*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > بهجت عارفان 3 


گروه خبری: بهجت عارفان 3  | تاریخ:1396/09/11 | ساعت:١٠:٥٧ | شماره خبر:٣٩٥٥٧٥ |  


    حجة‌الاسلام ‌والمسلمین علی بهجت

مروری بر خاطرات اخلاقی، سیاسی و اجتماعی آیةالله‌العظمی بهجت

  آن‌چه پیش رو دارید نیم‌نگاهی است به فضایل گران‌سنگ، خاطرات ارزشمند و رهنموده‌های حیات‌بخش از استاد بزرگ اخلاق و عرفان و فقیه وارسته آیةالله‌العظمی بهجت به تمامی رهپویان طریق معرفت امید است مورد استفاده قرار گیرد... 

  


 

  آنچه پیش رو دارید نیمنگاهی است به فضایل گرانسنگ، خاطرات ارزشمند و رهنمودههای حیاتبخش از استاد بزرگ اخلاق و عرفان و فقیه وارسته آیةاللهالعظمی بهجت به تمامی رهپویان طریق معرفت امید است مورد استفاده قرار گیرد.

 

 

 

اول اصلاح خود

مرحوم ابوی معتقد بودند که اگر انسان خودش را اصلاح کند، دیگران کمکم اصلاح میشوند، و چنین کسی میتواند دعوت به اصلاح بکند؛ اما کسی که خودش را اصلاح نکرده است، چگونه میخواهد جامعه یا حتی خانوادهاش را اصلاح کند؟ میفرمودند: «این مطلب در همهجا جریان دارد».

بارها این جمله را میفرمودند: «بسیار اتفاق میافتاده که اگر بزرگان میخواستند از کاری نهی کنند، ملتزم بودند که اول خودشان لوازمش را داشته و ملتزم باشند و بعداً نهی میکردند». 

خود ایشان هم از این نوع  التزام راضی بودند. در جواب اعتراض اطرافیان به رفتار دیگران مرتب میفرمودند: «آیا خودت را اصلاح کردهای؟ از خودت فارغ شدهای که در فکر اصلاح دیگرانی؟!»

 

 

دعا برای همه

 به زیارت که مشرف میشدند، دعایشان اغلب برای همه بود. میفرمودند: «من اینجا آمدهام برای همینهایی که هستند، برای همینها آمدهام».

در زیارت بسیار به یاد حقداران و مؤمنین بودند. بعضی از زیارتها را پنج مرتبه و به نیابت از آنهایی که درنظر داشتند، میخواندند.

شخصی از دُبی آمده بود و میگفت: «من پانزده سال پیش در حرم پشت سر ایشان نشستم تا کارشان تمام بشود. کار ایشان که تمام شد، عذرخواهی کردند و فرمودند: ببخشید، مشغول بودم. حس کردم شما آمدید. شما را هم شریک اعمال کردم. من پهلوی آقا ننشسته بودم، پشت سرش بودم». آن شخص گفت: «ای کاش سالها منتظر میماندم».

مرحوم پدر بارها میفرمودند: «همینجا که مشغولم، حوایج همه اینهایی را که اطرافم هستند، درنظر دارم». روزی پس از زیارت امامرضا علیه‌السلام  بر سر قبر مرحوم نخودکی قدس‌سره  فاتحه میخواندند که شخصی سعی میکرد تا با شکافتن جمعیت خود را به آقا برساند. ایشان از من پرسیدند: «چه نیازی دارد که اینقدر اصرار میکند؟» گفتم: «میخواهد درد دلش را برای شما بگوید». ایشان فرمودند: «من هم برای برآورده شدن حوایج اینها به اینجا آمدهام، اینجا آمدهام تا از مرحوم نخودکی بخواهم خدمت امام وساطت کند. من برای حوایج اینها آمدهام، نه کار خودم».

 

 

اولیای خدا پس از رحلت دستشان باز است

ما پس از رحلت پدر هم عنایات و کرامات زیادی از ایشان دیدیم. گاهی به ایشان متوسل میشوم و نتیجهاش را خیلی واضح میبینم. از دیگران هم عنایاتی شنیدهام؛ مثلاً شب نیمهشعبان در حرم حضرت معصومه علیها‌اسلام کسی به من گفت: «چند وقت پیش، دوتا از نزدیکانمان بر اثر تصادف به کُما رفتند، و ما ناامید شده بودیم تا اینکه کسی گفت به آقای بهجت متوسل شوید! پس از اینکه به ایشان توسل پیدا کردیم، اینها به هوش آمدند، در حالیکه مدام میگفتند: آقای بهجت! آقای بهجت! به آنها گفته بودند: آقای بهجت فوت کردهاند».

 

 

مقام سلمان را میخواهد؛ ولی...

در تابستان 1394 با یکی از دوستان که در دفتر مشهد مقدس مشغول بود ملاقات  کردم.  خاطراتی از حضرت آقا نقل کرد؛ ازجمله میگفت:

سال 1374 یا 1375 که آقا به مشهد مشرف شده بودند، یکی از دوستان پیش من آمد و گفت: «برنامهای بریز که من خدمت آقا برسم». بنده عذر آوردم که اینطور ملاقاتها مقدور نیست. گفت: «بالأخره راهی پیدا کن و خودت از آقا بپرس که مشکل کار من کجاست». مشکلش را هم بیان نکرد و فقط همین را مطرح کرد. بنده در این فکر بودم که چطور پیغام دوستم را به آقا برسانم تا اینکه خوابیدم و آقا را در خواب دیدم که فرمود: «چرا پیش ما نمیآیی؟» گفتم: «میخواهم بیایم، ولی نمیشود». فرمود: «فردا بیا، منتظرت هستم».

فردا ماجرا را با یکی از دوستان که در دفتر، همکار بودیم، درمیان گذاشتم. ایشان هم گفت: «حالا بیا برویم، ببینیم چه میشود کرد». ما به محل سکونت آقا رفتیم. وارد شدیم و پس از عرض سلام و احوالپرسی پیغام دوستم را به آقا رساندم. آقای بهجت فرمود: «دوست شما مقام سلمان را میخواهد، ولی برای رسیدن به آن مقام باید ابتلائات و سختیها را تحمل و صبر کند، کارها لازم دارد، اما او همه آن مقامات را بدون رنج و زحمت میخواهد. به ایشان بگو یا از خواستهاش دست بردارد یا ناملایمات را تحمل کند». بنده تعجب کردم که بدون آنکه ما چیزی به آقا بگوییم، ایشان هم مشکل را و هم راهحل را بیان کرد.

 

 

توصیه به احیای قبور علما

مرحوم پدر علاوه بر زیارت امامزادگان به زیارت قبور علما نیز بسیار توجه میکردند، تا آنجا که به تولیت حرم حضرت عبدالعظیم علیه‌السلام  سفارش کردند قبور علمای آنجا را مشخص و احیا کند. تولیت  هم این کار را انجام دادند. در هر سفرشان به شهرری به قسمت قبور علما و بزرگان میرفتند و با قرائت قرآن برای هریک از آنان طلب رحمت میکردند. به علمای بزرگ و صاحبان خدمات علمی و اندیشه‌‌های بزرگ توجهی خاص داشتند و میفرمودند: «آنها تمام وجودشان را در کتابها برای ما قرار دادهاند که ما بتوانیم قلههای علم و معرفت را بهراحتی طی کنیم». علمای عامل و سالکان طریق هم مقام ویژهای نزد ایشان داشتند، و معتقد بودند که آنها هنوز مشغولند و تازه موانع دنیایی آنها برطرف شده و دستشان بازتر است. میفرمودند: «هنوز بعضی از آنها وساطت میکنند و از طریق آنها میشود به حوایجی رسید». ایشان از اینکه آنها فراموش شدهاند، خیلی در اندوه و حسرت بودند.

یکی از ویژگیهای آیةالله بهجت این بود که درباره خودش اصلاً با کسی صحبت نمیکرد، سکوت مطلق بود و هیچ کرامتی را ازخود اعتراف نکرد، بلکه درتمام عمر آنها را کتمان میکرد و از کسی هم که فهمیده بود، عهد میگرفت تازنده است به کسی چیزی نگوید. نقشهها میکشیدیم، برنامهها میریختیم، تا یک سؤال سادهای را از ایشان بپرسیم و جواب بگیریم، لذا چیزهای بسیار اندکی را شاید در عرض پانزده سال زمان توانستم به دست بیاورم که آنها را هم بسیار رقیق و سانسور شده نقل میکردند؛ به این معنا که آن را باز نکردند، طبعشان اینگونه بود.

۱. پیش مطالعه

ایشان از اول طلبگی بسیار عمیق وارد مطالب کتاب میشد و تلاش میکرد تا دقتهای درس را دریابد. ایشان میفرمود: «خدا آن آقا را در کربلا بیامرزد که به من گفته بود: هر درسی را که میخواهی بخوانی، شب قبلش، دقیق مطالعه کن و ببین خودت از این درس چه میفهمی. بعد وقتی پای درس استاد میروی، ببین استاد به چه چیزهایی اشاره میکند که تو متوجه آنها نشدهای». آقا میگفت: «این نکته خیلی چیزها را به من آموخت. خدا انشاءالله آن آقا را بیامرزد». آقا تا آخر هم آن نصیحت را فراموش نکردند.

۲. سخن آقای قاضی در مورد ایشان

عارف بزرگ، حضرت آیةالله قاضی در حدود سال 1320 شمسی نامهای را به مرحوم سیدمحمدحسن الهی مینویسد مرحوم قاضی در آنجا مرقوم فرموده است: «آقای شیخ محمدتقى بهجت گیلانى، ترقیات فوقالعاده نموده است». این مطلب در کتاب الهىنامه نیز موجود است. من برای اینکه صحت این مطلب را بهدست آورم، نامه را پیش آقا خواندم و وقتى به اینجا رسیدم، حالى به ایشان دست داد و برای حدود ده دقیقه حرف نمىزد و سکوت اختیار کرد!؛ تا جایی که ما از خواندن و ابراز آن خیلى ترسیدیم. به نظر میرسد که این جملات بیانگر خاطراتی برای ایشان بوده که برایشان بسیار اهمیت داشته، ولی برای دیگران قابل بیان نبوده است.

۳. سرّ عروج

پس از ارتحال آقا، مجلس ختمی از سوی دفتر آیةالله سیستانی برگزار شد که فرزند بزرگ آیةالله سیدجمال گلپایگانی قدس‌سره  هم در مجلس ختم شرکت کرده بود. ایشان که روی ویلچر نشسته بود در آن مجلس به من فرمود: از آقای قوچانی دربارۀ آقای بهجت پرسیدم، و ایشان به این مضمون فرمود: میدانی چرا ایشان پلههای عروج را پلهپله نمیرفت، بلکه پرواز میکرد؟ بهخاطر اینکه قبل از بلوغش سالک بود! در اثر عبادت، حقیقت معصیت را میدید و مرتکب نمیشد و بعد از بلوغش هم معصیت را مرتکب نشد. علت سرعت سیر معنوی و حرکت پروازگونهاش که از همردیفها و همکلاسیهایش سبقت گرفت، این بود.

۴. پدری دلسوز

معمولاً در مجلس درس با تکتک شاگردان ارتباط داشت و احوالشان را میپرسید. حتی از اقوامشان سؤال میکرد؛ مثلاً مادر یکی از شاگردان ایشان بیمار شده بود و آقا سالها از او احوال مادرش را میپرسید. در این اواخر هم که آن شخص میآمد تا با ماشینش ایشان را به جایی برساند، آقا در ضمن سلام و احوالپرسی، میگفت: «والده حالشان چطور است؟»

بهجز این ارتباطهای عادی با شاگردان، ارتباطهای غیر معمول هم داشت؛ مثلاً اگر یکی از آنها از چیزی ناراحت یا مشکلی برایش پیش آمده بود یا سؤالی در ذهنش داشت، معمولاً ناگفته، پرسش او را جواب میداد یا راهحل مشکل را بیان میکرد؛ البته غالباً غیرمستقیم و در ضمن داستان یا مَثَل بیان میفرمود.

۵. حساب و کتاب

ایشان تمام کارهای مربوط به وجوهات را خودش انجام مىداد و حاضر نمیشد آن را به کسى واگذار کند. همه پولها باید به خودش مىرسید و چکها را هم خودش مىنوشت. همه چیز را با روش خودش حساب و امضا مىکرد. روزی یکى از آقایان به ایشان گفت: «فلان آقا را به دفترتان بیاورید تا امور وجوهات شرعى را انجام دهد؛ چراکه تجربه خوبى دارد و در دفتر فلان عالم و مرجع بزرگ بوده و مورد وثوق است»، ایشان قبول نکرد و گفت: «فلان عالم فعلاً زنده نیست تا از او در مورد وثوق این آقا بپرسیم و نمىتوانیم فقط به این دلیل که این شخص نزد ایشان بوده به او اعتماد کنیم و کارها را به او بسپاریم».

۶. تواضع

کسانی که اندک آشنایی با ایشان داشتند، صفت تواضع را بهوضوح در ایشان میدیدند، اما جالب اینکه هرچه جایگاه ایشان بالاتر میرفت، تواضعش بیشتر میشد! حتی هرچه علم ایشان بالاتر مىرفت، محاسنشان را کوتاهتر میکرد و عمامهشان کوچکتر مىشد. ایشان نهتنها ظاهرشان را از دیگران ممتاز نمیکردند، بلکه ضد این را هم انجام میدادند؛ بهطوریکه برخی اصلاً نمیتوانستند ایشان را بشناسند و بعضاً ایشان را با مرحوم بهلول اشتباه میگرفتند.

۷. ذکر قنوت

ادعیه و اذکار ایشان در قنوت نماز مختلف و مطابق برخی موارد متفاوت میشد؛ مثلاً یادم هست یکبار به ایشان گفتند که اهالی شمال خیلی به آب نیاز دارند و اگر این هفته باران نبارد محصول امسال میسوزد، پساز آن در قنوت نمازش در اینباره دعا و طلب رحمت میکرد. در سالهای گذشته دعای «لاالهالاّالله الحلیم الکریم» را مرتب در قنوت نماز میخواند، ولی این اواخر ذکر قنوتهایش عوض شده بود.

۸. ظهور نزدیک است

این اواخر زیاد توصیه به انتظار میکرد دائماً میگفت: باید کاری کرد تا آمادگی باشد. خیلی حالت انتظار در ایشان مشهود بود. حدود یک ماه، چهل روز قبل از وفات، این دستش را روی دست دیگرش میگذاشت و میفرمود: «خروج سفیانی یکی از علامات حتمیه است. بعضی از علایم ظهور ممکن است که یک مرتبه ظاهر بشود و یکروزه تمام شود و بعضی هم حذف شود، ولی سفیانی دیگر از علامات حتمیه است. آن را باید چگونه تحمل کرد؟! خدا رحم کند!». محدوده زمانی برای ظهور معرفی نمیکرد، ولی میفرمود که ما باید دعا کنیم که به تأخیر نیفتد، دعا کنیم که نزدیکتر بشود، دعاها مؤثر است. آیا نباید در فکر دعا باشیم؟!

۹. توسل به اهلبیتعلیهم‌السلام

یکی از جلوههای توسل به اهلبیتعلیهم‌السلام  در ایشان برپایی مجالس عزا و سوگواری از سوی ایشان است. مرحوم آقا به این امر توجه ویژهای داشت، و مقید بود که حتماً در روزهای ماتم و عزا، مقداری عزاداری کند. ایشان البته با تعطیلی حوزه در تمام روزهای سوگواری موافق نبود و اصلاً حاضر نمیشد که تعطیلات حوزه را اضافه کند؛ چون آن را خسارت میدانست. میفرمودند: در نجف اینطوری نبود که علما در هر عزایی، روضه و مجلس داشته باشند؛ فقط بعضی تعطیلات در فاطمیه بود و بعضی هم این اواخر دهه عاشورا. برای مراسم عزا. ایشان زیارت آن امامی که روز عزایش بود را میخواند و این یکی از آدابش بود. خود ایشان هم گاهی مصیبتی را که بر آن معصوم وارد شده بود ذکر میکرد؛ مثلاً هفت هشت دقیقهای آن فراز تاریخی را بیان و اظهار محبت میکرد. میفرمود: ممکن است در روز عزا، بعد از درس یا نماز، یک ربع ساعت مجلس عزا اقامه کرد.

۱۰. توجه خاص به امام حسین علیه‌السلام  

ایشان سفارش میکردند که در عزاداریها ادب رعایت شود. برخی اشعار را نمیپسندید و خوشش نمیآمد که هر تعبیری در این مجالس بیان شود. در مجالس عزا بیشتر در پی این بود که ذکری از اهلبیت به میان آید و حالت حزنی ایجاد شود. یکی از مواردی که در مجالس عزا مورد عنایت آقا بود و بر آن اصرار داشت، این بود که آخر مجلس به ذکر مصائب سیدالشهدا علیه‌السلام  ختم شود، هرچند مجلس برای عزاداری امام دیگری باشد. ایشان تأکید میکرد امام حسین علیه‌السلام  اینقدر بزرگ است که همه امامان و پیامبران به ایشان متوسل میشدند و لذا دیگران را نباید با ایشان مقایسه کرد.

۱۱. یک عمر کم است

ایشان در وصیتنامه خود ذکر کرد که بعد از وفاتم از ثلث ماندههایم، مجلس عزا و روضه سیدالشهدا علیه‌السلام  اقامه شود. شاید منظور ایشان این بوده که اگر من در عمرم پنجاه سال مراسم گرفتم، کم است و بعد از من شما باز هم مراسم روضه حضرت اباعبدالله علیه‌السلام  را بگیرید.

۱۲. طواف ملائکه

ایشان خیلی بر این نکته اصرار داشت که نهتنها در حرمهای ائمه، بلکه در حرم حضرت فاطمه معصومه علیها‌اسلام هم نباید صدا را بلند کرد. با واسطه به خدام میفرمود: مراقب باشید که در حرم فریاد نزنند، صدا بلند نکنند، زیرا در آنجا ملائکه در حال طواف هستند و از صدای بلند اذیت میشوند! مقصودشان همین فریادهایی بود که برخی بلند میکردند و میگفتند: «صلوات بلند ختم کن». میخواستند هر کسی در حال خودش باشد. میگفتند: برخی در همینجا متوجه میشوند که حاجاتشان برآورده میشود. از بعضی شعارها نیز ناراحت میشد و نسبت به آن اعتراض میکرد، مانند اینکه بعضی میگویند: «بر جمال محمد و بر کمال علی صلوات».

۱۳. نامه شهید دستغیب

نامهای از شهید دستغیب پیدا کردم که از شیراز به ایشان که در نجف بودند، مینویسد. نامه مربوط به شهریور 1320 یا 1321 میباشد که آقا در آن زمان بیستوشش سال داشته و سن ایشان از آقا بیشتر بوده است. آقای دستغیب در این نامه از آقا تقاضای دستورالعمل میکند و نامهاش سرشار از ادب و احترام و تواضع نسبت به مرحوم آقاست. شهید دستغیب در این نامه سه مرتبه از کوتاه و موجز نوشتن آقا مینالد؛ مثلاً مینویسد: «مطالب را بسیار موجز مرقوم فرمودید؛ «کما هو دأبکم الشریف». از مطالب گفته شده در آن نامه این است که شهید دستغیب قدس‌سره  میگوید: «الآن شیراز قحطی شده و مرگ و میر زیاد است من نگران این هستم که مبادا در اینجا قائلهای اتفاق بیفتد و نتوانیم دو مرتبه خدمت شما برسیم».

۱۴. پیشبینی پیروزی حزبالله لبنان

بیش از بیست روز از جنگ سیوسهروزه لبنان میگذشت و اخبار خوب نبود. اخبار حاکی از این بود که حزبالله دارد شکست میخورد. در همین اثنا خبری در بین حزبالله لبنان پخش میشود که آقای بهجت فرمودهاند که پیروزی حزبالله قریب است. آنها که خیلی به آقا علاقهمند بودند، با انتشار این خبر، خیلی شور و نشاط در آنها زنده میشود و اوضاع حضور افراد، خیلی فرق میکند. ظهر که آقا از نماز برگشت، گفتم: حاج آقا، در لبنان از قول شما چنین مطلبی منتشر کردهاند و اوضاع را خیلی در آنجا تغییر داده است. آقا رو به قبله نشسته بود و روبهروی من قرار نداشت. برگشت و فرمود: «خبر رسیده است؟» گفتم: بله. فرمود: «الحمدلله رب العالمین». و دیدم که چشم ایشان پر از اشک شده است.

۱۵. یاری نیازمندان و گرفتاران

مرحوم آیةالله بهجت اگر میدید که کسی واقعاً نیاز به یاری دارد و کاری از دستش برمیآمد، دریغ نمیکرد. روزی ایشان به زیارت حضرت رضا علیه‌السلام  مشرف شد. دید مردی همراه فرزندش با حالت حزن و اندوه ایستادهاند و زنش هم از درد روی زمین افتاده و به خودش میپیچد. آنها متحیرند چه کار کنند، آقا راه را عوض کرد و رفت به طرف قبر مرحوم نخودکی و فاتحهای خواند. معمولاً پس از حرم به آنجا میرفت، ولی این بار پیش از زیارت به آنجا رفت. فاتحهای خواند و خم شد. با دو انگشت دستش به سنگ قبر مرحوم نخودکی زد. بلند شد و به طرف همان مرد آمد و او را صدا کرد. به او فرمود: «دستت را باز کن». او دستش را باز کرد. آقا دو انگشتش را به کف دست او مالید و فرمود: «شما این را به آنجایی که درد میکند بمال». آن مرد مقداری به دستش نگاه کرد. چیزی ندید. دوباره به آقا نگاه کرد. آقا تکرار کرد که این را آنجا بمال. باز هم این نگاه کرد. حرف را نمیگرفت. متوجه نبود. بار سوم آقا با تغیر به او گفت: «به تو میگویم که این را به جای درد بمال، کاری نداشته باش که این چیست. این دستت را به آنجایی که درد میکند بمال و او را راحت کن!». این را دو سه مرتبه باشدت به آن مرد گفت. این هم رفت این کار را بکند. حاج آقا هم به حرم مشرف شد. از حرم که برگشتیم دیدیم غذایی تهیه کردهاند و دارند دور هم میخورند. آقا با لبخندی از نزدیک اینها رد شد و به اینها نگاهی کرد. لبخند رضایتی از صورت مبارکش آشکار بود. آنها نه دیدند، نه میشناختند.

۱۶. اگرچه ناچیز

راجع به حقوق همسایهها و والدین و... به افراد تذکر میداد. به کسانی که یکی از والدینشان را از دست میدادند، اصرار داشت که آنها را فراموش نکنند. میفرمود: «یاد کردن اینها حتی اگر به چیزهای کوچک باشد، خدا میداند آنجا چقدر بزرگ است. شما برایتان کوچک است، ولی برای آنها خیلی بزرگ است. هر چه را به آنها بدهید به خود شما برمیگردد». این مطالب را با الفاظ گوناگون و به مناسبتهای مختلف تذکر میداد.

 

 

درک محضر علما و عرفا از همان دوران کودکی

در شهر فومن که دوران کودکی حاج آقا در آن گذشت، مرد روحانی و عالمی به نام شیخ احمد سعیدی زندگی میکرد که صاحب کرامت بود. آقا از ایشان هم فیض برده بودند. در عین حال خودشان هم نسبت به انجام واجبات، دوری از حرام و گناهان، و حتی به مستحبات هم توجه ویژه داشتند. یکی از مواردی که بارها تأکید میکردند این بود که «مبادا دل کسی را بشکنید». یعنی گناه فقط این نیست که دارایی کسی را بدزدید، بلکه اگر با نیشخند یا حرف کوچکی دل کسی را بشکنید هم مرتکب گناه شده اید. میگفتند همین برای سقوط و سیاهی دل کافی است.

 

 

چشم ایشان حقیقت معصیت را میدید و مرتکب نمیشد

بنده پس از رحلت پدرم متوجه خیلی از این قضایا شدم. در روز دوم ختم پدرم یکی از علما که الآن فوت کرده و پسر مرحوم آقا سیدجمال گلپایگانی بود، به من اشاره کرد که نزدیکش بروم. ایشان روی ویلچری نشسته بود و کنار گوش من گفت: من 60 سال پیش در نجف که بودم، آقای قوچانی که با پدر شما نزدیک بود و از اسرار او اطلاع داشت و ارتباط خوبی با استاد آیةالله بهجت نیز داشت، به من چیزی گفت.

او گفت سر اینکه آقای بهجت از همه همکلاسیهایش ممتاز شد، یک چیز بود و آن این بود که آقای بهجت از کودکی و سالها قبل از بلوغ خود در اثر عبادت، چشمش معصیت را میدید و مرتکب نمیشد. لذا دوران کودکی را با پاکی گذراند و بعد از دوران کودکی هم همینطور گذشت. گناه او را سنگین و چرک و آلوده نکرد. در مدارج ترقی که دیگران باید پله پله بالا بروند، ایشان چون پاک و سبک بود پرواز میکرد.

پدرم هم در صحبتهایش داشت که گناه را کوچکش را هم نباید کوچک بشماری. همیشه میگفت اگر در بالاترین حد ترقی باشی و ببینی کودکی آجری جلوی پای نابینایی میگذارد تا او زمین بخورد و کودک بخندد و تو فقط یک لبخند زدی، همین کافی است تا تو را با مغز از آن بالا به پایین اندازد.

این صحبت پسر آقای سیدجمال گلپایگانی خیلی به ما کمک کرد و اطلاعات ما را به هم دوخت و وصل کرد. من همیشه طلب مغفرت برای ایشان میکنم. بنده بارها از پدرم شنیده بودم و خیلی دیگر از شاگردان ایشان نیز شنیده بودند که پدرم میگفت کسی را میشناسم که خداوند توفیق معصیت از کودکی به او نداد. هر بار معصیت پیش میآمد، خداوند یک طور منصرفش میکرد.

هیچ وقت پدرم «من» نمیگفت و همیشه همه عنوانها و برچسبها و منها را پاک میکرد. بسیاری از مطالب را با عنوان سوم شخص میگفت و خیلیها میگفتند خود آقاست. و من باور نمیکردم و دنبال دلیل بودم. او هم که هیچ اقراری نمیکرد و من بعدها فهمیدم.

 

 

به مزار پدرت برو، انشاءالله مشکلاتت حل میشود

از همان دوران کودکی تا زمان وفات آقا به یاد دارم که ایشان در جریان مشکلات زندگی همه همسایهها قرار میگرفتند و سعی میکردند با آنها همراهی کرده و مشکلاتشان را حل کنند. در این مورد معمولاً مادرم واسطه بود که اخبار و مشکلات آنها را منتقل میکرد، مانند اینکه فلان همسایه میخواهد دخترش را شوهر بدهد و اوضاع مالیاش چطور است یا فلانی بیمار است. آیةالله بهجت هم سعی میکردند به اندازهای که توان داشتند، در  حل مشکلات به آنها کمک کنند.

 یکی از همسایهها برایم تعریف کرد که: «یک روز آقا در منزل ما آمده و بعد از احوالپرسی، پرسیدند که شما گرفتار مشکلات هستید؟ من هم تایید کردم و از گرفتاریهایم گفتم. ایشان گفتند: چرا به پدرتان که از دنیا رفته سر نمیزنید؟ جواب دادم محل مأموریتم از محل دفن پدرم فاصله گرفته و برای سر زدن به پدر، باید از محل کارم مرخصی بگیرم و کارم زیاد است. آقا فرمودند که شما به مزار پدرت برو و به ایشان سر بزن، انشاءالله مشکلاتت حل میشود. همسایه تعریف میکرد که من این توصیه آقا را انجام دادم و بعد از مدتی مشکلات و گرفتاریهای زندگیام حل شد.

 

 

کمی هم از شخصیت عرفانی ایشان بگویید

 حاج آقا در مسایل عرفانی صاحبنظر بودند و خودشان راهی مستقل را طی کرده بودند. اعتقاد داشتند که انسان باید خودش در جهت بندگی خدا حرکت کند و تزکیه نفس را انجام بدهد، در این صورت خدا او را یاری میکند و خدا استاد اوست در جایی که استاد باید به او کمک کند، خدا استاد را هم در مسیر او قرار میدهد. تأکید داشتند که: «استاد، آن شخص نیست استاد علم است. به علم خود عمل کنید، برای خدا توقف کنید خدا شما را رها نخواهد کرد. خودشان هم همین روش را داشتند.

  این نکته هم جالب است که من هم با وجود اینکه شبانه روز در کنار ایشان بودم، در زمان حیاتشان متوجه خیلی از مسایل نمیشدم و ایشان این اجازه را نمیدادند. اما همانطور که علامه جعفری قدس‌سره  فرمودند که «وقتی پدرت را از دست بدهی متوجه مسایلی میشوی» همین اتفاق افتاد.

 بعد از وفات آقا افراد زیادی مطالبی برایم نقل کردند که تا آن زمان نمیدانستم.

شیخ عباس قوچانی که مدتی از دوستان و همدرسهای حاج آقا در نجف و در کلاس آیةاللهالعظمی قاضی قدس‌سره  بوده، مطالبی را مطرح و از ایشان قول گرفته بودند که تا وقتی زنده است با کسی مطرح نکند. شیخ عباس قوچانی هم تنها اشاره کرده بود که: «میدانم خدا بیشتر از بیست مقام بزرگ را به آیةالله بهجت داده اما عهد دارم که به کسی نگویم.» از ایشان پرسیده بودند که «مگر میشود غیر از روبرو جای دیگری را ببیند؟» و آیةالله قوچانی جواب داده بود: «بله، کسی را میشناسم که پشت سرش را هم میبیند» و بعد از آن گفته بود: «میترسم متوجه شده باشند که منظورم آیةالله بهجت است.»

 

 

 مادرم با دعای آقا شفا یافت

همسر حجةالاسلام والمسلمین علی بهجت و عروس آیةالله بهجت قدس‌سره  شاهد یکی از کرامتهای ایشان بود: «مادرم به بیماری سختی مبتلا شده بود، بهطوری که پزشکان از او قطع امید کرده بودند. با گریه خدمت آقا رفتم. ایشان دلیل گریهام را پرسیدند و من هم تعریف کردم که مادرم به شدت بیمار شده و دکترها او را جواب کردهاند.

 آقا فوراً به اتاق دیگری رفته و مقداری آب در ظرفی ریخته و آوردند. فرمودند: کمی بخور و آرام بگیر. همین که ظرف آب را از ایشان گرفتم، حتی پیش از آنکه از آن آب بنوشم آرام شدم. با این وجود کمی از آب را خوردم. آقا فرمود: حالا کمی هم برای سلامتی مادرت بخور. من هم اطاعت کردم و برای سلامتی مادرم هم خوردم. پرسیدند: آرام گرفتی؟

جواب دادم بله، و فرمودند: حالا برو و با منزلتان تماس بگیر و حال مادرت را بپرس. وقتی با منزل مادرم تماس گرفتم، خبر دادند که حال مادرم بهتر شده و از بستر بلند شده و نشستهاند. خدمت آقا رفتم و خبر سلامتی مادرم را گفتم. آقا هم فرمود: این قضیه را برای کسی تعریف نکن و همین الان به حرم حضرت معصومه علیها‌اسلام برو و دعا کن و از خدا بخواه تا به مادرت عمر طولانی بدهد. به این سفارش آقا عمل کردم. به حرم رفتم و در کنار ضریح مطهر عرض کردم که برای مادرم طول عمر میخواهم. به خانه که برگشتم، به آقا خبر دادم که طبق سفارش ایشان عمل کردم و ایشان لبخندی زدند.»

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





پنج شنبه ٢٩ شهريور ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام