*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > درنگستان 


درنگستان
تنها دارایی
شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه‌ای به پایم بپوشانید، می‌خواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالم اظهار کرد، ولی عالم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی‌شود! ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سر انجام تمام علمای شهر یک‌جا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که سرانجام به مناقشه انجامید…...
 ٠٩:٠٦ - 1396/09/22 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان شماره 257
زمان حال
چند نفری که در جستجوی آرامش و رضایت درون بودند نزد استادی رفتند و از او پرسیدند: استاد شما همیشه یک لبخند روی لبت است و به نظر می‌رسد خیلی آرام و خشنود هستی. لطفاً به ما بگو که راز خشنودی شما چیست؟..
 ١٠:٤٢ - 1396/09/08 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان شماره 256
پرواز
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آن‌ها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است؛ ..
 ١٣:٥١ - 1396/09/02 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
دل سوخته
همایون صنعتی کارآفرین، نویسنده، مترجم و ناشر ایرانی خاطره‌ای از پدربزرگش روایت می‌کند؛ پدربزرگی که حق استادی بر گردنش داشته و زندگی او را بسیار دگرگون کرده است. او می‌گوید:..
 ١١:١٨ - 1396/08/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
خود ویرانی
شبی مار بزرگی برای پیدا کردن غذا وارد دکان نجاری می‌شود. عادت نجار این بود که موقع رفتن، بعضی از وسایل کارش را روی میز بگذارد. آن شب هم اره روی میز بود. همین‌طور که مار گشتی می‌زد بدنش به اره گیر می‌کند و کمی زخمی می‌شود. مار خیلی ناراحت می‌شود و برای دفاع از خود اره را گاز می‌گیرد که سبب خون‌ریزی دور دهانش می‌شود. او نمی‌فهمد که چه اتفاقی افتاده و فکر می‌کند اره به او حمله می‌کند و اگر کاری نکند مرگش حتمی است. برای آخرین بار از خود دفاع می‌کند و بدنش را دور اره می‌پیچد و اره را فشار می‌دهد...
 ١٠:٣٦ - 1396/08/10 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
شاکر باشیم!
نویسنده‌ای مشهور، در اطاقش نشسته بود تک و تنها. دلش مالامال از اندوه٬ قلم در دست گرفت و چنین نوشت: سال گذشته، تحت عمل قرار گرفتم و کیسۀ صفرایم را در آوردند. ..
 ١٠:٤٨ - 1396/08/03 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
پدیده توّهم مفید بودن
درنگستان
پدیده توّهم مفید بودن
مردی هر روز رأس ساعتی معین به گوشه میدان شهر می‌رفت و لحظاتی کلاهش را از سرش بر می‌داشت و به شدت تکان می‌داد. روزی پلیس علت این کار را از وی جویا شد. ....
 ٠٩:٢٥ - 1396/07/26 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
مانع و فرصت
درنگستان
مانع و فرصت
دو فروشنده کفش برای فروش کفش‌های فروشگاه‌شان به جزیره‌ای اعزام شدند. فروشنده‌ی اول پس از ورود به جزیره، با حیرت فهمید که هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد. ....
 ٠٧:٢٥ - 1396/07/19 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
احساس خوشبختی
درنگستان
احساس خوشبختی
بانویی به دکتر روان‌شناس خود گفت: ‌نمی‌دانم چرا افسرده‌ام و خود را زنی بدبخت می‌دانم. دکتر گفت: برو و با 5 نفر از خوشبخت‌ترین مردم شهر گفت‌و‌گو کن و سرنوشت آنها را از زبان خود آنها بشنو و مطمئن شو که خوشبخت هستند. ....
 ١٢:٢٤ - 1396/07/11 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
طناب زندگی
درنگستان
طناب زندگی
نیمه شبی چند دوست به قایق‌سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند. سپیده که زد، گفتند: «چقدر رفته‌ایم؟ تمام شب را پارو زده‌ایم!» اما دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند. آنان تمام شب را پارو زده بودند؛ ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند! ....
 ٠٧:٤٤ - 1396/07/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
پیرمرد و کارگر
پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد. وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت. اما در مدتی که در آن خانه کار می‌کرد، متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش‌بین است. او درحین کار، با پیرمرد صحبت می‌کرد و کم‌کم با او دوست شد. در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره‌ای نکرد. ...
 ٠٧:٢٨ - 1396/06/26 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
درنگستان
تخته سنگ
در زمان‌های گذشته پادشاهی تخته سنگی را در وسط راهی قرار داد و برای این که عکس‌العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و بعضی از ندیمان ثروتمند پادشاه بی‌تفاوت از کنار آن تخته سنگ گذشتند. بسیاری هم غر و لند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی‌عرضه‌ای است. ...
 ٠٧:٣٢ - 1396/06/19 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
تو کیستی؟
می‌گویند روزی شیخ جعفر شوشتری را دیدند که در کنار جویی نشسته و بلند بلند گریه می‌کند. شاگردان شیخ، با دیدن این اوضاع نگران شدند و پرسیدند: «استاد، چه شده که این‌گونه اشک می‌ریزید؟ آیا کسی به شما چیزی گفته؟» ....
 ٠٩:٤٩ - 1396/06/13 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
میوه‌های تازه
درنگستان
همسایه حسود
روزی مردی برای خود خانه‌ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه‌ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می‌کرد، اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه‌اش و ریختن آشغال، آزارش می‌داد. ....
 ٠٩:٠٠ - 1396/06/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
 آینه
درنگستان
آینه
پیرمرد روستایی سگ نگهبانی را در خانه نگه‌داری می‌کرد که خیلی مغرور و بداخلاق بود و با هیچ کدام از حیوان‌هایی که در آن خانه بودند، دوست نمی‌شد. سگ خیلی دیگران را هم اذیت می‌کرد. تا جایی که خانواده مرد روستایی هم در رفت و آمد به خانه دچار مشکل شده بودند. او حتی مانع از این می‌شد که مرغ و خروس‌ها با خیال راحت یه دل سیر غذا بخورند. ....
 ٠٧:٣٢ - 1396/05/29 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کسادی بازار
درنگستان
کسادی بازار
یکی از فرزندان شیخ رجبعلی خیاط می‌گوید: روزی مرحوم مرشد چلویی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازارش گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود، روزی سه چهار دیگ چلو می‌فروختیم و مشتری‌ها فراوان بودند، اما یک‌باره اوضاع زیر و رو شده، مشتری‌ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه افتاده، و اکنون روزی یک دیگ هم مصرف نمی‌شود؟ ....
 ٠٩:٠٠ - 1396/05/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
کینه و سیب‌زمینی‌های گندیده
معلم یک مدرسه به بچه‌های کلاس گفت که می‌‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌‌آید، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. ....
 ١١:٥٦ - 1396/05/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
سود و زیان کار
درنگستان
سود و زیان کار
روزی از روزها پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کاری را که می‌گوید انجام دهند‎. ‎از هر وزیر خواست تا کیسه‌ای برداشته و به باغ قصر برود و کیسه‌ها را برای پادشاه با میوه‌ها و محصولات تازه پر کنند‎.‎ ....
 ٠٩:٥٣ - 1396/04/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
درنگستان
دوزخ
عالم و استاد اخلاق معروفی به نانوایی رفت و چون لباس کهنه‌ای پوشیده بود، نانوا به او نان نداد و استاد رفت. مردی که آن‌جا بود عالم عابد و عارف مشهور را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می‌شناسی؟ گفت: نه! ....
 ١١:٢٨ - 1396/04/22 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
ارباب ثروتمند فراموش شده ما
در سال قحطی، عارفی غلامی دید که شادمان بود! از او پرسید: چه‌طور در چنین وضعی شادی می‌کنی؟ .....
 ٠٨:٠٢ - 1396/04/17 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
چوب کبریت‌ها
درنگستان
وقتی که چوب کبریت‌ها راز ما را فاش می‌کنند!
ماه رمضان که به پایان رسید، پسر جوانی به پارک رفت تا روزه‌هایش را سبک و سنگین کند. او سی تا چوب کبریت به عدد روزهایی که روزه گرفته بود، جلویش چید و از خودش پرسید: ....
 ١٤:١٤ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
چه کسانی مانع پیشرفت شما هستند؟
یک‌روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود: دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود، درگذشت! شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار می‌شود، دعوت می‌کنیم! ....
 ١٤:٠١ - 1396/03/25 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
چگونه می‌توانم مثل تو باشم؟
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می‌کرد، کنار چشمه‌ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید. آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران‌بهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت: «آیا آن سنگ را به من می‌دهی؟» ....
 ٠٨:١١ - 1396/03/18 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کـفـش‌ها
کـفـش‌ها
مردی برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته‌ی کفش‌فروشان انواع مختلفی از کفش‌ها وجود داشت که او می‌توانست هرکدام را می‌خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا مشتری آزادی بیشتری برای تهیه کفش دل‌خواهش داشته باشد. ....
 ١١:٣٨ - 1396/03/11 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
تنور دنیا
درنگستان
تنور دنیا
در تنور دنیا آن‌قدر پخته شو، که به هیچ سنگی نچسبی!
 ١١:٤٣ - 1396/02/28 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
دریای دزد و قاتل!‏
درنگستان
دریای دزد و قاتل!‏
کفش کودکی را دریا برد؛ کودک روی ساحل نوشت: دریای دزد… آن‌طرف‌تر مردی که صید خوبی داشت، روی ماسه‌ها نوشت: دریای سخاوتمند…
 ٠٩:١٢ - 1396/02/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
صداهای اضافه
زن جوان در حالی که دست کودک گریانش را می‌فشرد، از او پپرسید: که گفتی امیر کتکت زده، حالا نشونش میدم! ....
 ١٠:٣٥ - 1396/02/14 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
فرزند خوانده
درنگستان
فرزند خوانده
شاگردان سال اول دبستان، در کلاس درباره عکس خانواده‌ای بحث می‌کردند. در عکس پسر کوچکی، رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت. ....
 ٠٩:٠٣ - 1396/02/07 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
چوپان راستگو
درنگستان
چوپان راستگو
شخصی با خودروی شخصی‌اش به مسافرت رفته بود. هنگام اذان ظهر، در یکی از جاده‌های بیرون شهر، روی تپه‌ای چیزی مشاهده کرد: ...
 ١٢:٣٢ - 1396/01/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درنگستان
بزرگترین ثروت
دکتر ویکتور فرانکل، مردی بود که توانست از زندانی در لهستان فرار کند. او با توجه به خودکشی‌ها و فجایع زیادی که با چشم خودش دیده بود، روان‌شناسی بسیار متبحر شده و مدیر مدرسه‌ای فعال بود. او در آغاز هر سال تحصیلی برای معلمان مدرسه این نامه را می‌فرستاد‎: ....
 ٠٧:٣٨ - 1396/01/24 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>

2 3 4 5 6 7 صفحه بعدی >>





چهارشنبه ٢٢ آذر ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام