بیت علیهم‌‌السلام رانده شده است.

فرزند ارشدش حاج میرزا علی محدث‌زاده می‌گوید: آن روز صبح به درس رفتم. وقتی ظهر آمدم دیدم مشغول نوشتن است. پرسیدم: درد چشمتان بهتر شد؟ فرمود: به کلی برطرف شد. سؤال کردم: چطور معالجه کردید؟ فرمود: «وضو ساختم و مقابل قبله نشستم و کتاب کافی شیخ‌کلینی را به چشم کشیدم، درد برطرف شد.» و تا پایان عمر دیگر به درد چشم مبتلا نگردید.» این کتاب کافی به دست‌خط فقیه مشهور ملاعبدالله تونی صاحب «وافیه» بوده و محدث قمی رحمةالله‌علیه به آن خیلی علاقه داشت.

در ایامی که محدث قمی رحمةالله‌علیه در مشهد سکونت داشت، پسر کوچکش که سه‌ساله بود بیمار می‌شود. برایش داروی محلی جوشانده می‌آورند و به آن شکر اضافه می‌کنند تا به او بخورانند. در این حال محدث قمی رحمةالله‌علیه انگشت دست راست داخل دارو کرده، آن را به هم می‌زند. همسرش می‌گوید: صبر کنید تا قاشق بیاورم. حاج‌شیخ می‌گوید: در این کار قصد استشفا داشتم، چون با این دست و انگشتانم هزاران حدیث از ائمه‌طاهرین علیهم‌‌السلام نوشته‌ام.

خود حاج‌شیخ عباس‌قمی در کتاب فواید‌الرضویه می‌نویسد: «.... این احقر نیز هر گاه به سبب زیاد چیز نوشتن چشمم ضعف پیدا می‌کند، تبرک می‌جویم به تراب مراقد ائمه علیهم‌‌السلام و گاه‌گاهی به مس کتابت احادیث و  اخبار و بحمدالله چشمم در نهایت روشنی است و امیدوارم ان‌شاءالله که در دنیا و آخرت چشمم به برکات ایشان روشن باشد.»

 

 

عشق و شیدایی محدث قمی رحمةالله‌علیه به اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌‌السلام نیز بیش‌تر از همین اعتقادات ناب، البته توأم با شناخت و آگاهی کامل سرچشمه می‌گرفت.

آقای محدث‌زاده در این‌باره می‌گوید: «مرحوم پدرم نسبت به اهل‌بیت، خصوصا به آقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام اخلاص و ارادت خاصی داشت.

مگر می‌شد بدون وضو نام ائمه علیهم‌السلام را ببرد، یا قلمی به دست گرفته و چیزی بنویسد؟! وقتی به حرم مشرف می‌شد از پشت سر مبارک حضرت می‌آمد تا اول قسمت بالاسر، و از آن‌جا دیگر جلو نمی‌رفت.

دوباره برمی‌گشت از پیش روی مبارک تا اول قسمت بالاسر. هیچ‌وقت ندیدم از قسمت بالاسر حضرت عبور کند. نه‌تنها در خود حرم، حتی از رواق هم نمی‌رفت.

در صحن هم اگر مجبور می‌شد کفش‌هایش را درمی‌آورد و به نهایت سرعت عبور می‌کرد.

شاید یک علت دیگر هم داشت: بنابر قولی سرمبارک امام حسین علیه‌السلام در آن‌جا دفن شده باشد. روزی که جنازه پدرم را در حرم مطهر به بالا سر آوردند، گفتم ظاهرا این اولین‌باری است که ایشان را بالاسر می‌برند!»

احترام فراوان به مطلق سادات و فرزندان پیامبر‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله از ویژگی‌های دیگر خاتم‌المحدثین است.

در شرح حال او آمده است: نسبت به اهل علم مخصوصا سادات و اولاد پیامبر احترام زیادی قائل بود. اگر سیدی در مجلس بود بر او تقدم نمی‌جست و پا به سویش دراز نمی‌کرد. یک روز در منزل، آب سیب برایش آوردند. دختر خردسالی از سادات در منزل بود. شیخ گفت اول بدهید این دختر بچه علویه از آن بنوشد، بعد باقی‌مانده‌اش را من بخورم. اطرافیان چنین کردند. سپس محدث قمی رحمةالله‌علیه ته‌مانده آن را به قصد استشفا سرکشید.

منابع: فواید‌الرضویه، مفاخر اسلام و سیمای فرزانگان

 

 

 

مرحوم آیة‌الله‌العظمی‏ مرعشی نجفی قدس‌سره، در مورد شخصیت حاج شیخ عباس قمی و کتاب مفاتیح الجنان نوشته‌اند: علامه نقّاد، نویسنده کتاب‏های فراوان، عالم بلند مرتبه، راهنمای دانا در دانش حدیث، مرحوم مَبرور، حاج شیخ عباس قمی، فرزند محمدرضا قمی، از بزرگانِ اساتید ما، در فن روایت می‏باشد. مفاتیح او را بهترین کتابی یافتم که در باب ادعیه و زیارات و آداب و سنن و مناجات نوشته شده است.


انتهای پیام


خروج




سه شنبه ٢٣ مهر ١٣٩٨
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام